خانوم شیرین
Відкрити в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
392
Підписники
-324 години
-87 днів
-3930 днів
Архів дописів
392
واقعاً در ستایش آرامش و سکوت نیمهشبها فقط میتونم بگم؛
تنها زمانی که احساس زنده بودن میکنم، آخرِ شبهاست.
دقیقا وقتی که تمام شهر خاموش میشه و همه میخوابن،
زندگیِ من تازه شروع میشه.
392
من با کسانی خندیدم که
وحشتناک ترین چیز ها را درمورد من
گفته اند و فکر میکنند من نمیدانم
اوریانا فالاچی
392
نه ناخوشم نه ناامید، اما هیچ چیز در مکان و زمان خودش نیست. احساس میکنم نیاز مبرمی به سفر به مکانی ناشناخته دارم یا به سکوت و ماندن در سایههای تاریک.
عبدالرحمن منيف
392
به تکتک حروف اسمت قسم، وقتی نیستی، تمام کلماتی که به زبان میآورم، بوی غم و دلتنگی میدهند.
392
چایمان در استکان
کودکیمان در کوچه ها
خوشیهایمان در سینه
عزیزانمان در دوردست
و لبخندهایمان در عکس ها جا ماندند...
ناظم حکمت
392
آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله!
کدام گوری میخواستم برم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام...
محمود دولتآبادی
392
من کاملاً میدانم چگونه دیگران را دوست داشته باشم؛
اما به هیچوجه نمیدانم
چگونه باور کنم
که کسی واقعاً دوستم دارد.
392
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و میکشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
حسین پناهی
