خانوم شیرین
Відкрити в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
395
Підписники
-124 години
-47 днів
-4030 днів
Архів дописів
395
+1
اگه گفت چخبره بابا هرروز میگی عکس بده مثل صائب اینو بگین😁:
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من
چون قحط دیدهای که به نعمت رسیده است
صائب تبریزی
395
+1
شوق من چندین برابر میشود با دیدنت ،
وای من دیوانهام ، دیوانهی ِخندیدنت
محمد صفری اقدم
395
وقتی از خواب بیدار میشوی و «صبح بخیر» میگویی،
شک میکنم نکند شبها ماه را مینوشی؛
وگرنه این چشمهای درخشان را
صبحِ زود از کجا میآوری؟!
شیرین
395
بوسه هایت بوی آتش ، بوی دوزخ می دهد...
"نَحنُ اَصحابُ الجَهَنَّم" پس مرا محکم ببوس!!
حسنا حشمت
395
+1
همه راه ها به تو ختم میشوند.
حتی آنهایی که برای
از یاد بردنت طی کردهام.
محمود درویش
395
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
فاضل نظری
395
چه فرقي مي کند
من عاشق تو باشم
يا تو عاشق من
چه فرقي مي کند
رنگين کمان
از کدام سمت آسمان
آغاز مي شود
گروس عبدالملكيان
395
+1
لبخندش قلب شکسته ام را بند زد!
دیگر هیچوقت دچار تاریکی نشدم.
شمس درست میگفت؛
نور از میان زخم هایمان وارد میشود...
395
+1
کم نه!
زیاد می خواهمت!
آنقدر که در تمام خاطره هایم، تو باشی...
قدم بزنی، بدوی، بخندی، بخوانی، برقصی، ببوسی، بمانی
و بدانی که من چقدر عاشق این فعل ماندنم
لاادری
395
+1
جای مهتاب
به تاریکی شبها
تو بتاب!
من فدای تو،
به جای همه گل ها
تو بخند...
فریدون مشیری
