رهآورد بهشت
Відкрити в Telegram
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
341
Підписники
-324 години
+17 днів
+4130 днів
Архів дописів
341
این چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟
هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
انصاف نیست آیه رحمت شود عذاب
چینی که حق زلف بُوَد بر جبین مزن
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
طاعت ما نیست غیر از شستنِ دست از جهان
گر نماز از ما نمیآید، وضویی میکنیم
#ارسالی_دوستان
#شعر
#صائب_تبریزی
341
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
چون کمان و تیر در وحشت سرای روزگار
تا به هم پیوستهایم از هم جدا افتادهایم
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
به غیر صائب و معصومِ نکتهسنج و کلیم
دگر که ز اهل سخن مهربان یکدگرند؟
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
ما آنچه کردهایم فدایِ تو سربهسر
ای سنگدل چه مانده که با ما نکردهای؟
#شعر
#ارسالی_دوستان
#صائب_تبریزی
341
گر قسمت ما باده و گر خونِ جگر بود
ما نوبتِ خود را گذراندیم و گذشتیم
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
صـد وعــدهی امیــد به دل داده ام دروغ
چون من مباد هیچکسی شرمسار خویش
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
ز یار لطف نهان خواستن فزون طلبی است
که دل زیاده برد خنده ای که زیر لبی است
به احتیاط سخن در حضور خوبان کن
که خوی سنگدلان آبگینه حلبی است
نمی کنند نظر عارفان به حسن مجاز
به ریگ سینه نهادن، دلیل تشنه لبی است
خسیس را ز مدارا زبان دراز شود
ز آب شعله کشد آتشی که بولهبی است
چراغ انجمن ماست دیده بیدار
می شبانه ما گریه های نیمشبی است
اگر چه نقش دویی نیست در قلمرو حسن
نظر به زلف و خط از روی یار، بی ادبی است
دلش به ما عجمی زادگان بود مایل
اگر چه لیلی صحرانشین ما عربی است
عروس عافیتی را که خلق می طلبند
چو نیک درنگری، در حباله عزبی است
رواست صائب، اگر نیست از ره دعوی
تتبع غزل خواجه گر چه بی ادبی است
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
تو به صد آینه از دیدن خود سیر نهای
من به یک چشم ز دیدار تو چون سیر شوم؟
#شعر
#صائب_تبریزی
#ارسالی_دوستان
341
لطافت آنقدر دارد که هنگام خرامیدن
توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را....!!
#صائب_تبریزی
#شعر
341
با شعلهٔ خورشيد
چه سازد نفسِ صبح ...
روشنتر از آنم
ڪه توان ڪرد خموشم ...
صائبتبریزے...
#صائب_تبریزی
#شعر
341
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
من از بی قدری خار سر دیوار دانستم
که ناکَس کَس نمیگردد بدین بالا نشینی ها
#صائب_تبریزی
#شعر
341
پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست
شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا
#صائب_تبریزی
#تابلو_شعر
#شعر
@NegarKhane_adabiat
341
با دست رعشه دار
چو شبنم در اين چمن
دامان آفتاب مكرر گرفته ايم
باور كه مي كند كه در اين بحر چون حباب
سر داده ايم و زندگي از سر گرفته ايم؟
#صائب_تبریزی
#شعر
341
دل به داغش مبتلا کردم خطاکردم خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم غلط
#وحشی_بافقی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
بر سر کوی تو غوغای قیامت میبود
گر شکست دل عشاق صدایی میداشت
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
341
یا رب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
چشم بینا جان آگه و دلی بیدار ده
#صائب_تبریزی
#شعر
#ارسالی_دوستان
