Søhrãbïsm
Відкрити в Telegram
از طبیعت به هنر، و از هنر به زندگی.🌱✨
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
326
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
-730 днів
Архів дописів
327
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
🌱✨
زادروز سهراب سپهری، شاعر و نقاش ایرانی گرامی باد.
327
یزد سرزمین زیباییست؛ با دشتهای وسیع، افقهای باز، مردمانی آرام، کوچههای باریک، صدای آب در میان کوچهها و شبهایی پر از ستاره.
✨😌🪽
327
وقتی وینستون چرچیل پیر شده بود روزی از او خواستند در مراسم فارغالتحصیلی دبیرستانی سخنرانی کند. هنگام سخنرانی، کنی پشت تریبون این پا و آن پا کرد، نگاهش را به دانشآموزان دوخت و تمام سخنرانی خود را در چند کلمه خلاصه کرد:
«هرگز، هرگز، هرگز دلسرد نشوید.»
📚 همهی جادهها از ما آغاز میشوند!
🪄 رابرت ووبلدینگ / جان بریکل
کتابی که از امروز شروع به خوندنش کردم؛ حتمن تیکههای خوبش رو براتون میفرستم. و جادهای که من توی دفترم کشیدم، در زمان سلسلهی احمدینژادیان ساخته شده؛ برای همین ناقص و بیریخته.
327
On May 15, 2026, at 09:02
I want to go to my mother's house and drink a cup of tea.
Then I'll come back to my own house and practice English.
I create a good day with beautiful thoughts.
😊💞
بخشی از خاطراتم رو مرور میکردم، این صفحه رو خیلی دوست داشتم...
327
https://t.me/XBCHATBot?start=sec-hibgdcjcgf
این لینک ناشناس منه، اگه صحبتی درباره پستهای من دارید، بفرمایید.
327
یه شاعر نمیگه: دوست دارم!
اون میگه:
میخوام گلی در یکی از گلدانهای خونهت باشم.
هر صبح منو کنار پنجره ببری،
آفتاب گلبرگهام رو لمس کنه،
نسیم پاییزی برگهام رو به رقص دربیاره،
تو بهم آب بدی و بوی منو نفس بکشی،
و من هر صبح بهت لبخند بزنم.
🌱✨
شعری که امروز برای تو نوشتم...
327
آدم کامل، آدمی است که همیشه آرامش و ذهن آرام خود را حفظ کند و اجازه ندهد شور و احساسات یا تمایلات زودگذر، آرامش او را بر هم بزند.
🧟👻
فرانکنشتاین | مری شلی
327
این رو یادت باشه که هیچوقت برای یاد گرفتن و چیزی رو از نو ساختن دیر نیست.
🪵🪽
پینوکیو | کارلو کولودی
327
درود و مهر 🌱✨
دوستان، امشب چند کتاب داستان کودک و نوجوان با نقاشیهای قشنگ از هزار و یک شب، مثنوی و سیاستنامه خریدم، همراه با یه کتاب شعر و چند تا ماژیک رنگی. 📚
خواستم این حس خوب رو باهاتون شریک بشم.
حالا بریم سراغ نقاشیهای داستان کودکیِ شیرین و طبیعت. 🌳🌲
327
این اولین داستان از کودکی شیرینه؛ که با یه پروانه روبهرو میشه. البته شاید بعد داستانش رو تغییر بدم.
قراره توی نقاشیها از عکسهایی که خودم از طبیعت گرفتم استفاده کنم.
با اینکه نزدیکای صبحه و تا الان داشتم روی این کار میکردم، اصلن خسته نیستم.
🌱✨
327
+5
بعد از مدرسه، شیرین به باغ رفت.
باغ پر از گلهای رنگارنگ بود. عطر گلها توی هوا پیچیده بود و صدای گنجشکها از لابهلای درختها میآمد. چند پروانه هم دور گلها میچرخیدند.
شیرین کنار یک درخت نشست. یک پروانه رنگارنگ روی گل روبهرویش نشست.
شیرین با ذوق گفت:
وای! اینو ببین! چه خوشگله!
کمی جلو رفت و گفت:
هی... تو! یه لحظه وایسا!
پروانه روی گل ماند.
شیرین پرسید:
تو از اول همین شکلی بودی؟
پروانه گفت:
نه، قبلن یه کرم کوچولو بودم.
شیرین چشمهایش را گرد کرد:
نه بابا! تو؟!
پروانه گفت:
آره!
شیرین خندید و گفت:
پس چجوری شدی پروانه؟
پروانه بالهایش را باز کرد و گفت:
یه کم صبر کردم و تغییر کردم.
شیرین گفت:
چه جالب! منم میخوام ببینم وقتی بزرگ شدم چی میشم!
پروانه پر زد و رفت. شیرین هم خندید و تا وقتی از جلوی چشمش دور شد، نگاهش کرد.
🦋🌸
