uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

ره‌آورد بهشت

ره‌آورد بهشت

Відкрити в Telegram

"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
341
Підписники
Немає даних24 години
+67 днів
+4530 днів
Архів дописів
بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور گر بوسه بر لبش بگذارم چه‌ها کنم... ‌ #سجاد_سامانی #شعر

دل گفت وصال‌اش به‌دعا باز توان یافت عمری‌ست که عمرم همه در کار دعا رفت #حافظ
دل گفت وصال‌اش به‌دعا باز توان یافت عمری‌ست که عمرم همه در کار دعا رفت #حافظ

ظاهرا امروز تولد آقای چاووشی دوست‌داشتنیه☺️❤️ #موسیقی #چاووشی

حالا تکمیل شد✅

روایت مصیبت‌نامه: بود برنائی بغایت کاردان تیزفهم و زیرک و بسیاردان از شَرَه پیوسته در تحصیل بود سال تا سالش دو شب تعطیل بود با همه خلق جهان کاری نداشت کار جز تعلیق و تکراری نداشت بود روشن چشم استادش ازو زانکه الحق نیک افتادش ازو هم ز شاگردانش افزون داشتی هم سخن با او دگرگون داشتی داشت استادش به زیر پرده در یک کنیزک همچو خورشیدی دگر تنگ‌چشمی، دلبری، جان‌پروری عالم‌آرایی، عجایب‌پیکری صورتی از پای تا سر جمله روح لطف در لطف و فتوح اندر فتوح هم به شیرینی شکر را کرده بند هم به تلخی هر تُرُش را کرده قند دو کندش بر زمین افتاده بود نه ز قصدی خود چنین افتاده بود از دو لعل او شکر می‌ریختی طوطیان را بال‌وپر می‌ریختی از دو چشمش تیر بیرون می‌شدی کُشته خون‌آلود در خون می‌شدی چشم این شاگرد بر وی اوفتاد گفت من شاگردم و او اوستاد در جهان استاد نیست اکنون کسم این زمان شاگردی این بت بسم گر بگوید درس عشقم اوستاد بر ره شاگرد خواهم اوفتاد ور نخواهد گفت درس عشق‌باز من نخواهم کرد درسی نیز ساز روز و شب در عشق آن بت اوفتاد کرد کلّی ترک درس و اوستاد شد چو شاخ زعفران از درد او گشت هم رنگ زریری زرد او عشقش آمد عقل را در زیر کرد گر دلی داشت او ز جانش سیر کرد گرچه بسیاری به دانش داد داد ذره‌ای عشق آن همه بر باد داد علم‌خوانی کبر و غوغا آورد عشق‌ورزی شور و سودا آورد هرکه را بی‌عشق علمی راه داد علم او را حبّ مال و جاه داد عاقبت یک‌بارگی بیمار شد بندبندش کلبهٔ تیمار شد آنچه او را با کنیزک اوفتاد واقف آن گشت آخر اوستاد از سر دانش به حیلت قصد کرد از دودست آن کنیزک فصد کرد مسهلی دادش که در کار آمدش بعد ازان حیضی پدیدار آمدش آن کنیزک شد چو شاخ خیزران گشت گلنارش چو برگ زعفران نه نکوئی ماند در دیدار او نه طراوت ماند در رخسار او از جمالش ذره‌ای باقی نماند آن قدح بشکست و آن ساقی نماند قرب سی مجلس که دارو خورده داشت جمله در یک طشت بر هم کرده داشت خون فصد و حیض هم در طشت بود تا به سر آن طشت درهم گشت بود خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند وز پس پرده کنیزک را بخواند اول آن شاگرد را چون جای کرد آن کنیزک پیش او بر پای کرد چون بدید آن مرد برنا روی او نیز دیگر ننگرست از سوی او در تعجب ماند کان زیبا نگار چون چنین بی‌بهره شد از روزگار؟ سردیی از وی پدیدار آمدش گرمی تحصیل در کار آمدش آن همه بیماری او بادگشت از کنیزک تا ابد آزاد گشت چون بدید استاد آزادیّ او بر غمش غالب شده شادیّ او گرمی شاگرد زیرک گشت سرد جانش از عشق کنیزک گشت فرد گفت تا آن طشت آوردند زود سرگشاده پیش او بردند زود گفت ای برنا چه کارت اوفتاد؟ بی‌قراری شد قرارت اوفتاد؟ آن همه در عشق دل‌گرمیت کو و آن همه شوخی و بی‌شرمیت کو روز و شب بود این کنیزک آرزوت سربرآر از پیش و بنگر آرزوت روی تو از عشق او زرد از چه شد؟ وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد؟ تو همانی و کنیزک نیز هم لیک کم شد از وی این یک چیز هم آنچه دور از روی تو کم گشت ازو درنگر، اینک پر است این طشت ازو چون جدا گشت از کنیزک این‌همه سرد شد عشق تو، اینک این‌همه بر کنیزک باد می‌پیموده‌ای در حقیقت عاشق این بوده‌ای تو به ره در بی‌فراست آمدی عاشق خون و نجاست آمدی حالی آن شاگرد مرد کار شد توبه کرد و با سر تکرار شد #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

روایت اسکندرنامه: حکایت ارشمیدس با کنیزک چینی هم از فیلسوفانِ آن مرزوبوم چنین گفت پیری ز پیرانِ روم که بود از ندیمانِ خسروخَرام هنرپیشه‌ای ارشمیدس به نام ز یونانیان محتشم‌زاده‌ای ندیده چو او گیتی آزاده‌ای خزینه بسی داشت خوبی بسی به یونان نبُد خوب‌تر زو کسی خردمند و با رای و فرهنگ و هوش به تعلیمِ دانا گشاینده‌گوش ارسطوش فرزندِ خود نام کرد به تعلیمِ او خانه پدرام کرد سکندر بدو داد دیوانِ خاص کزو دید غم‌خوارگان را خلاص کنیزی که خاقان بدو داده بود به روس آن همه رزمش افتاده بود به آن خوب‌روی هنرپیشه داد هنرپیشه را دل به اندیشه داد چو صیّاد را آهو آمد به دست نشد سیر از آن آهویِ شیرمست بدان ترکِ چینی چنان دل سپرد که هندویِ غم رختش از خانه برد ز مشغولیِ او بسی روزگار نیامد به تعلیم آموزگار سراینده استاد را روز درس ز تعلیم او در دل افتاد ترس که گویی چه ره زد هنرپیشه را چه شورید در مغزش اندیشه را به تعلیمِ او بود شاگرد صد که آموختندی از او نیک و بد اگر ارشمیدس نبودی به‌جای نود نُه بُدندی بدو رهنمای سراینده را بسته گشتی سخن کزان سکّه نو بود نقش کهن وگر بودی او یک‌تنه یادگیر سخنگوی را برگشادی ضمیر نیوشنده یک تن که بخرد بود ز نابخردان بهتر از صد بود هنرپیشه را پیش‌خواند اوستاد که چونست کز ما نیاری تو یاد؟ چه مشغولی از دانشت بازداشت به بی‌دانشی عمر نتوان گذاشت چنین بازداد ارشمیدس جواب که بر تشنهٔ راه زد جوی آب مرا بیشتر زین که بنواخت شاه به من داد چینی کنیزی چو ماه جوانی و زانسان بتی خوب‌چهر بدان مهربان چون نباشم به مهر؟ به آن صید وامانده‌ام زین شکار که یک‌دل نباشد دلی در دو کار چو دانست استاد کان تیزهوش به شهوت‌پرستی برآورد جوش بگفت آن پری‌روی را پیش من بباید فرستاد بی انجمن ببینم که تاراج آن ترک‌تاز تو را از سر علم چون داشت باز؟ شد آن بت‌پرستنده فرمان‌پذیر فرستاد بت را به دانای پیر برآمیخت دانا یکی تلخ‌جام که از تن برون آوَرَد خلطِ خام نه خلطی که جان را گزایش کند ولی آنکه خون را فزایش کند بپرداخت از شخص او مایه را دوتا کرد سرو سهی‌سایه را فضولی کز آن مایه آمد به زیر به تشتی در انداخت دانا دلیر چو پُر کرد از اخلاط آن مایه تشت بت خوب در دیده ناخوب گشت طراوت شد از روی و رونق ز رنگ شد از نقرهٔ زیبَقی آب و سنگ بخواند آن جوانِ هنرمند را بدو داد معشوق دلبند را که بستان دلارام خود را به ناز ببر شادمانه سوی خانه باز جوانمرد چون در صنم بنگریست به استاد گفت این زن زشت کیست؟ کجا آنکه من دوستارش بدم؟ همه‌ساله در بند کارش بدم بفرمود دانا که از جایِ خویش بیارندش آن تشت پوشیده پیش سرِ تشت پوشیده را برگرفت دران داوری ماند گیتی شگفت بدو گفت کاین بد دلارام تو! بدو بود مشغولی کام تو! ولیک آنکه تا پیکر آن کنیز از این بود پُر، بود پیشت عزیز چو این مایه در تن نمی‌دانی‌اش به صورت زن زشت می‌خوانی‌اش چه باید ز خون خلط پرداختن بدین خلط و خون عاشقی ساختن مریز آبِ خود را در این تیره‌خاک کز این آب شد آدمی تابناک در این قطرهٔ آبِ ناریخته بسی خرّمی‌هاست آمیخته به چندین کنیزان وحشی‌نهاد مده خرمن عمر خود را به باد یکی جفت همتا تو را بس بود که بسیارکس مرد بی‌کس بود از آن مختلف‌رنگ شد روزگار که دارد پدر هفت و مادر چهار چو یک‌رنگ خواهی که باشد پسر چو دل باش یک مادر و یک پدر چو دید ارشمیدس که دانای روم چگونه کشید انگبین را ز موم به عذری چنین پایِ او بوسه داد و زان پس نظر سویِ دانش نهاد #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

روایت چهارمقاله: مگر یکی از اقرباء قابوس وشمگیر را که پادشاه گرگان بود عارضه‌ای پدید آمد و اطبا به معالجت او برخاستند و جهد کردند و جدی تمام نمودند علت به شفا نپیوست و قابوس را عظیم در آن دلبستگی بود تا یکی از خدم قابوس را گفت که در فلان تیم (تیمچه، کاروان‌سرا) جوانی آمده است عظیم طبیب و بغایت مبارک دست و چند کس بر دست او شفا یافت. قابوس فرمود که او را طلب کنید و به سر بیمار برید تا معالجت کند که دست از دست مبارک‌تر بود. پس ابوعلی را طلب کردند و به سر بیمار بردند جوانی دید بغایت خوب‌روی و متناسب اعضا خط برکرده (موی صورت برآورده، در متن خط اثر کرده) و زار افتاده پس بنشست و نبض او بگرفت و تفسره (نمونه ادرار) بخواست و بدید پس گفت: مرا مردی می‌باید که غرفات و محلات گرگان را همه شناسد. بیاوردند و گفتند: «اینک!» ابوعلی دست بر نبض بیمار نهاد و گفت: برگوی و محلت‌های گرگان را نام‌برده (نام ببر)! آن کس آغاز کرد و نام محلت‌ها گفتن گرفت تا رسید به محلّتی که نبض بیمار در آن حالت حرکتی غریب کرد. پس ابوعلی گفت: ازین محلت کوی‌ها برده آن کس برداد تا رسید به نام کویی که آن حرکت غریب معاودت کرد پس ابوعلی گفت کسی می‌باید که درین کوی همه سرای‌ها را بداند. بیاوردند و سرای‌ها را بر دادن گرفت تا رسید بدان سرایی که این حرکت باز آمد. ابوعلی گفت: «اکنون کسی می‌باید که نام‌های اهل سرای به تمام داند و بر دهد بیاوردند. بر دادن گرفت تا آمد به نامی که همان حرکت حادث شد آنگه ابوعلی گفت: «تمام شد.» پس‌رویی به معتمدان قابوس کرد و گفت این جوان در فلان محلّت و در فلان کوی و در فلان سرای بر دختری فلان و فلان نام عاشق است و داروی او وصال آن دختر است و معالجت او دیدار او باشد.» پس بیمار گوش داشته بود و هر چه خواجه ابوعلی می‌گفت می‌شنید از شرم سر در جامه خواب کشید؛ چون استطلاع (کسب اطلاع) کردند همچنان بود که خواجه ابوعلی گفته بود. پس این حال را پیش قابوس رفع کردند گزارش کردند قابوس را عظیم آمد و گفت: او را به من آرید خواجه ابوعلی را پیش قابوس بردند و قابوس صورت ابوعلی داشت که سلطان یمین الدوله فرستاده بود؛ چون پیش قابوس آمد گفت: «اَنتَ ابوعلی؟» گفت: نعم یا ملک معظم قابوس از تخت فرود آمد و چند گام ابوعلی را استقبال کرد و در کنارش گرفت و با او بر یکی نهالی (تشک) پیش تخت بنشست و بزرگی‌ها پیوست و نیکو پرسید و گفت: «اجل افضل و فیلسوف اکمل کیفیت این معالجه البته بازگوید.» ابوعلی گفت: «چون نبض و تفسره بدیدم مرا یقین گشت که علت عشق است و از کتمان سر حال بدین جا رسیده است اگر از وی سؤال کنم راست نگوید پس دست بر نبض او نهادم نام محلات بگفتند؛ چون به محلت معشوق رسید عشق او را بجنبانید حرکت بدل شد دانستم که در آن محلت است. بگفتم تا نام کوی‌ها بگفتند؛ چون نام کوی معشوق خویش شنید همان معنی حادث شد نام کوی نیز بدانستم بفرمودم تا سرای‌ها را نام بردند؛ چون به نام سرای معشوق رسید همان حالت ظاهر شد سرای نیز بدانستم بگفتم تا نام همه اهل سرای بردند؛ چون نام معشوق خود بشنید بغایت متغیر شد معشوق را نیز بدانستم پس بدو گفتم و او منکر نتوانست شدن، مقر آمد.» قابوس ازین معالجت شگفتی بسیار نمود و متعجب بماند و الحق جای تعجب بود. پس گفت: یا اجل افضل أکمل عاشق و معشوق هر دو خواهرزادگان من‌اند و خاله‌زادگان یکدیگر، اختیاری بکن زمان و ساعت مناسبی برگزین تا عقد ایشان بکنیم. پس خواجه ابوعلی اختیاری پسندیده بکرد و آن عقد بکردند و عاشق و معشوق را به هم پیوستند و آن جوان پادشاه‌زاده خوب‌صورت از چنان رنجی که به مرگ نزدیک بود برست بعد از آن قابوس خواجه ابوعلی را هر چه نیکوتر بداشت. #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

ترجمه روایت فردوس الحکمة: آورده‌اند که فرزند یکی از شاهان روم عاشق یکی از زنان پدرش شد. این عشق چنان جسم او را ضعیف کرد و تحلیل برد که از پای درآمد شاه چون پسر دیگری نداشت همه طبیبان را برای معالجه او جمع ککرد؛ اما درمانهای آنها ثمری نبخشید تا آنکه حکیمی سالخورده بر بالین او حاضر شد و نبضش را گرفت. هنوز دست حکیم بر نبض جوان بود که زنی از آنجا گذشت و هم‌زمان ضربان نبض جوان ناگهان متغیر شد. حکیم چون چنین دید ساعتی صبر کرد و نبض جوان را دوباره گرفت و دستور داد که زنان سرای شاه را یک‌به‌یک نام برند؛ چون نام زنی را که جوان عاشقش شده بود بردند بار دیگر نبض او متغیر شد برای حکیم تردیدی باقی نماند که باعث بیماری جوان عشق است نزد شاه رفت و گفت: علت بیماری را یافتم؛ اما علاجی برای آن ندارم؛ زیرا اسباب معالجه در اختیار من نیست. شاه گفت: هرچه دارم در اختیارت می‌گذارم تا او را معالجه کنی گفت: «حتی اگر شامل یکی از اهل و عیالت باشد؟» گفت: «آری.» پس حکیم بر جان خود و آن جوان از شاه زنهار خواست و آنگاه بدو گفت که شفای پسرش در آن است که آن زن را به تزویج وی در آورد. شاه با مسرت این توصیه را پذیرفت و زن را به پسرش داد و آن جوان شفا یافت. #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

مآخذ حکایت اول دفتر اول مثنوی معنوی: عاشق شدن پادشاهی بر کنیزکی و خریدن پادشاه کنیزک را (نردبان آسمان) بدیع‌الزمان فروزانفر پیشینه حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک را در کتاب عربی فردوس الحکمة فی الطب قمری تألیف علی ابن سهل طبری نشان داده و یادآوری کرده است که این نوع معالجه با تفصیل بیشتر ضمن حکایتی در مقاله چهارم چهارمقاله به ابوعلی سینا نسبت‌داده‌شده و خود ابوعلی سینا در کتاب قانون در شرح مرض عشق این نوع معالجه را یاد کرده و گفته است که من این طریق آزمودم و مریضی را که تب‌های طولانی داشت و عشق بر او مستولی شده بود به این طریق معالجه کردم. همچنین در ذخیره خوارزمشاهی نیز در بیان معالجه عشق به همین روش اشاره شده است. آن‌گونه که از قرائن و شواهد برمی‌آید مأخذ مولوی در نقل این داستان همان حکایت چهارمقاله بوده است بااین‌حال وی به روایتی در اسکندرنامه نظامی نیز توجه داده است. عبدالحسین زرین‌کوب علاوه بر آنکه به روایت مشابهی در الملل و النحل شهرستانی در باب بقراط اشاره کرده است آن قسمت از داستان را که به طرز مسموم‌کردن زرگر مربوط است برگرفته از حکایتی در مصیبت‌نامه عطار دانسته است. ... #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
_ترجمه روايت فردوس الحكمة _روایت چهارمقاله _روایت اسکندرنامه _روایت مصیبت‌نامه ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

اصطلاحات عرفانی حکایت اول دفتر اول مثنوی معنوی (کریم زمانی) برگرفته از: کریم زمانی، شرح جامع مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۶۹ تا ۱۲۲. #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

مفاد ابیات حکایت اول دفتر اول مثنوی معنوی (کریم زمانی): آنچه که از مفاد ابیات حاصل می‌آید این است که مولانا خواسته است بگوید که آدمی در شکارگاه دنیا در پی صید مطلوب‌ها و مرادهای خود است. غافل از اینکه هر نوش دنیا به نیشی و هر کام دنیا به حرمانی درآمیخته است و چون آدمی به بلایی گرفتار می‌آید ابتدا چشم بر اسباب و ابواب طبیعی می‌دوزد و می‌پندارد که با فراهم‌آوردن آنها نجات و رهایی قطعی است. درحالی‌که چنین نیست بل عکس آن است. همگان مدعی‌اند که حقیقت باطنی انسان را شناخته‌اند و می‌توانند دغدغه‌های روحی او را بر طرف کنند لیکن هر نسخه‌ای که برای نجات بشر می‌نویسند نه‌تنها حال او را بهبود نبخشد بل بر وخامت حالش بیفزاید. چون آدمی از علل و اسباب و اشخاص نومید می‌شود رو به تضرع و نیایش می‌آورد و در این حال اگر قلبش صادقانه بشکند و انکسار قلب پیش آید دعایش به اجابت رسد و حاجتش روا گردد. مولانا ضمن این حکایت عشق را از حد تعریف خارج می‌داند و زبان را از بیان آن قاصر می‌شمرد و می‌گوید که عشق مجازی عاقبت ما را به عشق حقیقی راهبری می‌کند. چون عشق صورت‌ساز است آدمی یک‌چند با صورت نرد عشق می‌بازد. اما وقتی که آن صورت به زوال رفت عشق آدمی بدان صورت نیز به محاق می‌رود. زیرک کسی است که از معشوق صورتی و رنگین فارغ شود و به معشوق حتی و پایدار عشق ورزد. کریم زمانی، شرح جامع مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۷۱. #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

نتیجه‌گیری کلی حکایت اول دفتر اول مثنوی معنوی (فروزانفر): پس نتیجه این می‌شود که مرد خدا را با مرد هوی قیاس نباید کرد و بدین مناسبت قصه بسیار دلکشی از طوطی بقال که روغن از شیشه ریخت و بر اثر ضربت چوب بقال، سرش طاس و بی‌مو شد و پنداشت که جوانی قلندر و سر تراشیده، هم روغن ریخته و کل شده است، در نظم می آور دوچند مثال دیگر از زنبورعسل و زنبور سرخ و آهوی مشک و آهوی معمولی و نی بوریا و نیشکر که غذاشان یکی است؛ ولی نتیجه آنها متفاوت است ذکر می‌کند تا معلوم گردد که مقایسه کامل با ناقص روا نیست؛ زیرا ممکن است چیزی نسبت بمرد کامل خیر محض و نسبت به ناقص شر صرف باشد پس ما نباید از تشابه صورت گول بخوریم و اولیا را با منکران برابر شماریم و برای اثبات این نکته مثال از بی‌مثال می‌آورد تا دفاع او از عمل پادشاه و کارهای خوب ولی بد نمای بعضی اولیا تمام و کامل باشد و چنان به نظر می‌رسد که طرح این مطلب بیشتر برای رد اوهام کسانی است که روش شمس تبریزی و یا مولانا را خلاف شریعت و سیرت اولیا می‌پنداشته و بر سماع و رقص ایراد و اعتراض داشته‌اند و مولانا خواسته است که جواب منکران و بدگویان ظاهربین را در ضمن این حکایت بگوید یکی از باب تفاوت مرد کامل و ناقص و دیگر ازآن‌جهت که معاملات و ریاضات تا وقتی است که سالک به درجه کمال منتهی نشده باشد؛ مانند بیمار که پرهیز تا وقتی برایش ضرورت دارد که مریض است؛ ولی پس از بازگشت صحت، پرهیز را می‌شکند و به حال عادی خود بازمی‌گردد هم چنین سالک وقتی به کمال روح رسید و نیروی خشم و شهوت را زیر دست کرد از رعایت ظواهر آزاد می‌گردد و ریاضات برای او ضرورت ندارد و این نکته از آخر داستان به‌خوبی به دست می‌آید و در آن باره سخن خواهیم گفت. بدیع‌الزمان فروزانفر، شرح مثنوی شریف، ج۱، صص ۵۱ و ۵۱. #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

مباحث کلی حکایت اول دفتر اول مثنوی معنوی (فروزانفر): خوشی کامل به دست نمی‌آید، همواره خدا را باد باید کرد و بر حول و قوه خود اعتماد تمام نباید داشت، تفویض و تسلیم امر قلبی است، تأثیر دعا و توجه به حق تعالی، شرط دعا، خواب زدگی صوفیه، تفاوت اولیا با دیگران خیال و تأثیر آن، دلبستگی اولیا به معانی غیبی، ادب نزد صوفیان، عواقب بی‌ادبی، تأثیر اعمال خارجی در احوال باطنی، معیار مردی و نامردی، آثار دیدار معشوق و ولی حق، دلالت احوال و حرکات ظاهری بر نیت و کیفیات نفسانی، عشق صفت حق و مورث معرفت است، عشق مجازی به عشق حقیقی منتهی می‌شود، هر یک از جذب و سلوک راه وصول است، عشق بی‌نهایت است و به وصف در نمی‌گنجد، عشق خود را شرح می‌کند، عقل از ادراک عشق عاجز است، عشق را به عشق و خدا را به خدا می‌توان شناخت، مقایسه استدلال با کشف، غربت مرد حق و جان علوی، جان، امر زمانی نیست، مقایسه جان و ولی که شمس معنوی است با آفتاب خارجی، معرفت ولی دشوار است، یادی از شمس تبریزی، فانی، قادر بر بیان نیست، اغتنام وقت و فرصت، رازداری، بیان اسرار در قصه دیگران، ظهور حقیقت و فنای طالب، طرز معالجه قدما، لزوم تدبیر و اندیشه در کار و انتقاد از اعمال جاهلانه، دشواری علاج بیماری دل، استدلال از ظاهر بر باطن، فائده کمال سیر، تفاوت صدق و کذب به لحاظ تأثیر، فریفته شدن آدمی به ظواهر امور، پایداری عشق و ناپایداری هوس و عشق شهوانی، کمال موجب حسد است، ضروری بودن پاداش و کیفر، عشق بر کامل و عشق بر ناقص، وصول به حق ممکن است، بیان اینکه مرد کامل هر چه کند بر وفق امر و مطابق مصلحت می‌کند، عدم انقطاع وحی مطابق تعبیر صوفیان، لزوم اطاعت از ولی، حکمت ریاضت و آثار آن، مذمت مدح و ستایش بدکاران و مردم‌کشان، بیان اینکه مقایسه اعمال اولیا با دیگران روا نیست و تفاوت عمل مرد کامل با عمل مردم ناقص، تأثیر از معنی است نه از قبل لفظ، لفظ ظرف معنی است، نیک و بد از یک جا سرچشمه می‌گیرد، میزان حق و باطل، قلب است، تفاوت حس درونی و بیرونی، معنی عمارت و ویرانی بدن، بی‌نیازی از مجاهده پس از وصول، کار خدا به مقیاس بشر سنجیده نمی‌شود، حیران جمال و حیران از شکست، بیان اینکه طالب، تسلیم هر کس نباید بشود، انتقاد از شیخان ریاکار. بدیع‌الزمان فروزانفر، شرح مثنوی شریف، ج۱، صص ۵۱ و ۵۱. #نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ #دفتر_اول #حکایت_اول
ره‌آورد بهشت (تلگرام) @rahavardebehesht انجمن ادبیات فارسی (ایتا) @amoozeshadabiatcfu

حکایت اول تموم شد دوست دارم توضیحات تکمیلی‌ای از این حکایت به دلیل اهمیت آن خدمتتان ارائه کنم...

#نردبان_آسمان #مثنوی #مولوی #حکایت ۱ (۷) [پایانی] 7/ عاشقان آنگه شراب جان کَشند که به دست خویش خوبانشان کُشند گمان بد به خود راه مده؛ زیرا انگیزه شاه از ریختن خون زرگر نه شهوت بلکه تصفیه نفس بود؛ چنان که گداختن زر و سیم در کوره از آن است تا غل‌وغش و هر چه ناخالصی در آنهاست جدا گردد و اگر این عمل او با الهام از خداوند نبود، وی نه پادشاه بلکه سگی هار و درنده می‌بود. پاک بود از شهوت و حرص و هوا نیک کرد او لیک نیک بدنما او از حرص و هوس پاک بود و آنچه کرد نیک و بایسته بود لیکن نیک و بایسته‌ای که به‌ظاهر بد می‌نمود؛ همچنان که در داستان خضر و موسی آنجا که خضر در دریا آن کشتی سالم را شکست به‌ظاهر کاری ناروا صورت داد؛ اما صد درستی در آن شکستن بود که ذهن موسی نیز با همه نور و فضیلتی که داشت از فهم آن عاجز بود، پس تو نیز بی پر مپر (بخوان بی هدایت پیر و مرشد قدم در راه طریقت مگذار) خون آن زرگر نه خون بلکه گلی سرخ بود که از ساقه جدا شد و عامل این کار نه دیوانه، بلکه فرزانه‌ای بود سرمست از عقل کلی. اگر شاه حقیقتاً مرادش ریختن خون مسلمانی می‌بود کافر بودم اگر حتی نامش را بر زبان می‌آوردم؛ زیرا ستایش از ستمکاران عرش را می‌لرزاند و پرهیزگاران را نسبت به شخص ستایشگر بدگمان می‌سازد.¹ می بلرزد عرش از مدح شقی بدگمان گردد از مدحش متقی اما او شاه بود و شاهی بس دل‌آگاه و نیز از خاصان و مقربان درگاه خداوند. هر کس که به دست چنین شاهی کشته شود به سعادت و جاه و مرتبه‌ای بی‌نظیر دست می‌یابد. شاه که سراپا مظهر لطف خداوند بود اگر صلاح آن مرد زرگر را در کشتن او ندیده بود، هرگز چنین نمی‌کرد. بچّه می‌لرزد از آن نیش حَجام² مادر مشفق، در آن دم شادکام نیم‌جان بستاند و صد جان دهد آنکه در و همت نیاید آن دهد³ تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک ___
1. اشاره به این حدیث است. «اذا مُدِحَ الْفَاسِقُ غَضِبَ الرَّبُّ وَاهْتَزَّ لِذلِكَ الْعَرْش» (هر گاه تبهکاری مورد ستایش واقع شود، خداوند خشم گیرد و از خشم او عرش به لرزه در آید.)
2. حَجام: حجامتگر، کسی که با برش‌دادن سطح پوست از بدن بیمار خون می‌گیرد.
3. برگرفته از مضمون این حدیث است: «قال الله تعالى: أَعْدَدْتُ لِعِبَادِي الصَّالِحِينَ مَا لا عَيْنُ رَأَتْ وَ لا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لا سمعت وَ لا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بَشر» (خدای تعالی فرماید برای بندگان صالحم چنان پاداشی فراهم آرم که نه چشمی آن را دیده و نه گوشی آن را شنیده و نه بر دل احدی از آدمیان خطور کرده باشد.)
ره‌آورد بهشت @rahavardebehesht

اندر احوالات اکانت دوم بنده:
اندر احوالات اکانت دوم بنده:

فردوسی ❤️‍🔥

. آیا کشور ما در زمان رضاشاه پهلوی «ایران» نام گرفت؟ آمارها در این تصویر به پرسشِ "سابقۀ نام ایران" و شبهات پیرامون آن تا حدو
. آیا کشور ما در زمان رضاشاه پهلوی «ایران» نام گرفت؟ آمارها در این تصویر به پرسشِ "سابقۀ نام ایران" و شبهات پیرامون آن تا حدودی پاسخ می‌دهد. از میان نامهای مختلف ایران (خوَنیرَث، پارس، پارسه، الفُرس، عجم) واژۀ ایران پویاترین و پایدار‌ترین نام برای سکونت‌گاه ایرانیان بوده و در نامهای مشتق (ایرانویچ، ایران‌وِز، آریانا، الأریان، ایرانشهر، ایران‌زمین) همواره تکرار شده است. بسامد نام ایران در سدۀ چهارم (۱۶۷۶ بار) بالاتر از دیگر سده‌های پیش از دوران تجدد است. سوای سدۀ سیزدهم بالاترین بسامد نامهای ایران در سدۀ چهارم است و پایین‌ترین بسامد در سدۀ دهم (روزگار صفویان) و سپس سدۀ هفتم که دوران غلبۀ مغولان است. فراوانی آمار در سدۀ سیزدهم دو عامل دارد: یکی افزایش متنهای چاپی و دیگری ظهور احساسات میهنی. اما فراوانی در سدۀ چهارم به دلیل بسیاری نام ایران در شاهنامۀ فردوسی است. از شمار ۱۲۱۱ بار نام ایران در سدۀ چهار هجری، حدود ۱۱۸۶ بار آن در شاهنامه آمده است. از کتابِ چیستی ایران. تهران: سخن. ۱۴۰۵. ص۹۱ #کاروندپارسی #محمودفتوحی       @Karvandparsi