uk
Feedback
𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

Відкрити в Telegram

هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" می‌نویسم. _اینجام اگه دلت بود "از خودت" برام بنویسی. https://t.me/HarfChatBot?start=79de261b47f0

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 152
Підписники
+1124 години
+827 днів
+25130 день
Архів дописів
رفتم اکسپلور و دیدم بوممم! همه‌ش ادیت‌های اشرف رویا! بهشت‌م رو پیدا کردممم‌.
+1
رفتم اکسپلور و دیدم بوممم! همه‌ش ادیت‌های اشرف رویا! بهشت‌م رو پیدا کردممم‌.

بازم احمق‌م که الان با نوشتن درباره‌ی تو پروانه‌های توی دلم رو احساس کردم و زندگی وجودم رو گرفت.

اگه بهم بگی احمق باهات مخالفت نمی‌کنم. خودمم قبولش دارم. ولی نه از اون احمق‌هایی که نمی‌فهمن چی می‌گذره، از اونایی که خیلی خوب می‌فهمن ولی بازم دلشون کار خودش رو می‌کنه. احمق‌م که هنوز دوست دارم. احمق‌م که هنوز چشمم ناخودآگاه دنبالت می‌کنه. احمق‌م که وقتی گوشیم زنگ می‌خوره برای ثانیه‌ای فکر می‌کنم تویی حتی وقتی مطمئنم که تو نیستی. احمق‌م که با هر نوتیف، قلبم یه لحظه اکلیلی می‌شه و بعد یادم میاد نباید بشه. احمق‌م که هنوز اولین‌نفر پروفایلات‌ رو می‌بینم، که هنوز دلتنگت‌ می‌شم، بی‌اجازه، بی‌زمان. احمق‌م که الان دارم ازت می‌نویسم. احمق‌م که با دیدن ماه یادِ تو میوفتم. احمق‌م که با دیدن اون بازیگر موردعلاقه‌ت که مسخره‌ش رو دراوردی‌ ذوق می‌کنم و یادم می‌ره باید یادم نیاد. احمق‌م وقتی گل مورد‌علاقه‌ت رو می‌بینم بغضم می‌گیره چون می‌تونستم برات بخرمش اگه تو بودی. احمق‌م که با شنیدن یه اسم شبیه اسمت، یه لحظه می‌ریزم. احمق‌م که دلم نمی‌خواد فراموشت کنم. احمق‌م وقتی دارم فال می‌خونم، فال ماه تولد تو رو هم‌ قاطی‌ش می‌کنم. تو زندگی من نیستی دیگه ولی هنوز به هزار شکل متفاوت حضور داری. این پیام رو که مطمئنم تو چنل موندگار نمی‌شه ولی ممنون می‌شم با این پیام مورد قضاوت قرار نگیرم. بالاخره ساعت دو شبه و منم در حال آبغوره‌ گرفتن.

من بچه کنجکاوی درباره حقایق زندگی نبودم. شاید مثل خیلی از بچه‌ها حتی از کسی نپرسیدم که "بچه چطوری به وجود میاد؟". می‌نشستم سال‌ها خیال‌پردازی می‌کردم که شاید با رسیدن به یک سنی دیگه توانایی‌ش رو داشتی و تصمیم می‌گرفتی که این اتفاق بیوفته یا نه. درباره اخبار اون‌قدر کنجکاو نبودم، شاید حتی اصلا اهمیتی هم نمی‌دادم. ارتباطات برام چندان جالب نبود؛ لااقل همین‌ها رو فقط به یاد میارم. در عوض بچه‌ای بودم که فکر می‌کرد درخت خمیده توی حیاط‌شون اسب بالداره. فکر می‌کردم پیتر پن شب تولد ۶ سالگی‌م می‌رسه و من رو می‌بره؛ حتی برنامه چیده بودم که چطوری با کاپیتان هوک بجنگم. به تفاوت بین فیلم و واقعیت توجه نمی‌کردم و فکر می‌کردم وقتی سوار تابی شدم که بابا تو حیاط درست کرده، احتمالا اون خانم ترسناکه با موهای بلوند خیلی بلند و لباس سفید از توی انباری بیاد بیرون. با دوست صمیمی‌م بازی آن شرلی راه می‌نداختیم و با اینکه نقش‌ها رو عوض می‌کردیم، ولی من دوست داشتم خود آن شرلی باشم تا دیانا. احساس می‌کردم کوچه‌ خاکی‌مون همون دشت و جنگل سرسبزی رو داره که گرین گیبلز داشت. با دوستم بازی اختراع می‌کردم و عاشق کتابخونه رفتن باهاش بودم. سُک‌سُک و کیک دوقلو بهترین اتفاق روزم بود. هر روز به امید اینکه دیگه دوچرخه سواری رو یاد می‌گیرم می‌رفتم بیرون. برای جوجه‌ها اسم می‌ذاشتم و دعا می‌کردم که گربه نبرتشون. کل شادی وجودم در پیک نوروزی خلاصه می‌شد. از انتهای باغ خونه مادربزرگم می‌ترسیدم چون فکر می‌کردم یک موجود افسانه‌ای ممکنه من رو بخوره! درباره شغل آینده‌م خیلی تیپیکال رفتار می‌کردم و می‌گفتم "می‌خوام جراح قلب بشم." چون قلب و نجات جون انسان‌ها رو از ته قلبم می‌خواستم. عاشق اوقاتی بودم که با پسرخالم تو حیاط پشتی آب‌بازی می‌کردم. یکسره رد پای آبی می‌دیدم و سعی می‌کردم ستاره بکشم چون کشیدن‌ش برام دشوار بود. بچه خاصی نبودم‌. هوش‌م هم در زمینه حقایق و تلخی‌ها نبود. از سیاست‌های پایه‌ زندگی‌ سر در نمیاوردم و همیشه راست‌ش رو می‌گفتم‌. واژه "ساده" از بچگی روی پیشونی‌م نوشته شده بود و همینطوری خطاب می‌شدم. اشکم دم مشکم بود و استاد گریه کردن بودم. به قدری در دنیای خودم شناور بودم که از دنیای بقیه سر در نمیاوردم. نمی‌ذاشتم مدادرنگی‌هام تنها بمونن. هر روز صبح حیاط رو چک می‌کردم که ببینم مثل لارا، ستاره‌م افتاده رو زمین که با چسب زخم برم سراغ‌ش یا نه‌. بچه خاصی نبودم‌. جالب هم نبودم. لااقل نه برای بقیه. اگر تو بازی برام قلدری می‌کردن، می‌رفتم و دیگه پیدام نمی‌شد. فکر نکنم کسی هم تمایلی داشت به اینکه پیدام کنه. بچه کنجکاوی درباره زندگی و حقایق‌ش نبودم. تمام روز من در خیال و رویا می‌گذشت بدون اینکه مرزی براش تعیین کنم. آدم‌ها رو دوست داشتم و اگر ناراحتم می‌کردن خودم رو مقصر می‌دونستم. و هزارن نکته کوچک دیگه که احتمالا اگر بنویسم‌شون کل این چنل رو بگیره. با اینکه فکر کردن درباره کودکی‌م خوشحالم می‌کنه و بهم احساس آرامش می‌ده، ولی آیا این دنیا برای بچه‌ای که کتاب‌ می‌خوند و عاشق تولد بود، وقتی پاش رفت رو مورچه و بابت‌ش تا ساعت‌ها گریه کرد، زیادی نبود که تبدیل بشه به جوان بدبینی که همیشه بدترین موقعیت‌ها رو در نظر می‌گیره تا بتونه راحت‌تر اتفاقات رو هضم کنه؟ چطور زندگی می‌تونه انقدر راحت روح‌های رنگی‌رنگی رو خط‌خطی کنه تا تمام جلد پر بشه از رو جوهر تیره؟ چطور آدم‌ می‌تونه تو چشم‌های خودِ ۶ ساله‌ش نگاه کنه و احساس کنه که فرسنگ‌ها ازش فاصله داره؟ نقد به زندگی. نقد به ذات آدمیزاد. از اینکه مجبورم اون بچه‌ رو در امن‌ترین نقطه وجودم نگه دارم که کسی به‌ش آسیب نزنه خسته‌م وقتی می‌دونم نیاز داره بیاد بیرون و بادکنک‌هاش رو پر آب کنه تا با دیگران مشغول آب‌بازی بشن.

و در عین حال اصلاً معنی‌ش این نیست که اگر بهم نشون بدن لایق اون عشق نبودن، دوباره تکرارش می‌کنم.

ولی من بابت هر لحظه‌ای که با تموم وجودم عشقی رو به چیزی یا آدمی بخشیدم، حتی لحظه‌ای پشیمون نیستم.

هروقت برای موندن یا رفتن، مجبور شدی واقعیت رو به نفع خودت تحریف کنی، یه جای تصمیمت‌ نیاز به بازنگری دوباره داره.

به نظر من رشد یعنی لازم نیست از کسی هیولا بسازیم تا بتونیم ازش مووان‌ کنیم.

به نظر من رشد یعنی از نقشِ کارگردان زندگیِ دیگران استعفا‌ بدیم.

ای بابا. بریم که برای n‌مین بار پلی‌لیستمون‌ رو پاکسازی کنیم.

Repost from mim
Відеоповідомлення00:10

نوشته بود: به عنوان کسی که هر دفعه‌ کار رو در میاره‌ زیادی نگرانی.

قدردان‌ آدم‌هایی‌ام‌ که به جای اینکه بخوان حالم رو عوض کنن، سعی می‌کنن حالم رو بفهمن.

تعارف ندارم که با خودم، دارم می‌بینم. رنج منو خیلی ساکت کرد. گاهی به خودم تو آیینه می‌خندم تا شاید اثری داشته باشه ولی ادم تو آیینه توی نگاهش یه احمق خیلی بزرگ خوابیده که می‌گه سعی نکن بی‌فایده‌ست. منم هرروز دارم تلاش می‌کنم بفهمونش‌ آدمی‌ که تلاش نکنه، آدمِ مرده‌ست. من حداقل توی این دنیای کثیف دارم سعی می‌کنم که شاد باشم. تو چی؟ هیچ‌چیزی بهم نمی‌گه. انگار چیزی که می‌دونه خیلی بزرگ‌تر از تمام این‌چیزهاست. بهش می‌گم بگو اون چیزی رو که نمی‌گی بهم. می‌گه یه بار تو زندگیت صبور باش، بهت قول می‌دم به تجربه‌ش میارزه‌. بذار پایان غافلگیرت‌ کنه. ولی احمق من نمی‌خوام صبر کنم. آدمی که صبوره می‌دونه چیزی در آینده منتظرشه. من چی؟ بهم می‌گه باور کن وقتی کسی یا چیزی در جایی منتظرت نباشه راحت‌تری. بهش نگاه می‌کنم و می‌گم تو الان یه آدمِ راحت می‌بینی؟ بهم می‌گه مغلطه‌ نکن‌. آدمِ عجول هم مطمئنه یه چیزی جلوتر انتظارش رو می‌کشه. ولی تو، مطمئنم حتی نمی‌دونی منتظر چی هستی که این همه دیر کرده. راست می‌گه. نمی‌دونم. دنبال شاد‌ی‌ام؟ مگه من می‌تونم بعد از بابام آدمِ شادی باشم؟ دنبالِ آرامشم؟ ذاتا وجود نداره. امشب هم آدمِ توی آیینه‌ پیروز شد.

رنجش رو به درسش بخشیدم.

Repost from N/a
Відеоповідомлення00:04

Repost from likthemoon
و درنهایت همیشه زن‌ها همدیگه رو نجات میدن.

photo content
+4

قطع امید کردی؟ صبح پاشدی هیج نگاه کردی؟ به آسمون نگاه کردی؟ نمی‌خوای اون دم صبح، اون طلوع آفتاب نمی‌خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب موقع غروب دیگه نمی‌خوای ببینی؟ ماه رو دیدی؟ نمی‌خوای این ستاره‌ها رو ببینی؟ شب مهتاب اون قرصِ کامل ماه دیگه نمی‌خوای ببینی؟ چشمات می‌خوای ببندی؟‌ بابا اینا تماشایی داره! می‌خوان از اون ور دنیا بیان ببین اینجارو شما می‌خوای خودتو به اون دنیا بفرستی. همه‌ی این‌ها رو قلم بزن. همه‌ی این‌ها رو رد می‌شیم. از مزه‌ی یه گیلاس می‌خوای بگذری؟ _طعم گیلاس.

Aiva - Giso-Parishan - 320 (1).mp34.45 MB