سرابْ
Відкрити в Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
255
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+1630 днів
Архів дописів
255
خواهرم خطاب به مادر و برادرم میگوید؛ گپش نزنید، امروز در کلینیک زیاد کارمان طول کشید حالا مچم چرا غم سر کرده»
من درِ اطاق را بر روی خودم میبندم؛ به دخترِ ۱۷ـ۱۸ سالهای فکر میکنم که با صورت رنگ پریده و زرد، دستهای نحیف و آن چشمهای خستهاش پسری را در بغل گرفته بود.
به دختری دیگر که حدود ۲۰ سال بیشتر نداشت و در حین اینکه کودکِ کوچکترش را شیر میداد از چیغو داد و شیطنت کودکِ بزرگترش به ستوه آمده بود، به شوهرش که از درِ سالون انتظار زنانه اسم پسرش را صدا زد و بعد با نگاهی خشمگین به زن اشاره کرد که یعنی چرا اینقدر دیر میکنید!
دختری دیگر که همسن و همقدو اندامِ خودم بود و روی صندلی های ناراحتِ بخش انتظار قابله، از گرمی هوا، شلوغی مکان و در حقیقت از سنگینی بلایِ در شکماش کلافه شده بود.
شفاخانه ها و معاینه خانههای قابله هم از جمله جاهاییست که از رفتن به آن متنفرم.
همه جا فلاکت موج میزد؛ جسدِ جوانی و زندگیَ دخترانی که قبل از تجربهی کودکی زن شده بودند و قبل از آنکه کسی برایشان مادری کرده باشد مادر شده بودند.
مادرانِ نوجوانی که فرزندان فردا را به آغوشِ ناخواستهی شان چپانده بودند. فرزندان فردا، بیچارگانِ فردا، به زنجیر کشیده شدگانِ فردا را...!
به دختری فکر میکنم که کنارم نشسته بود و وقتی بی مقدمه از وحشتناکی این صحنهها با او صحبت کردم و سرم را میان دستانم گرفتم، آهسته گفت؛ حالا کجاست، ببینیم چند سال بعد اوضاع از این هم بدتر خواهد شد. اینها که حد اقل میتوانند خط را بخوانند...
255
حدود ۹ یا ۸ ساله بودم که وظیفهی مقدسام بردن نان به داش بود، یکی از روزها یک نفر در همو داش بمه پیشنهاد دوستی داد «البته ای نفر دختر بود» و گفت که همرای مه دوست میشی؟
دو ساعت اس که به او روز، و ایکه باز مه د جوابش فقط شله شده بودم که اول خانهتانه برم نشان بتی باز دوستت میشم، فکر میکنم و خندهم میگیره.
255
این روز ها دخترِ خوبی شدیم؛
فیلم های خوب میبینم، نقاشی های خوب میکشم آهنگ های خوب گوش میکنم، کتابهای خوب میخوانم، حتا عاشق میشم.
عاشقِ ونگوگ!
255
من آدم های که شعرِ خوب میگویند را دوست دارم.
آدم هایی که میتوانند کلمات را برقصانند برقصانند و به شکل شعر در بیاورند.
این که گاهی میبینم بعضی ها گفتگوی شعری میکنند و میتوانند حرف های عادی شان را به صورت شعر در بیاورند به وجدم میآورد.
255
روزی که اولین دل نوشتهام را به استاد ادبیات مکتبمان دادم و او آنرا در برابر استادان دیگر در حالی که خودم هم در همان جمع حضور داشتم خواند، آن استادِ بزرگدل و همهی استادان دیگرم تشویقم کردند، برایم کف زدند و معلمِ کیمیا «که خیلی دوستم داشت» مرا به آغوش کشید و درِ گوشم خواند تو روزی نویسندهی بزرگی میشوی...!
زمانی هم که خواهرانم یادداشت هایم را به پدرم نشان دادند و پدر با صدای بلند آنها را میخواند، در آخر چندین بار تکرار کرد که من رویای نویسندگی و نقاش شدناش را که خودش نتوانسته به آن برسد تحقق میبخشم.
برادرم بار ها تشویقم کرده و گاهی میگوید که در نوشتن از او پیشی گرفتهام «اغراق میکند».
در آن بعد از ظهری که مجریَ برنامهٔ مدرسه اسمم را به عنوان نویسندهٔ دلنوشتهای برتر خواند و تقدیرنامه را به دستم دادند هم، موآنا به شانهام زد و گفت که تو یک چیزی میشوی.
روزی هم استادی داشتیم، به من گفت ده دقیقه وقت داریم و هردو باید چیزی در مورد باران بنویسیم. بعد از ده دقیقه که نوشتهام را برایش خواندم بدونِ اینکه مال خودش را بخواند گفت که خیلی بهتر از او نوشتهام...
حالا پنج سال از زمانی که برای اولین بار قلم کشیدم میگذرد. همهٔ آن آغوش ها و آن حرف های درِ گوش را، همهٔ آن تشویق ها و کف زدن ها را، همهٔ حرف های زیبای پدر را، همهٔ آنچه که عزیزانم گفتند را به یاد دارم.
همهٔ آنچه آدم های زندگیام برای بهتر شدنم گفتند و کردند را به یاد دارم.
ولی گاهی که به خودم مینگرم، به این ژولیدهگی های ذهنیام، به این کلماتِ ارهم و درهمی که بهجز آرام کردنِ طوفان های سرم نقش دیگری ندارند، و تمام چیزهایِ که میتوانستم نوشته باشم، تمام کتابچههای که میتوانستم پُر کرده باشم و تمام قلم هایِ که میتوانسم از رنگ تهیش کرده باشم و نکردم...
با خودم میگویم این همه تشویق برایِ من زیاده از حد اغراق آمیز بوده است، برای من بیشتر از آن که باید، بوده است.
من هنوز کمتر از هیچیام و هنوز نویسندهگی برای چیزهای ناچیزی که مینویسم زیاده سنگین و دست نیافتنی ست.
هر روز بیشتر از دیروز اش دور از چیزی که میخواستم و میتوانستم باشم، میایستم.
و هر روز بیشتر خودم را شرمندهٔ کسی که میتوانستم باشم و نیستم میدانم...!
255
گفت؛ هرچی نیاز داشتی من هستم...
میخواستم بگویم؛ کمی آرامش، کمی قرار، کمی لبخند و کمی زندگی نیاز دارم...
255
بعضی خانواده ها فرزندانشان را دوست میدارند، بعضی دیگر به آن ها عشق نمیورزند و بعضی دیگر در قبال عشقی که به فرزندانشان میورزند از آنها انتظاراتِ بیشتری دارند.
باور کنید این گروه سومی ویرانگر تر از همه است.
که برآوردنِ انتظارات خانواده کمرِ فرزند را میشکند، غرورش را پایمال میکند و او را از کسی که میخواهد باشد فرسنگ ها به دور پرتاب میکند.
