240
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-1030 天
帖子存档
+3
زندگی زیباست (Life is beautiful) رو در روزهای جنگی دیدم و درسته قلبم رو واقعاً شکوند ولی خیلی قشنگ و دوست داشتنی.💘
این نقاشی را امروز داخل جعبه یادگاریها و خاطراتم پیدا کردم. نقاشی از خانم حداد که پارسال به مناسبت روز دختر دادن. این روزها همهش تصویر خانم حداد جلوی چشمم است. همهی شش سالی که حضورش را درک کردم؛ به خصوص دیدار آخرمان. چهارشنبه شب، درست سه روز قبل شهادتشان. خودش در را برایمان باز کرده بود، در آغوشمان گرفته بود و چقدر با همیشه فرق میکرد؛ البته که برای اولین بار بود در یک مهمانی زنانه میدیدمشان و طبیعیست ظاهرشان با همیشه متفاوت باشد. به دوستم "م" گفتم اصلا انتظار نداشتم توی همچین شرایطی بیان و واقعا هم عجیب بود. آن شب بعد شام و تعریف کردنهایمان حدیث کسا خواندیم، به پیشنهاد خانم دکتر، مادر خانم حداد صلوات فرستادیم و دعا کردیم تا خدا رهبر را حفظ کند، خانم حداد خاطرهی امین الله خواندن به جای لالایی برای پسرش به سفارش آقامجتبی را گفت و من نمیدانستم که آخرین خاطرهای بوده که شنیدم و آن نگاههای زیرچشمی به او موقع حدیث کسا هم آخرین نگاهها.
خودمم باورم نمیشه که رفتم گلیتر و نگین چسبی[که هیچجا بیرون از خونه نمیتونم ازش استفاده کنم] خریدم تا فقط چالش میکاپ ایفوریا رو انجام بدم[که هیچجا نمیتونم ارسالش کنم].
آره خلاصه همون آهنگه که میگفت:
I'm hijabi girl in harami world.😔
حدوداً ۵ ماه پیش همچین روزی بود گمونم که قسمت آخر stranger things اومد. انقدر ذوقش رو داشتم که پیتزای دموگورگنی درست کردم و با یه عالمه خوراکی و کلی استرس که قراره چطوری تموم بشه نشستم دیدمش. کل شب رو بعد از تموم کردنش گریه کردم صرفاً به خاطر اینکه سالها خاطرهی نوجوانی منم اون شب تموم شد. چند روز بعدش ۱۸ و ۱۹ دی پیش اومد، بعدشم که جنگ و ۹ اسفند به بعد و زندگیای که دیگه مثل قبل نمیشه. بیشتر از هر وقت دیگهای دلم برای اون دوران، اون دغدغه و اون علت گریه تنگ شده.
میشه لطفا علائم نگارشی رو درست استفاده کنین؟
واقعا اذیت میشم میبینم این صحنه رو😭
مثلا: سلام ، خوبی ؟❌️
اون لامصب رو باید بچسبونیش به کلمه
سلام، خوبی؟✅️
امروز این ویدئو رو دیدم و تقریبا همهشون شخصیتهای مورد علاقهم بودن و ناکامیهاشون در عشق جزو غمانگیزترین قابها. اما جو مارچ با همهشون برام فرق داره. جو مارچ واقعا یه دوره قهرمان زندگیم بود و حتی هنوزم هست. سالهای نوجوانی، حوالی ۱۳ ۱۴ سالگی، اوج دست و پا زدن برای پیدا کردن هویتم و اینکه کیام و میخوام چی باشم؟ سر و کلهش پیدا شد. بعد اتمام زنان کوچک، گفتم خودشه، فهمیدم میخوام چی بشم. جو! میخوام نویسنده بشم، و سرشار از احساساتی باشم که اون داره و به زندگی بقیه هم تزریقشون میکنه.
یادمه تا یک هفته شبها گریه میکردم؛ پایان غمانگیزی نداشت، گریه صرفا به خاطر "پایان" بود. تموم شدن حال و هوایی که کل روز منتظر بودم شب بشه، چراغ خوابم رو روشن کنم و بپرم وسط زندگیِ جو. بعد برای اینکه خودم رو نجات بدم رفتم ادامه کتاب که "همسران خوب" بود رو گیر آوردم و مشغول خواندنش شدم. اونجا بود که سیلی خورد توی صورتم. زندگیِ عاشقترین قهرمانی که اون روزها میشناختم، در عاشقانهترین اتفاق زندگیش با یه شکست بزرگ مواجه شد. یه سری شکستها معمولیان ولی اگر کتاب رو خونده باشین یا فیلم زنان کوچک رو دیده باشین درک میکنین که بدترین بخش اون ماجرا اینه که جو در حرص دربیارانهترین و حتی شاید مسخرهترین حالت ممکن اون شکست رو تجربه میکنه. قهرمانم قویتر از این حرفا بود. بعدش توی "پسران جو" و "مردان کوچک" دوباره سرپا شد و زندگی خودش، اطرافیانش و بچههای زیادی رو غرق نور کرد. من هنوزم دلم میخواد جو بشم، حتی جو با تاریکترین ابعاد وجودش. ولی همیشه ترسِ بزرگ تجربهش از "عشق" همراهم میمونه.
این عکسها شاید بدون توضیحاتشون نشون ندن که چقدر ایرانن. نوشتههای پراکندهی "ایران" رو برادرم نوشته؛ کودک شش سالهای که مدرسه نرفته و هنوز سواد کامل نداره امّا میتونه ایران رو بنویسه، توی جنگ یاد گرفت، بدون اینکه کسی بهش یاد بده. انقدر همه جا سر چرخوند این اسم رو دید، یادش گرفت. و این شد اولین کلمهای که تونست کامل بنویسه. از روزی که چشم باز کرد، سال ۹۸، ایران یه ایران دیگه شد. سختیهاش خورد به تور این بچه و هم سن و سالهاش. امّا من میدونم و یقین دارم که همین بچههای رنج دیده، همینایی که اولین واژهای که تونستن بنویسن براشون شد "ایران"، همینا زخمای وطن رو مرهم میشن و آینده و فرداهای روشن رو میسازن. اگر تا قبل از این، این حرفها شعار بود، حالا دیگه باورمه، زندگیمه!
عکس دوم از "ایران" در حیاط مدرسه. جایی که پنج سال باهاش زندگی کردم. دیگه دانشآموز نیستم، اومدم از بچههای کنکوریِ جدیدش آزمون بگیرم. حیاط، این دیوارا و حتی همین پرچمی که به میله بستیم، شاهدن که چقدر صادقانه پای حرفهاش ایستاد. حقیقت تلخیه؛ اینکه دیگه قرار نیست توی راهروها اتفاقی ببینیمش یا سر کلاس برامون از "وطن" حرف بزنه.
از این پنجره که نگاه میکنم، همه چیز سر جاشه، جز خودش. اون بنر سیاه ته حیاط، اونجایی که حالا کنار اسمش "شهیده" اضافه شده؛ سهم مدرسه ماست از جنگی که بهترینِ ما رو با خودش برد. و من بیشتر از هروقت دیگهای دلتنگشم و شرمنده؛ برای همه روزهایی که قدرش رو ندونستم.
