uk
Feedback
𝗧𝗵𝗲 𝗕𝗮𝘁𝗰𝗮𝘃𝗲

𝗧𝗵𝗲 𝗕𝗮𝘁𝗰𝗮𝘃𝗲

Відкрити в Telegram

هَرچه مَرهَم میگُذارَم بَند می‌آیَد مَگر؟! اِی وَطَن خون تو اَز اَروند می‌آیَد مَگر؟!

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
593
Підписники
-324 години
-287 днів
-22430 днів
Архів дописів
01 Deltangiaye Akhare Shab.m4a9.13 MB

4_5832666266296392378.m4a2.47 MB

بعضی‌ها فکر می‌کنند با من صمیمی‌اند، چون چند لایه از شخصیتم را دیده‌اند؛ غافل از اینکه آدم‌ها معمولاً فقط همان بخشی از تو را می‌شناسند که خودت تصمیم گرفته‌ای نشانشان بدهی. تو شاید از من خاطره داشته باشی، با من خندیده باشی، حتی بعضی از دردهایم را بدانی؛ اما این‌ها به معنی شناختن من نیست. نزدیک بودن به من، با شناختنِ من فرق دارد. چون عمیق‌ترین بخش‌های آدم، معمولاً همان جاهایی‌ست که هیچ‌کس را به آن راه نمی‌دهد.

زخم هایی دارم که نه تنها از بین نمیروند بلکه هر از گاهی چنان خون ریزی میکنند که زندگی را از یاد میبرم .

Havaliye Shab Vinak.mp33.49 MB

هنوزم دوست دارم ولی دیگه ارزش جنگیدن نداری.

وقتی یکی بهم میگه: «خودتو توصیف کن» بهش جواب میدم: «من اونی‌ام که وسط یه مهمونی شلوغ، با پارتنرش توی تراس خلوت میکنه!»

در نهایت برایتان آرزو دارم که هیچکس شمارا از مهربان بودنتان پشیمان نکند.

اما من به این تعبیر بدبینم؛ ذهن میدان جنگ نیست، آینه‌ای‌ست که ما در آن، دشمنان بیشتری از آنچه واقعاً وجود دارند می‌سازیم. در جنگ، دیگری تو را می‌کشد؛ اما در ذهن، این «خود» است که «خود» را محاکمه می‌کند. و شاید تراژدیِ ما این نباشد که تنها کشتهٔ این جنگیم؛ بلکه این باشد که جنگی در کار نیست و ما سال‌هاست برای نبردی که هرگز رخ نداده، خودمان را زخمی می‌کنیم.

نشخوار فکری یا overthink.. ترجیحم این است که بگویم : در ذهنم جنگ‌های بسیاری است و تنها کشته‌اش منم.

در این شب‌ها، دو گروه‌اند که خواب از چشمانشان گریخته است؛ عاشقانی که در فکرِ دیگری گم شده‌اند، و ذهن‌هایی که در زندانِ بی‌پایانِ افکار خود اسیرند. لحظه‌ای در این گردبادِ بی‌رحمِ زندگی درنگ کنید؛ اگر از دستهٔ اول باشید، شاید آرامشی نصیبتان شود، اما آرامشی آشنا و قابل پیش‌بینی. اما اگر از دستهٔ دوم باشید، هر شب نبردی‌ست میان شما و هزاران فکرِ بی‌رحم. و من، میان این دو، دومی را انتخاب می‌کنم؛ زیرا ترجیح می‌دهم در آشوبِ ذهنم بسوزم، تا در سکوتِ بی‌معنایی خاموش شوم.

۵ صبح ساعتیه که شهر خواب است و آدم، بی‌صدا با خودش روبه‌رو می‌شود.

"آخ گئجه لَر یاتمامیشام من سنه لای ، لای دئمیشم سن یاتالی ، من گوزومه اولدوزلاری سای دئمیشم هر کس سنه اولدوز دییه اوزوم سنه آی دئمیشم..

اون بی‌نقص نیست، ولی بازم می‌خوایش

بعضی زخم‌ها عجیبن نه دیده میشن نه دربارشون حرف میزنی نه حتی کسی میفهمه از کی باهات موندن فقط هر از گاهی وسط یه روز معمولی وسط یه خاطره یا حتی یه جمله‌ی ساده دوباره خودشون رو یادآوری میکنن همه فکر میکنن زمان همه‌ چیز رو درست میکنه اما زمان فقط یاد میده چطور با بعضی دردها زندگی کنی و شاید فرق آدم امروز با آدم دیروز همین باشه که دیگه از زخمی که داره نمیترسه از این میترسه که دوباره همون زخم رو از همون جا بخوره ..