سرابْ
Відкрити в Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
255
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+1630 днів
Архів дописів
255
روزی از سالهای گذشته، روزهای اولی که دیگر ورود به روضه را برای زنان قدغن کرده بودند و من با جمعی از دوستان از کنار دروازه اش با خشونتی حیوان گونه رانده شده بودیم.
کنار کتاره های اطراف روضه نشسته بودم و گریه میکردم. یادم است آنروزِ تمام از شهر تا خانه را گریه کردم و بقیه هرکاری کردند نتوانستند آرامم کنند.
یادم است سه روزِ بعد از آن اتفاق را با هیچ کس کلمهای حرف نمیزدم و پدر از این بابت نگران شده بود.
روز ناگواری بود، ولی تنها چیزی که تلخیَ آن روز و خباثتِ چهرهی دربازهبان ها را «هنگامی که زنی با دو پسر کوچکش خیلی اصرار کرد تا راهش بدهند و یکی از آنها قنداق تفنگش را به سمتش تحدید وار بلند کرد و فریاد زد که دور شو» در حافظهام کمرنگتر کرده است، چهرهی پسرکِ خیابانیای است که با ترازوی کوچکش کنارم نشسته بود.
ناگهان و میان بغضی که در تقلا برای فرو بردنش بودم از او چیزی پرسیده بودم، به او گفته بودم بهنظرت این وضع به کجا میرسد؟.
او حدود ده ساله بود و چشمهای زیبایی داشت.
گفت؛ هی، باید یک کاری کنی، اول خوده و اگه تانستی دیگرارم با خودت یکجای نجات بتی...
این دقیقاً همان کلماتی است که او گفت. هنوز هم گاهی که فکر میکنم و با خودم سبک سنگین میکنم بهنظرم بعید میرسد که یک کودک بتواند چنین حرفی بزند، تکان دهنده و عمیق.
پ.ن چند هفته قبل دوباره در شهر دیدمش، بزرگ شده بود و پشت لبش سیاه. اما هنوز تنها داراییاش همان ترازو بود...
255
+1
میخواهم کتاب بخوانم ولی حوصله ندارم و فکر های دیگری به سرم میزند.
به کوری بیشتر میزیبد.
255
مادر که خانه است، از صدا زدنش لذت میبرم.
مادر که خانه است برایمان شیر برنج میپزد، او میخندد و حال زندگیمان را بنداژ میکند.
255
اگر به دنبال کانالی با محتوای ارزشمند و پشتوانهی ادبی غنی هستید، اینجا و کانالِ من دقیقاً چیزی نیست که به دردتان بخورد.
نوشته های من به هیچ وجه کاملاً حرفهای و از لحاظ ادبی قانونمند نیستند، و اصلاً دوست ندارم در کانال مسائل سیاسی، روانشناختی یا علمی را در چهارچوب و تحت عنوانِ مشخصی بیان کنم، در حالی که تمام تلاش ممکن را برای هرچهادبی تر و حرفهای تر نوشته شدنِ متن کرده باشم و مخصوصاً که خودم هنور هم بصورت کلی به چیزی که نوشتهام باور نداشته باشم.!
البته که نوشتنِ چنین چیزها و نقدو نظر کردن مسائل مهم بصورت حرفهای و ادبی کاریست بسا دشوار و نیازمند توانایی.
نویسندگانِ زیادی هستند که کانالهایشان مسائل بسیاری برای خواندن و یاد گرفتن دارد، نوشتههایشان سراسر معلومات و نقد های بدرد بخور است که آدم میتواند حتا به حیث کتاب از آنها استفاده کند.
اما من، هرگز ادعای نویسندهگی ندارم و اصلاً هم دلم نمیخواهد ژستِ نویسندهگی را بهخود بگیرم.
بنابر این کانالِ این بنده نیز، نه میتواند مثل کتاب باشد و نه تلاش برای هرچه ادبیتر بودن محتوایش به عمل میآید. در عوض من در تلاشِ هرچه بهتر منعکس کردنِ مسائل ساده ولی درونیای هستم که میتواند روزی چیزِ یکسانی را در وجود همهی مان بیدار کرده باشد، و شاید گاهی هم نوشتههای پوچی را در این کانال بخوانید که به هیچ دردتان نمیخورد.
پس بطور خلاصه ارزشِ این کانال در معلومات، دانش و پیام های ارزشمندی نیست که از آن دریافت میکنید، بلکه اگر هم ارزش خواندن داشته باشد در احساساتی است که در شما برمیانگیزد.
255
...بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَٰكِنْ لَا تَشْعُرُونَ.…!
«به آنها نگوئید که مرده اند. بلکه زندهاند، ولی شما درنمییابید.»
255
آه عزیزِ من، روزگارمان چنان است که شرمم میآید چیزی از آن بگویم.
این سرزمین فقط به بازویی برای جنگیدن و شانهای برای گریستن نیاز دارد.
آنوقت مردانمان از نداشتنِ کلشینکوف حرف میزنند.
255
امیدوارم در این روزها با مردان بزرگوار رودر رو یا همکلام نشوم. چون حجم بسیار زیادی از انرژی تخریب گری و مرد ستیزی را در خود مشاهده میکنم.
255
من در حالی که انسانی به شدت منزوی و گوشهگیر هستم «یا دست کم در اکثر اوقات فعالیات و افکارم را این طور خلاصه میکنم»، گاهی شده که از کسی خوشم بیاید و بی معطلی بروم و به آن نفر بگویم من ازت خوشم آمدهست!
این یعنی آدمی، کاملاً غیر قابل پیشبینی بودن.
255
در مورد پول؛
پول مهم است، تا حدی که میتوانم بگویم
کبوتر های عاشقی که میگویند حاضرند با معشوقشان روی بوریا زندگی کنند غلط اضافی میکنند.!
