841
Підписники
+2024 години
+1017 днів
+21230 днів
Архів дописів
841
غمگین ترین لحظه زندگی برایم آنجایی بود که به کسی گفتم خداحافظ که دلم میخواست تمام زندگیم را با او باشم و آن لحظه که تصمیم به رفتن گرفتم ، بیشتر از همیشه دوستش داشتم و اکنون با این که کنارم نیست اما در قلبم جاودانه است و در دلتنگی پنهانم برایش مثل پروانه ای ام که به دور شمع میچرخد ، میسوزم و به جای تمام کلماتی که نمیتوانم با او حرف بزنم ، اشک میریزم و اکنون ارزویم این است که بی مهابا از ترس جاری شدن اشک های اوهم از چشمان همچو دریایش که مرا در خود غرق میکند ، به خاطر زیبایی برق نگاهش ، به سمتش بروم و از تمام نشدن روز هایی که بی او گذشت برایش بگویم و بگویم تا بداند که اگر سختی استخوان سینه ام نبود قلبم از جا کنده میشد روزی که مجبور بودم حرف هایی را بر زبان بیاورم که خلاف قلب و احساساتم بود و اکنون در من همه چیز رو به اتمام است ، جز او و اندوه نبودنش .
841
میبوست بالاخره، یا در همین زندگی، یا که چند قدم بعد عبور از پردهی مرگ. در نهایت، به عشق من خیس خواهد بود لب تو.
841
داشتم تورو دلداری میدادم، در حالی که
خون از بازوهام میچکید و چشمهام
از شدت اشک و خستگی سرخ شده بود.
وفاداریم و هیچوقت زیر سوال نبر.
