سرابْ
Відкрити в Telegram
ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مرهای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
254
Підписники
+124 години
+27 днів
+1730 днів
Архів дописів
254
کـوتاه ساعتِ مُـرده.. ــــــ
دقایق زیادی در سکـوت نشسته بودم و کم کم احساس فـرورفتن در اعماق گودال های از افکار روز مره ام می کردم...
انگشتم را روی شیشهای ساعت دستی کشیـدم
به این فکـر میکردم که پارسال همین موقع او سالم بود،
یکی از روز ها بی دلیل ایستاد، دیـگر ساعت گشتش از همان حرکت کندش هم ایستاد دقیقه گشتش دیگـر بار به دقیقهای'پنجاهو نوه' نرسید و ثانیه گشت هم، دیگـر بی قراری نکرد...
به ساعت مرده نگاه می کنم که روی' 4:37 عصر' جا زده است.
254
چهـره ای از آشفتـگی.. ــــــــ
انگـشتان دستم لبه های دستشویی را میفشرد، به شیر آبِ رها شده خیره میشوم...
آب به شدت ازو خارج میشود و در فضای گول سفید رنگِ چرخ میزند، بعد از آن وارد سوراخ های کوچک انتهای کاشی میشود و از آن عبور میکند...
نور وارد شده از پنجره روی آب میدرخشد..
نگاهم ازانها کشانده میشود سوی آدم رو برویم،
چشمم که به او میافتد بازوانش میلرزند، موهای آشفته اش از عقب به نزدیکی بازوانش میرسند و اطراف صورتش موهای ترِ چسپیده را میبینم...
قطرهای آب از پیشانیاش می لغزد و وارد چشمش میشود
پلک میزنم و تصویر دوباره روشن میشود.
قطره از مژگانش رها میشود، از گونه و بعد از زماقش به پایین پرت میشود. چیزی برق میزند و من عنعکاس نور پنجره را دران قطره میبینم...
دوباره به چشم هایش که نگاه میکنم دلم میلرزد...
از آخرین باری که دیده بودمش خیلی بی حال تر بنظر میرسد...
چشم هایش مرا یاد کسی میاندازد،
شاید آشناست...
رگ های زریف سرخ رنگ روی سفیدی، رنگش را سبز تر کرده است
آه این چشمها...!
از دردی که در سرم میپیچد صورتم جمع میشود و چشمم را می فشرم،
دوباره دستانم را زیر آب میبرم و بصورتم میزنم...
لغزش و پایین آمدن قطره های آب را بر جلد صورتم حس میکنم،
چشمهایم بسته هستند می ترسم اگر بازشان کنم باز آن درد شدت بگیرد...
نفسم کمی کوتاهی میکند، عمیق نفس می کشم و این بار که چشم می گشویم،...
چشم هایش سبز تر و اطرافش سرخ تر شده اند، همان لحظه لغزل آبِ گرمی را از گوشهای چشمم حس میکنم،
و او پلک میزند...
رنگش پریده است، چقدر ترسیده و خسته بنظر میرسد.
این را از حالت چشم و لبهای خشکش میفهمم.
دوباره نفس عمیق میکشم و قفسهای سینه اش بالا و پایین میشود...
254
تنگـیَ یـك شـهر.. ـــــــــــ
آسمانِ برفیام انگار رنگی دیگردارد،
هوا کماست، کمتراز آنی که بتوانم با نفسهای نورمال دریابماش،
دلم میگیرد از هوای کم.
دانههای نازک برف چه آراماند که راهی برای فروکشی آتشم ندارند...
دلم از برفهم میگیرد، چرا دیر کرد...!؟
منم و همان درد کهنه،
منم و همان بغض صدساله،
در کوچه های خستهتر از منی شهر،
از کنار خانههای دلتنگ تر از منی شهر،
از کنار آدم های فراموش شدهتر از منی شهر،
از کنار مدرسه های متروکهتر از منی شهر،
میگذرم...!
نفس کم خواهم آورد،
بغض خواهم شکست،
اشک خواهم ریخت...
ولی باز، ادامه خواهم داد...؟
باز قدم خواهم گذاشت...؟
امید خواهم داشت...؟
...
254
شـایـد رویـا بوده باشــد...
چیزی مرا از میان رویای وحشتناکی به برون می کشاند،
چشمانم میان رویا و بیداری بازو بسـته شدند. نور از سقف سفید رنگ به کنج های از مغزم عبور کرد و دردی بیچید،
انگار که می خواستم از اعضای بی جان بدنم خواهش کنم باری دیگر حرکت کنند نفس کشیدم...
تنم سرد اما با سوزشی که انگار تب داشتم.
چشمانم را به سختی چرخاندم و کسی را کنار تختم یافتم،
آرام و با لبخندی ملایم نگاهم میکرد
نا آگاه عضلات و پوست صورتم منقبض شدند و لبهایم خند زدند...
حس کردم یکی از دست هایم به چیزی ناشناخته متصل است و او دستانش بود...
انگار میخواست با اندک فشار دادن دستم به یادم بیاورد که میتوانم دستم را حرکت بدهم...
هر ملایم لمس انگشتانش به آن قسمت از پوست دستم جان میداد.
چشم های خسته ام را بستم و خواستم اینبار اورا هم با خود میان خواب هایم ببرم، شاید مرا از کابوس برباید...
254
همه دل واپسیام از این است
که بعد ها کسی اسمم را فریاد میزند و آنروز شاید دیگر منـی وجود نداشته باشد...
254
دلـم تشنهای سکوتی بی پایان،
در خیابانی دور و ناشناخته،
با برگ های زرد پائیزیَ رقصان،
و بادی لرزانندهای آذر،
و یک دل سیر قدم زدن است...
254
اوج خستـهگی...
آن جـاییکـه حـرفی نیسـت،
نـگاهی نیسـت،
صـدایی نیسـت،
فقـط لبخنـدی سطحی و سرد،
آنجـایی که انتـخاب را میگذاریم برای دیـگران،
مگر چـه خواهـد شد...
تـهَش رهایـت میکنند، و تنهایت میگذارند،
تهَـش بهانهای برای رفتـن مییابنـد،..
فرقـی نخواهـد کرد،
رفتنی میرود تنـها مـاندنی هم تنـها میمانـد،
و اوج خستـهگی هم همینجاست کـه دیـگر برای مانـدن کسی چنـگ نمـیزنیـم...
(:
254
یک روز وقتی چشمانم را باز کردم،
مرا جای کسی دیگری گذاشته بودند..
نمی دانم کسی که قرار بود بهجایش زندگی کنم چه کسی بود،
مجالی برای فکر کردن به این را نداشتم،
فقط همین قدر می فهمم که او،
خیلی کار میکرده،
خیلی فکر میکرده،
خیلی غمگین می شده،
خیلی باید حواسش به همه میبوده...
در کل او آدمی پر مشغله ای بوده.
و حالا، من باید بهجای او میزیستم.
254
بعضی وقتا کلمهای کوچکی ذهنم را درگیر میکند که اکثریت به آن فکر هم نمیکنند.
یک جمله، یک حرف
؛ در یک بعد از ظهر تابستانی همراه با برادرم کنار تلویزیون نشسته بودم
نمیدانشتم برادرم چه انیمیشنی را تماشا میکرد اما نشستم کنارش
یکی از شخصیت ها گفت؛
_ تاریکی به معنای نبود هیچ نوری نیست، تاریکی یعنی بتوانی نور های کوچک را بینی...
به هر صورت من متمعنم کسی جز من این قدر تحت تاثیر این جمله قرار نگرفته بود،
من خیلی به آن جمله فکر کردم واقعن که انیمیشن ها خیلی بهتر از هر فیلمی هستند.
254
غروب را نیز دوست دارم...
چرا که میتوانم لحظه ها و ساعت ها روبرویش بنشینم و از خودم برایش بگویم.
من از ابرهای سرخی که آفتابم را می بلعند گلهای ندارم...
شاید اگر حتا ابر ها هم نمیبودند باز هم آفتاب می رفت مگر نه!...
و حال آنکه ابرهای سوخته رفتنش را زیبا تر میکنند.
من از تصمیم خورشید برای رفتنش گلهای ندارم...
زیرا از رفتن اوست که آدم ها بهیاد مهتاب و معشوقه هایش می افتند...
اگر روری نبودم،
مرا میان ابرهای سوختهای غروب بیابید،
مرا کنار پرنده های طلوع بیابید،
مرا میان ستاره ها، همان معشوقه های مهتاب بیابید،
روزی اگر مرا نیافتید، حتمن به جاهای که گفتم سر بزنید، شاید دوباره پیدایم کردید....
254
من،
تمام افراد زندگیم را
چه آنها که در گذشته بودند،
چه آنها که حال اند،
و چه آنها که در آینده قرار است ملاقاتشان کنم...
آنها را فراموش نخواهم کرد، و دوسشان خواهم داشت،
254
چشمهایم را باز میکنم،
لبخندی نا خواسته روی لبم نشسته است...
بوی آشنایی به مشامم میرسد،
صدای آشنا...
باران است...!!!
برخورد قطرههایش را روی صورتم حس میکنم، با تمام وجودم...
میدانم این کلمات برای توصیف باران خیلی کلیشهی بهنظر میآیند.
بعضی چیزهارا حتا نمیشود نوشت، حتا نمیشود گفت، حتا نمیشود بهیاد آورد...
فقط میشود حسشان کرد...
اگر توانستید با چشم حسش کنید،
نشد با بو،
نشد با دست،
نشد با پوست صورت،
نشد با کف پای برهنه روی حولی،
نشد با همهیشان درحال چرخ خوردن...
فقط حسش کنید...❤️🩹
254
به نفس نفس که افتاد
ایساد
دیگر نچرخید
دیگر نرقصید
موهای خیس از بارانش روی صورتش چسپیده بودند
پاهای برهنهاش اندکی گِل آلود
موسیقی آرامشد
آرامتر
دوباره شدید
شدید تر
و او
بازهم میچرخید
254
سالهاست.،.
کسی رنگ اشکی این چشم را ندیده است،.
سالهاست این چشمها هنگام بغض،
و زمانی که آبِ دیده میآید که رنجش بدهد،
پنهان میشوند...
و سالهاست کسی،
هنگام حلقه زدن اشک، آنجا نبوده است...
میتوانی تصور کنی، رنگش چهفریاد های سرمیدهد اگر غمگینش کنند...؟
254
خیلی ترسیدم...!
خیلی ازین زندگی ترسیدم، از آدمای دنیا، از آیندهو گذشته...
نه دیگر خیلی ترسیدم...!
وقتی خیلی از چیزی میترسم بلأخره روزی میرسد که دیگر نمیترسم،
فقط میشود چیزی که از آن خیلی می ترسیدم...!
254
من دیوانگی را دوست دارم،
بی خیالی را دوست دارم،
زیرا که فرو بردنِ بعضی از داروهایِ زندگی را آسان میکنند.
اما حقیقت این است که یک زمانهایِ باید عاقل باشیم،
یک زمانهایِ باید بزرگ بشویم،
یک زمانهایِ باید منطقی و حقیقتبین باشیم...
254
روزی بزرگ خواهمشد.
عشقرا نقشِ بردیوارهای دِل خواهم کرد.
حرفهای نگفتهرا، حرفهای نشنیدهرا
روی برگ درختها خواهم نوشت،
تا باد برگ هارا ببرد،
ببَرد و شاید ، کسی پنجره اشرا باز کند...
254
شاید دلتنگم،
شاید آشفتهام،
شاید حالِ دلم ناخوش است،
شاید نفسم کوتاهی میکند،
شاید بغضم میفشرد،
شاید هوا سنگین است،
ولی،..!
دلم نمیآید به کودکان لبخند نزنم،
دلم نمیآید به آسمان نگاه نکنم،
دلم نمیآید تماشای پرواز پرندگان را از دست بدهم،
دلم نمیآید باد را از لمس گیسوانم محروم کنم،
دلم نمیآید مهتاب را منتظر بگذارم...
دلم نمیآید خودم را آنهاو آنها را از خودم بگیرم...
🫀
254
🤍
عشق زنده میکند، نه این که بمیراند.
زمانی که از عشق چیز کشندهٔ میسازند اسمش جاهلیت است...
