𝘜𝘯𝘸𝘳𝘪𝘵𝘵𝘦𝘯 𝘊𝘩𝘢𝘱𝘵𝘦𝘳💚:)
Відкрити в Telegram
- هدف:مینویسمتااوبخواند...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
523
Підписники
-224 години
-97 днів
-8730 днів
Архів дописів
از يه جايى به بعد ديگه هيچی رو مثل قبل جدى نمى گیرم. حرفا، اومدنا، رفتنا، آدما.
تو که نیستی گرههای هندزفریم وا نمیشه
تو که نیستی سرِ چسب نواری پیدا نمیشه
بی تو نسخهی ضعیفِ منو می بینن همه
دستِ من حریفِ شیشهی مربا نمیشه
تو که نیستی اول صبح عینکم گم میشه
تو که نیستی شوخیهام سوءتفاهم میشه
من یه جوری از نبودن تو غمگینم که
خودِ غم باهام رقابت کنه دوم میشه
تو که نیستی همهی دنیا روی اعصاب منه
انگاری نور بالای ماشینِ پُشتی روشنه
انگاری یه مژه افتاده باشه توی چشام
انگاری کفشِ جدیدم داره پامو میزنه
انگاری که سرد و گرم میشه همش آب حموم
انگار استخون ماهی گیر کرده توی گلوم
انگار انگشت کوچیکم خورده به پایهی مبل
انگاری یه بخشِ پاهامو نپوشونده پتوم
من یه بچهام که توی یارکشی تنها مونده
دانش آموزی که مشقاش تو خونه جا مونده
منم اون که قبلِ یه قرارِ کاری مهم
یهو می بینه اتو پیرهنشو سوزونده.
