رهآورد بهشت
Відкрити в Telegram
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
341
Підписники
Немає даних24 години
+67 днів
+4530 днів
Архів дописів
341
در سالروز تولدت،
برایت شمعی افروختیم.
شمع تمام شد.
باز هم نیامدی که آن را خاموش کنی...
فدای سرت...
امسال هم مثل سالهای قبل فراموش کردی که در لحظهی تولد باید به خانه برگردی و کنار ما باشی.
341
Repost from N/a
صد و ده با خودش دو یک دارد
یک خدا یک علی و دیگر هیچ
#رضا_صمدیان
#مهدی_رعنایی
341
Repost from سیامک رستمی
آیا سراسرِ افغانستان امروزی بخشی از «خراسان بزرگ» بوده است؟
پاسخ کوتاه: خیر؛ همهٔ افغانستان امروزی در همهٔ دورهها بخشی از خراسان بزرگ نبوده است.
خراسان بزرگ پس از اسلام نام منطقهای در شرق جهان ایرانی بود که بخشهایی از افغانستان، ایران و ترکمنستان امروزی را دربر میگرفت. اما افغانستان امروزی از چند حوزهٔ تاریخی تشکیل شده است:
🟩 خراسان: هرات، بلخ، بادغیس، فاریاب، جوزجان. (هرات در کنار مرو، نیشابور و بلخ، یکی از چهار کانون اصلی خراسان بود.) 🟦 تخارستان: تخار، کندز، بغلان و بخشهایی از بلخ. 🟪 بدخشان: بدخشان و واخان. 🟨 کابلستان: کابل، پنجشیر، پروان، کاپیسا و لغمان. 🟥 غورستان: غور و مناطق پیرامونی. 🟧 زابلستان: غزنی، زابل، ارزگان و بخشهایی از قندهار. 🟫 سیستان: نیمروز، هلمند، فراه و بخشهایی از قندهار. بنابراین، تنها بخشهایی از افغانستان امروزی جزو سرزمینهای خراسان بزرگ بود، نه تمام آن. خراسان یکی از مهمترین بخشهای این میراث تاریخی است، اما همهٔ افغانستان امروزی را نمیتوان در همهٔ دورهها «خراسان» نامید. #خراسان_بزرگ @Rostami_Siamak
341
خالیام چون باغ بودا، خالی از نيلوفرانش
خالیام چون آسمان شب زده، بیاخترانش
خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش
پارهپاره مغربم، با من نه خورشيدی، نه صبحی
نيمی از آفاقم اما، نيمهی بیخاورانش
سرزمين مرگم اینک، برکههایش دیدگانم
وین دل توفانیام، دریای خون بیکرانش
پيش رویم شهر را بر سر سيه چادر کشيده
روسریهای عزا از داغ دیده مادرانش
عيب از آنان نيست من دل مردهام کز هيچ سویی
در نمیگيرد مرا، افسون شهر و دلبرانش
جنگجویی خستهام بعد از نبردی نابرابر
پيش رویش پُشتهای از کُشتهی هم سنگرانش
دعویام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پيغمبری رو در روی ناباورانش
#حسین_منزوی
#شعر
341
شاعر: اردلان سرفراز
آهنگساز: فرید زلاند
تنظیم کننده: منوچهر چشمآذر
خواننده: هایده
#موسیقی
341
شعر: شانههایت
صدا و شاعر: اردلان سرفراز
پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
موسیقی پسزمینه: قطعۀ «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪهای ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ میگذارم
ﻋﻘﺪۀ ﺩﻝ میگشاید ﮔﺮیۀ ﺑﯽﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻡ
ﺍﺯ ﻏﻢِ ﻧﺎﻣﺮﺩﻣﯽﻫﺎ، ﺑﻐﺾﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ
ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ برای گریه کردن دوست دارم
ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ برای گریه کردن دوست دارم
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽِ ﻣﻦ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻻﯾﺶِ ﺗﻦ
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺗﻦ، ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
دوست دارم
ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻋﺸﻖ ﺻﺪﻫﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺩﺍﺭﺩ، دستِ تو آیینهدارش
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮۀ آیینه ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺩﺭ ﺧﻤﻮﺷﯽ ﭼﺸﻢِ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺼﻪﻫﺎ و ﮔﻔﺘﮕﻮهاﺳﺖ
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺬبۀ ﻣﺤﺮﺍﺏِ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
در هوای دیدنت یک عمر در چلّه نشستم
ﭼﻠّﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺪﻡِ ﻋﺸﻘﺖ ﺷﮑﺴﺘﻦ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﻐﺾِ ﺳﺮﮔﺮﺩاﻥِ ﺍَﺑﺮﻡ، قلّۀ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ تو
ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
دوست دارم
عمقِ چشمانِ تو؛ این دریای شفافِ غزل را
بینیاز از این زبانِ لالِ گفتن، دوست دارم
ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
دوست دارم
#آوای_عشق
341
Repost from کاغذِ قند پهلو
بهترین قسمت این بود
که پردهها را کشیدم
و زنگِ در را با پارچههای کهنه پوشاندم
تلفن را توی یخچال گذاشتم
و سه چهار روز تمام
در تختخواب ماندم.
و بهتر از همه این بود
که کسی اصلا
دلش برایم تنگ نشد!
#نگران_نباش_داستایوفسکی
#چالز_بوکوفسکی
#سینا_کمالآبادی
@painkillers98
341
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نَظْرِهٔ اول ز شخص میببری دل
که باز مینتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضتِ من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
#سعدی
#شعر
