ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

سرابْ

سرابْ

前往频道在 Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

显示更多
未指定国家未指定类别
254
订阅者
-124 小时
-17 天
+1530 天
帖子存档
تنهایی را، در امتداد نور خزیده‌ی ماه از پنجره. هنگامی که مهتاب من نیم رخ به دلهای تاریک خفته‌ی این شهر نگاه می‌کند،. لحظه‌ای که باد دست پرده را می‌گیرد و اورا به رقص می برد،.. و در میان برگ هایی که روی زمین خش‌خش کنان می‌دوند... تنهایی را ، در سکوت شب باید دوست داشت...!

یادداشت؛ ۵۹ رفته رفته، میان آشفتگی هایم.. جایی بی صدا می ایستم می پندارم آنجا پناه گاهی خوبی برای مکسی نا پایدار خواهد بود. لحظه ای می ایستم... آنجاست که بد حالی ها به آرامش اجازه ای ورود می دهند و من باری دیگر لمس سکوت و ملایمت را حس می کنم... شاید لازم است آدم ها در ازهام و شلوغی روز مره شان گاهی بایستند. دستی به سرِ خاطراتشان بکشند و بوسه ای به دفترچه های پر شده‌ای شان بزنند... من گاهی حتا میان سخت ترین روز ها، در فاصله ای طولانی ترین تیک تاک های ساعت، و در خاکستری ترین غروب ها.. آرامش را دیدم، دیدم که به سختی شلوغی هایم را بد حالی ها و ناتوانی هایم را که بر سر جسم خسته ام هجوم آورده بودند، پس میزد و در گوشم لالایی سکوت میخاند... من، در تاریک ترین و بی ماه ترین شب ها بازتاب نور خورشیدم را در ستاره ها دیدم... من در گرم ترین و طولانی ترین تابستان ها باران را از یاد نبردم...

کـوتاه ساعتِ مُـرده.. ــــــ دقایق زیادی در سکـوت نشسته بودم و کم کم احساس فـرورفتن در اعماق گودال های از افکار روز مره ام می کردم... انگشتم را روی شیشه‌ای ساعت دستی کشیـدم به این فکـر میکردم که پارسال همین موقع او سالم بود، یکی از روز ها بی دلیل ایستاد، دیـگر ساعت گشتش از همان حرکت کندش هم ایستاد دقیقه گشتش دیگـر بار به دقیقه‌ای'پنجاه‌و نوه' نرسید و ثانیه گشت هم، دیگـر بی قراری نکرد... به ساعت مرده نگاه می کنم که روی' 4:37 عصر' جا زده است.

چهـره ای از آشفتـگی.. ــــــــ انگـشتان دستم لبه های دست‌شویی را می‌فشرد، به شیر آبِ رها شده خیره می‌شوم... آب به شدت ازو خارج می‌شود و در فضای گول سفید رنگِ چرخ می‌زند، بعد از آن وارد سوراخ های کوچک انتهای کاشی می‌شود و از آن عبور می‌کند... نور وارد شده از پنجره روی آب می‌درخشد.. نگاهم ازانها کشانده می‌شود سوی آدم رو برویم، چشمم که به او می‌افتد بازوانش می‌لرزند، موهای آشفته اش از عقب به نزدیکی بازوانش می‌رسند و اطراف صورتش موهای ترِ چسپیده را می‌بینم... قطره‌ای آب از پیشانی‌اش می لغزد و وارد چشمش می‌شود پلک می‌زنم و تصویر دوباره روشن می‌شود. قطره از مژگانش رها می‌شود، از گونه و بعد از زماقش به پایین پرت می‌شود. چیزی برق می‌زند و من عنعکاس نور پنجره را دران قطره می‌بینم... دوباره به چشم هایش که نگاه می‌کنم دلم می‌لرزد... از آخرین باری که دیده بودمش خیلی بی حال تر بنظر می‌رسد... چشم هایش مرا یاد کسی می‌اندازد، شاید آشناست... رگ های زریف سرخ رنگ روی سفیدی، رنگش را سبز تر کرده است آه این چشم‌ها...! از دردی که در سرم می‌پیچد صورتم جمع می‌شود و چشمم را می فشرم، دوباره دستانم را زیر آب می‌برم و بصورتم می‌زنم... لغزش و پایین آمدن قطره های آب را بر جلد صورتم حس می‌کنم، چشم‌هایم بسته هستند می ترسم اگر بازشان کنم باز آن درد شدت بگیرد... نفسم کمی کوتاهی می‌کند، عمیق نفس می کشم و این بار که چشم می گشویم،... چشم هایش سبز تر و اطرافش سرخ تر شده اند، همان لحظه لغزل آبِ گرمی را از گوشه‌ای چشمم حس می‌کنم، و او پلک می‌زند... رنگش پریده است، چقدر ترسیده و خسته بنظر می‌رسد. این را از حالت چشم و لبهای خشکش می‌فهمم. دوباره نفس عمیق می‌کشم و قفسه‌ای سینه اش بالا و پایین می‌شود...

تنگـیَ یـك شـهر.. ـــــــــــ آسمانِ برفی‌ام انگار رنگی دیگردارد، هوا کم‌‌است، کمتر‌از آنی که بتوانم با نفس‌های نورمال دریابم‌اش، دلم می‌گیرد از هوای کم. دانه‌های نازک برف چه آرام‌اند که راهی برای فروکشی آتشم ندارند... دلم از برف‌هم می‌گیرد، چرا دیر کرد...!؟ منم و همان درد کهنه، منم و همان بغض صدساله، در کوچه های خسته‌‌تر از منی شهر، از کنار خانه‌های دل‌تنگ تر از منی شهر، از کنار آدم های فراموش شده‌تر از منی شهر، از کنار مدرسه های متروکه‌تر از منی شهر، می‌گذرم...! نفس کم خواهم آورد، بغض خواهم شکست، اشک خواهم ریخت... ولی باز، ادامه خواهم داد...؟ باز قدم خواهم گذاشت...؟ امید خواهم داشت...؟ ...

شـایـد رویـا بوده باشــد... چیزی مرا از میان رویای وحشتناکی به برون می کشاند، چشمانم میان رویا و بیداری بازو بسـته شدند. نور از سقف سفید رنگ به کنج های از مغزم عبور کرد و دردی بیچید، انگار که می خواستم از اعضای بی جان بدنم خواهش کنم باری دیگر حرکت کنند نفس کشیدم... تنم سرد اما با سوزشی که انگار تب داشتم. چشمانم را به سختی چرخاندم و کسی را کنار تختم یافتم، آرام و با لبخندی ملایم نگاهم می‌کرد نا آگاه عضلات و پوست صورتم منقبض شدند و لبهایم خند زدند... حس کردم یکی از دست هایم به چیزی ناشناخته متصل است و او دستانش بود... انگار میخواست با اندک فشار دادن دستم به یادم بیاورد که میتوانم دستم را حرکت بدهم... هر ملایم لمس انگشتانش به آن قسمت از پوست دستم جان میداد. چشم های خسته ام را بستم و خواستم اینبار اورا هم با خود میان خواب هایم ببرم، شاید مرا از کابوس برباید...

همه دل واپسی‌ام از این است که بعد ها کسی اسمم را فریاد می‌زند و آنروز شاید دیگر منـ‌ی وجود نداشته باشد...

دلـم تشنه‌ای سکوتی بی پایان، در خیابانی دور و ناشناخته، با برگ های زرد پائیزیَ رقصان، و بادی لرزاننده‌ای آذر، و یک دل سیر قدم زدن است...

اوج خستـه‌گی... آن جـایی‌کـه حـرفی نیسـت، نـگاهی نیسـت، صـدایی نیسـت، فقـط لبخنـدی سطحی و سرد، آن‌جـایی که انتـخاب را می‌گذاریم برای دیـگران، مگر چـه خواهـد شد... تـهَش رهایـت می‌کنند، و تنهایت می‌گذارند، تهَـش بهانه‌ای برای رفتـن می‌یابنـد،.. فرقـی نخواهـد کرد، رفتنی می‌رود تنـها مـاندنی هم تنـها می‌مانـد، و اوج خستـه‌گی هم همین‌جاست کـه دیـگر برای مانـدن کسی چنـگ نمـیزنیـم... (:

یک روز وقتی چشمانم را باز کردم، مرا جای کسی دیگری گذاشته بودند.. نمی دانم کسی که قرار بود به‌جایش زندگی کنم چه کسی بود، مجالی برای فکر کردن به این را نداشتم، فقط همین قدر می فهمم که او، خیلی کار میکرده، خیلی فکر می‌کرده، خیلی غم‌گین می شده، خیلی باید حواسش به همه می‌بوده... در کل او آدمی پر مشغله ای بوده. و حالا، من باید به‌جای او می‌زیستم.

بعضی وقتا کلمه‌ای کوچکی ذهنم را درگیر میکند که اکثریت به آن فکر هم نمی‌کنند. یک جمله، یک حرف ؛ در یک بعد از ظهر تابستانی همراه با برادرم کنار تلویزیون نشسته بودم نمی‌دانشتم برادرم چه انیمیشنی را تماشا میکرد اما نشستم کنارش یکی از شخصیت ها گفت؛ _ تاریکی به معنای نبود هیچ نوری نیست، تاریکی یعنی بتوانی نور های کوچک را بینی... به هر صورت من متمعنم کسی جز من این قدر تحت تاثیر این جمله قرار نگرفته بود، من خیلی به آن جمله فکر کردم واقعن که انیمیشن ها خیلی بهتر از هر فیلمی هستند.

غروب را نیز دوست دارم... چرا که می‌توانم لحظه ها و ساعت ها روبرویش بنشینم و از خودم برایش بگویم. من از ابرهای سرخی که آفتابم را می بلعند گله‌ای ندارم... شاید اگر حتا ابر ها هم نمی‌بودند باز هم آفتاب می رفت مگر نه!... و حال آنکه ابرهای سوخته رفتنش را زیبا تر می‌کنند. من از تصمیم خورشید برای رفتنش گله‌ای ندارم... زیرا از رفتن اوست که آدم ها به‌یاد مهتاب و معشوقه هایش می افتند... اگر روری نبودم، مرا میان ابرهای سوخته‌ای غروب بیابید، مرا کنار پرنده های طلوع بیابید، مرا میان ستاره ها، همان معشوقه های مهتاب بیابید، روزی اگر مرا نیافتید، حتمن به جاهای که گفتم سر بزنید، شاید دوباره پیدایم کردید....

من، تمام افراد زندگیم را چه آنها که در گذشته بودند، چه آنها که حال اند، و چه آنها که در آینده قرار است ملاقاتشان کنم... آنها را فراموش نخواهم کرد، و دوسشان خواهم داشت،

چشم‌هایم را باز می‌کنم، لبخندی نا خواسته روی لبم نشسته است... بوی آشنایی به مشامم می‌رسد، صدای آشنا... باران است...!!! برخورد قطره‌هایش را روی صورتم حس می‌کنم، با تمام وجودم... می‌دانم این کلمات برای توصیف باران خیلی کلیشه‌ی به‌نظر می‌آیند. بعضی چیزهارا حتا نمی‌شود نوشت، حتا نمی‌شود گفت، حتا نمی‌شود به‌یاد آورد... فقط می‌شود حسشان کرد... اگر توانستید با چشم حسش کنید، نشد با بو، نشد با دست، نشد با پوست صورت، نشد با کف پای برهنه روی حولی، نشد با همه‌یشان درحال چرخ خوردن... فقط حسش کنید...❤️‍🩹

به نفس نفس که افتاد ایساد دیگر نچرخید دیگر نرقصید موهای خیس از بارانش روی صورتش چسپیده بودند پاهای برهنه‌اش اندکی گِل آلود موسیقی آرام‌شد آرامتر دوباره شدید شدید تر و او بازهم می‌چرخید

سال‌هاست.،. کسی رنگ اشکی این چشم را ندیده است،. سال‌هاست این چشم‌ها هنگام بغض، و زمانی که آبِ دیده می‌آید که رنجش بدهد، پنهان
سال‌هاست.،. کسی رنگ اشکی این چشم را ندیده است،. سال‌هاست این چشم‌ها هنگام بغض، و زمانی که آبِ دیده می‌آید که رنجش بدهد، پنهان می‌شوند... و سال‌هاست کسی، هنگام حلقه زدن اشک، آنجا نبوده است... می‌توانی تصور کنی، رنگش چه‌فریاد‌ های سرمی‌دهد اگر غمگینش کنند...؟

خیلی ترسیدم...! خیلی ازین زندگی ترسیدم، از آدمای دنیا، از آینده‌و گذشته... نه دیگر خیلی ترسیدم...! وقتی خیلی از چیزی میترسم بلأخره روزی میرسد که دیگر نمیترسم، فقط میشود چیزی که از آن خیلی می‌ ترسیدم...!

من دیوانگی را دوست دارم، بی خیالی را دوست دارم، زیرا که فرو بردنِ بعضی از داروهایِ زندگی را آسان می‌کنند. اما حقیقت این‌ است که یک زمان‌هایِ باید عاقل باشیم، یک زمان‌هایِ باید بزرگ بشویم، یک زمان‌هایِ باید منطقی و حقیقت‌بین باشیم...

اینجا که مائیم، دوراه نیست...! در حقیقت اصلأ راه نیست... راه را باید خودمان بسازیم...!؛

روزی بزرگ خواهم‌شد. عشق‌را نقشِ بر‌دیوارهای دِل خواهم کرد. حرف‌های نگفته‌را، حرف‌های نشنیده‌را روی برگ‌ درخت‌ها خواهم نوشت، ت
روزی بزرگ خواهم‌شد. عشق‌را نقشِ بر‌دیوارهای دِل خواهم کرد. حرف‌های نگفته‌را، حرف‌های نشنیده‌را روی برگ‌ درخت‌ها خواهم نوشت، تا باد برگ هارا ببرد، ببَرد و شاید ، کسی پنجره اش‌را باز‌ کند...