سایـــهٔ حقیـــــقت.
Відкрити в Telegram
"اخلاق" ترسِ انسانِ ضعیف از آزادی است.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
997
Підписники
+224 години
-597 днів
-12430 днів
Архів дописів
صدات توی اوج میلرزه، من بلوفت رو میبینم؛ و ترسِ پنهانی که توی دلت پنهان کردی. بیاجازه به جهان دیگران قدم میذاری؛ ولی من، قوانینِ نخستینِ این بازی رو عوض کردم! الآن نقشهات رو مثل یه صفحهٔ باز میخونم. نقشهات بهنظر بینقص میاد! ولی توی دلش شکافهایی رو میبینم. فکر میکنی همهٔ حرکتهارو از پیش حساب کردی، اما پایانِ داستان رو فقط یه امپات میدونه! ورود ممنوعه! اینجا قلمرو یک امپاته. تو بخشیده نمیشی، این بهای کارته! امپاتِ تاریک، دردی که هرگز فراموش نشده و تیرش مستقیم به قلبِ هدف میشینه، این دفاعشه!
آدمی را همیشه آدمیت لازم است،
اما بیشترشان آن را سالها پیش، بیصدا دفن کردهاند. از آن روز، شهر پر شد از مردگانی که نفس میکشند، نگاه میکنند، حرف میزنند و تنها نشانهٔ زنده بودنشان، سایهای است که هنوز جرئت نکرده از صاحبش فرار کند.
آدمی را همیشه آدمیت لازم است،
وگرنه مرز میان انسان و هیولا نه با دندان و چنگال، که با خاموشی وجدان از میان میرود. تاریکی هرگز از شب زاده نشد؛ از لحظهای زاده شد که آدمی فهمید میتواند بیرحم باشد و هنوز نام خود را «انسان» بگذارد.
آدمی را همیشه آدمیت لازم است،
زیرا آنکه آدمیت را دفن کند، دیگر نیازی به گورستان ندارد؛ خودش به مقبرهای متحرک بدل میشود. از هیولاها مترس، آنها چهرهٔ خود را پنهان نمیکنند؛ از انسانی بترس که لبخند میزند، دست میفشارد و هر شب، بیآنکه پلکی بلرزد، تکهای دیگر از وجدانش را در تاریکی جا میگذارد.
ندانید و همانگونه که هست بگذرانید، لبخند بزنید و عشق بورزید؛ گویی که هیچ پشت صحنهای نیست.
بر هرچه بسیجی دور میدون لعنت،
بر دستانش آغشته در خون لعنت،
سر غازی و سرکوبگر زندون لعنت،
بر رهخرتون، بر بیتِ ویرون لعنت.
هنوز هم گمان میکنید شیطان شاخ دارد؟!
من او را دیدم؛ نه در هیبتِ وحشت، که در جمالی خیرهکننده… چنان که اگر نمیدانستم نامش چیست، بیتردید او را خدا میپنداشتم؛ پرستیدنی، فریبنده، و در عین حال ویرانگر.
مرگ وارد میشود و ما محو میشویم؛
اما مگر پیشتر نیز چنین سفری را از سر نگذراندهایم؟
شاید مرگ، پرتالی خاموش در دلِ هستی باشد؛
گذرگاهی که ما را از هندسهی آشنای این جهان بیرون میبرد.
شاید همان نیرویی باشد که ذراتِ پراکندهی وجودمان را به انرژیِ سرگردان کیهان بدل میکند.
و شاید سیاهچالهای باشد که ما را در آغوشِ تاریکیِ مطلق فرو میبلعد؛
نه برای نابودی، بلکه برای آنکه در شکلی دیگر، در جهانی دیگر، دوباره متولد شویم.
راستی که عشقِ لیانا اهورا را از پای در آورد، اما او به هر از پای درآمدنی توسط لیانا راضی بود.
