بیا در موردش حرف بزنیم.
Відкрити в Telegram
خلوتگاه مردی از اردیبهشت شصت و هشت؛ ساکن اتاق درمان مرکز شماره شش.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
236
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-230 днів
Архів дописів
خیلی از ما فکر میکنیم رابطهی خوب یعنی دو نفر همیشه عاشقانه به هم نگاه کنن؛ اما واقعیت اینه که رابطهی سالم، بیشتر از اینکه خیره شدن به هم باشه، هممسیر شدنه.
اگر بعد از مدتی درمان، حالت بهتر شده، لطفا فکر نکن افسردگی برای همیشه از زندگیت رفته. یکی از اشتباههایی که بارها در آدمهایی که با افسردگی دستوپنجه نرم کردن میبینم، اینه که به محض بهتر شدن، درمان رو نیمهکاره رها میکنن. در حالی که بهتر شدنِ حال، تازه شروع مسیر تثبیت درمانه، نه پایانش.
از اون طرف، اگر یک روز دوباره بیحوصله یا غمگین شدی، عجله نکن و با خودت نگو: «دوباره افسردگی برگشت»، هیچ انسانی قرار نیست همیشه حالش خوب باشه. غم، بخشی از زندگیه. چیزی که افسردگی رو از غم معمولی جدا میکنه، ماندگار شدن علائمه؛ وقتی برای مدت طولانی، خواب، اشتها، تمرکز، انرژی و لذت بردن از زندگی تحت تأثیر قرار میگیرن.
یکی از باورهای اشتباهی که خیلیها دارن اینه که فکر میکنن درمان یعنی از این به بعد، دیگه هیچوقت نباید احساس غم، خستگی یا ناامیدی رو تجربه کنن. اما هدف درمان، حذف غم نیست؛ هدف اینه که وقتی غم میاد، دیگه تمام زندگی رو با خودش غرق نکنه.
اگر قبلا افسردگی رو تجربه کردی، طبیعیه که گاهی از برگشتنش بترسی. اما این ترس نباید باعث بشه هر روزِ کمانرژی یا هر بیحوصلگی کوتاهی رو نشونهی عود بیماری بدونی. به جای اینکه مدام دنبال علائم بگردی، بیشتر مراقب سبک زندگیت باش؛ خواب منظم، ارتباط با آدمهای امن، فعالیت بدنی، ادامهی درمان و توجه به نشونههای هشدار واقعی، خیلی بیشتر از نگرانی، از تو محافظت میکنن.
و آخر از همه، اگر بعد از درمان هنوز بعضی روزها انگیزهی قبل رو نداری، با خودت نجنگ. مغز بعد از یک دورهی افسردگی، معمولاً یکشبه به حالت قبل برنمیگرده. ترمیم روان، مثل ترمیم یک استخوان شکستهست؛ زمان میخواد. اگر مسیر کلی زندگیات رو به جلوئه، گاهی چند روز سخت، به این معنی نیست که دوباره به نقطهی اول برگشتی.
وقتی ذهن هر روز درگیر خبرای نگرانکننده، گرونی، ناامنی، آیندهی نامعلوم و محدودیتهاییه که هیچ کنترلی روشون نداری، طبیعیه که انرژیش صرف دوام آوردن بشه، نه رویا ساختن. ما عادت کردیم هر خستگی رو به خودمون نسبت بدیم، در حالی که بعضی خستگیها، صدای یک روان تحت فشاره.
شاید این روزا، مهربون بودن با خودمون از هر برنامهی موفقیتی مهمتر باشه.
افسردگی مثل یه عینک دودی خیلی تیرهست. وقتی چشمت بهش عادت میکنه، فکر میکنی دنیا واقعا همینقدر تاریکه. حتی اگر یکی از بیرون بهت بگه «نه، هنوز امید هست»، شاید باورت نشه؛ چون تو واقعا تاریکی رو میبینی.
افسردگی دروغهاش رو با صدای واقعی خودت تعریف میکنه. اولین قدم درمان این نیست که یکهو خوشحال بشی؛ اینه که یاد بگیری هر فکری که ذهنت میگه، لزوما حقیقت نیست. گاهی فقط صدای افسردگیه که از زبان ذهن تو حرف میزنه.
بعد از پایان یک رابطه، بیشتر آدمها فکر میکنن دلتنگ خود اون آدم شدن. اما همیشه اینطور نیست.
بارها شده مراجعی با اطمینان میگه: «هنوز فراموشش نکردم» اما وقتی بیشتر با هم حرف میزنیم، معلوم میشه چیزی که هنوز رها نشده، فقط یک نفر نیست؛ آیندهایه که با اون آدم ساخته بود. سفری که قرار بود برن، خونهای که قرار بود بگیرن، یا حتی نسخهای از خودش که کنار اون رابطه زنده بود.
برای همین، جدایی فقط از دست دادن یک آدم نیست؛ گاهی از دست دادن یک روایت از زندگیه.
یه نکتهی دیگه هم هست که کمتر دربارهش حرف میزنیم.
مغز، از روزی که عاشق میشی، کمکم طرف مقابل رو وارد برنامههای روزمرهات میکنه. خبر خوب رو اول برای اون نگه میداری، موقع خرید یاد اون میافتی، ناخودآگاه دلت میخواد یه عکس براش بفرستی یا نظرش رو بدونی.
بعد از جدایی، این عادتها یکشبه از بین نمیرن. برای همین، اگر هنوز گاهی دستت میره سمت گوشی، یا بیاختیار دلت میخواد چیزی رو باهاش شریک بشی، سریع نتیجه نگیر که هنوز عاشقشی. خیلی وقتها، مغز فقط داره دنبال مسیری میگرده که ماهها یا سالها ازش رد شده.
و شاید مهمترین اشتباهی که بعد از جدایی میکنیم اینه که مدام از خودمون میپرسیم: «چطور فراموشش کنم؟»
در حالی که سوال بهتر اینه: «از این رابطه، چه چیزی هنوز درون من ناتموم مونده؟»
تا وقتی جواب این سوال رو پیدا نکنی، ممکنه از یک رابطه خارج بشی، اما رابطه از ذهن تو خارج نشه.
چون بعضی جداییها، قبل از اینکه بین دو نفر اتفاق بیفتن، باید درون خود آدم به پایان برسن.
اگه همهی انرژیت رو صرف کنترل کردن آینده کنی، چیزی که از دست میدی، خود امروزه.
آدمها معمولا از آینده آسیب نمیبینن؛ از جنگی که با آیندهی خیالی توی ذهنشون راه انداختن، خسته میشن.
خیلیها فکر میکنن، تغییر کردن فقط به اراده بستگی داره. اما مغز، قبل از اینکه منطقی باشه، اقتصادیه؛ یعنی همیشه سعی میکنه با کمترین انرژی ممکن کارها رو انجام بده.
برای همین، هر رفتاری که بارها تکرار شده باشه، کمکم تبدیل میشه به مسیر پیشفرض ذهن. فرقی هم نمیکنه اون رفتار به نفعت باشه یا به ضررت.
شاید برای همینه که دوباره به همون رابطه برمیگردی، دوباره موقع استرس پرخوری میکنی، دوباره کارها رو به تعویق میاندازی یا با اینکه بارها تصمیم گرفتی عادتت رو عوض کنی، چند روز بعد میبینی برگشتی سر نقطهی اول.
نه چون آدم ضعیفی هستی؛ چون مغز، مسیرهای آشنا رو به مسیرهای بهتر ترجیح میده. از نگاه مغز، آشنا بودن یعنی کمهزینهتر بودن.
برای همین، تغییر واقعی با یک تصمیم اتفاق نمیافته. با این اتفاق میافته که یک رفتار جدید، اونقدر تکرار بشه تا مغز هم کمکم اون رو به عنوان مسیر آشنا بشناسه.
شاید به همین دلیله که تغییر، اولش خیلی سخت به نظر میرسه؛ نه چون داری با خودت میجنگی، چون داری مغزت رو قانع میکنی که یک راه جدید، میتونه به اندازهی راه قدیمی امن و با انرژی کمتر باشه.
اگر ازت بخوان یک خاطرهی ناراحتکننده رو تعریف کنی، هر بار که تعریفش میکنی، در واقع داری دوباره ذخیرهش میکنی. یعنی خاطرهها مثل فایل PDF نیستن؛ بیشتر شبیه فایل Word هستن که هر بار بازشون میکنی، ممکنه یه چیزهایی بهش اضافه یا ازش کم بشه.
حافظه، دوربین نیست؛ بیشتر شبیه نویسندهایه که هر بار داستان رو کمی از نو تعریف میکنه.
بعضی زخمها، انتخابهای ما رو عوض نمیکنن؛ انتخابکنندهی ما رو عوض میکنن.
خیلیها میگن: ″نمیدونم چرا همیشه جذب آدمهای مشابه میشم.″
واقعیت اینه که انتخابها، از خلأ به وجود نمیان. هر کدوم از ما با یه نقشهی نادیدنی وارد رابطه میشیم؛ نقشهای که سالها پیش، توی تجربههای اولیهی زندگیمون کشیده شده.
تا وقتی اون نقشه رو نشناسی، ممکنه فکر کنی داری آدمهای اشتباه رو انتخاب میکنی. در حالی که در واقع، زخمی داره انتخاب میکنه که سالهاست منتظر دیده شدنه.
قبل از خواب، خودت رو بابت اشتباهات امروز محاکمه نکن؛ مغز خسته، قاضی عادلی نیست.
شب بخیر🤍
یکی از عجیبترین کارهای ما اینه که آیندهای رو که هنوز نرسیده، میتونیم از گذشتهای که تموم شده، بترسونیم.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
"خیلیوقتها انتقام، عدالتِ از دسترفته را برنمیگرداند؛ فقط تعداد آدمهایی را که از یک رفتار آسیب دیدهاند بیشتر میکند."
این یکی از قشنگترین استعارهها برای تراپیه، چون یادمون میده که شفا از روبهرو شدن شروع میشه، نه از فرار کردن.
این تصویر یه مفهوم خیلی مهم توی تراپی رو نشون میده:
«تا وقتی گرههات رو نبینی و لمسشون نکنی، باز نمیشن.»
اون کلاف درهم سمت چپ، ذهن آدمیه که پر از احساسات سرکوبشده، ترسها، خاطرههای تلخ و فکرهای شلوغه. خیلی از ما سعی میکنیم فقط از این حال فرار کنیم؛ خودمون رو با کار، گوشی، خواب یا حتی مثبتاندیشی اجباری سرگرم میکنیم. اما گرهها با نادیده گرفتن باز نمیشن.
اون دست وسط، نماد آگاهیه. یعنی لحظهای که توی تراپی یا حتی با خودت، جرئت میکنی به احساساتت نگاه کنی. نه برای اینکه بیشتر درد بکشی، بلکه برای اینکه بفهمی این همه آشفتگی از کجا اومده.
و اون کلاف مرتب سمت راست یعنی درمان. جالبه که نخ همونه؛ چیزی از گذشته پاک نشده، فقط از حالت گرهخورده و آشفته، به چیزی تبدیل شده که میشه باهاش زندگی کرد و حتی از دلش رشد کرد.
در اصل موضوع اینه که خیلی وقتها مشکل ما این نیست که احساسات بدی داریم؛ مشکل اینه که از دیدنشون فرار میکنیم. روان درمانی قرار نیست گذشته رو پاک کنه؛ کمک میکنه گرههایی رو که سالها با خودت حمل کردی، یکییکی باز کنی. وقتی احساساتت رو میفهمی و بهشون جا میدی، کمکم ذهنت از اون شلوغی و آشفتگی فاصله میگیره. درمان یعنی همین؛ نه حذف درد، بلکه تبدیل کردنش به تجربهای که دیگه زندگیت رو کنترل نکنه.
کمکم دارم به این نتیجه میرسم که خیلی از آدمها، از خود تغییر نمیترسن، از این میترسن که بعد از تغییر، دیگه نتونن دیگران رو راضی نگه دارن.
برای همین سالها همون آدم قبلی میمونن. همون کسی که همیشه کوتاه میاد، همیشه مسئول حال بقیه است و همیشه خودش رو عقب میذاره.
تغییر کردن، فقط عوض کردن رفتار نیست؛ گاهی یعنی بپذیری بعضی آدمها، نسخهی جدید تو رو دوست نخواهند داشت.
و این، شاید یکی از سنگینترین هزینههای رشد کردنه.
ذهن، با پایان کنار میاد؛ حتی اگر تلخ باشه. چیزی که ذهن رو خسته میکنه، ناتمام موندنه.
