روانشناسی | نورآ 🌔
Відкрити в Telegram
ـ پیشنهاد من؟ فقط کمی بهتر به آینه نگاه کن! ـ نورا | دانشجوی ارشد روانشناسی بالینی | دانشگاه شیراز. لینک ناشناس اگر حرفی داشتید: http://t.me/Chevalet_bot?start=PiBpA3fLbXsw جوابا رو اینجا میذارم: @yekhoone
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
582
Підписники
Немає даних24 години
+447 днів
+10430 днів
Архів дописів
Repost from دلباخته ی کتاب و قهوه🧣
فولدریِ جایزه دار(گیفت و استارز🥹)
این پیامو فور کن چنلت| اینجا جوین باش و شات جوین بودنت+لینک چنلتو بفرست بات واسم @Delbakhtebot
که بزارمت فولدری +۸۰ جذب بهت بدم🙂↔️❤️
اینجا رو هم داشته باش از تایم فولدری جا نمونی!
به شرکت کننده ها استارز میدم💅
اینجا جوین نباشی ضرر میکنی @mmmmarnie تبلیغات پرجذب @tabfaty
"خسته شدم از همهی اونایی که دور و برم واسه توجیه رفتار گند خودشون، بچگی گندشونو بهانه میکنن."از کتابِ «مرد بالشی» #تکه_کتاب 📚
Repost from 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒗𝒆𝒓𝒈𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑫𝒊𝒂𝒓𝒚
این روزام پر از اتفاقات جدید و یهوییه
و حسم بهش سردرگمی و ذوق فراوونه...
اگر تجارب این چنینی داشتید یا به هر دلیلی حرفی برای زدن بود، بفرمایید🫴🏻
http://t.me/Chevalet_bot?start=PiBpA3fLbXsw
توی این سناریو:
۱. در درجه اول به احساسات دختر توجه شده.
۲. برای خوب شدن حال دختر راه حل ارائه شده.
۳. در درجه دوم به خشم پدر هم توجه شده؛ و شاید حتی پدر به تهدید متوصل شده باشه تا بقال رو مجبور به عذرخواهی کنه، اما این اتفاق جلوی کودک نیفتاده.
۴. کودک یاد گرفته احساسات خودش رو نادیده نگیره.
ـ توی این فیلم، نه رفتار مادر درست بود، و نه رفتار پدر. این رو هم نگفتم تا شما رو نسبت به والدینتون خشمگین کنم، فقط میخواستم وقتی فرد عزیزی از زندگیش به ما میگه، ما یاد بگیریم احساس اون فرد رو بر احساس خودمون مقدم بدونیم و در درجه اول به اون بپردازیم...
ـ رفتار درست چی میتونست باشه؟
سناریوی بعدی:
درست همونجا که پدر به طرف دختر خم شده، قبل از اینکه بگه «بریم». پدر وقتی مطمئن شد اون اتفاق افتاده، خشم خودش رو نسبت به بقال قورت میده، احساسات دختر رو در اولویت قرار میده و کنار دخترش روی صندلی مینشینه.
بابا: الان ناراحتی؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: دلت میخواد راجع بهش باهام حرف بزنی؟ میخوای بگی چیشد که اون اتفاق افتاد؟
دختربچه با مکث جواب میده: وسیلهها رو ریختم روی زمین، حواسم نبود.
بابا: حواست نبود؛ هان؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا دستشو میگیره و نوازش میکنه: اون حق نداشت این کارو بکنه؛ میفهمی؟
دختربچه: من وسیلهها رو ریختم روی زمین.
بابا: هر چی هم که بشه بقیه حق ندارن یه دختربچه رو هل بدن یا بهش دست بزنن. من و تو این اجازه رو به هیچکس نمیدیم! میفهمی؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: وقتی اون اتفاق افتاد چه احساسی داشتی؟
دختربچه: خجالت کشیدم. ناراحت شدم. خشمگین شدم.
بابا: حق داشتی. تو مقصر نبودی.
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: الان دلت میخواد چیکار کنیم؟ چی حالت رو بهتر میکنه؟
دختربچه: نمیدونم.
بابا: بنظر من اون باید ازت عذرخواهی کنه. و من کاری میکنم این کارو جلوی همه انجام بده! اون باید قول بده دیگه این کارو تکرار نمیکنه و با احترام با تو رفتار میکنه. این خوبه؟ این حال هر دومون رو بهتر میکنه؛ چون منم خشمگینم که با دخترم همچین رفتاری شده. خوبه؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: پس بریم.ـ رفتار درست چی میتونست باشه؟
سناریوی بعدی:
درست همونجا که پدر به طرف دختر خم شده، قبل از اینکه بگه «بریم». پدر وقتی مطمئن شد اون اتفاق افتاده، خشم خودش رو نسبت به بقال قورت میده، احساسات دختر رو در اولویت قرار میده و کنار دخترش روی صندلی مینشینه.
بابا: الان ناراحتی؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: دلت میخواد راجع بهش باهام حرف بزنی؟ میخوای بگی چیشد که اون اتفاق افتاد؟
دختربچه با مکث جواب میده: وسیلهها رو ریختم روی زمین، حواسم نبود.
بابا: حواست نبود؛ هان؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا دستشو میگیره و نوازش میکنه: اون حق نداشت این کارو بکنه؛ میفهمی؟
دختربچه: من وسیلهها رو ریختم روی زمین.
بابا: هر چی هم که بشه بقیه حق ندارن یه دختربچه رو هل بدن یا بهش دست بزنن. من و تو این اجازه رو به هیچکس نمیدیم! میفهمی؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: وقتی اون اتفاق افتاد چه احساسی داشتی؟
دختربچه: خجالت کشیدم. ناراحت شدم. خشمگین شدم.
بابا: حق داشتی. تو مقصر نبودی.
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: الان دلت میخواد چیکار کنیم؟ چی حالت رو بهتر میکنه؟
دختربچه: نمیدونم.
بابا: بنظر من اون باید ازت عذرخواهی کنه. و من کاری میکنم این کارو جلوی همه انجام بده! اون باید قول بده دیگه این کارو تکرار نمیکنه و با احترام با تو رفتار میکنه. این خوبه؟ این حال هر دومون رو بهتر میکنه؛ چون منم خشمگینم که با دخترم همچین رفتاری شده. خوبه؟
دختربچه «فقط سرشو تکون میده»
بابا: پس بریم.ـ این وویسو گوش بدید، بریم سراغ این مسئلهی مهمتر👇🏻
نمیدونم رفتار درست چیه ولی میدونم رفتار این دو والد تو فرزندپروری درست نبود
~» حالا باز برمیگردیم عقب، به وقتی که یه دختربچه یا یه پسربچه بودیم. مثل وقتی که شما خودتون رو جای دختربچهی فیلم گذاشتید و احساس قدرت کردید. شاید یه نیمچه لبخند روی لبتون نشست و به اون پدر افتخار کردید که از دخترش حمایت کرده.
اما وقتی در حال بزرگ شدن بودی، وقتی به عنوان کودک دیدی باعث ایجاد احساس بدی در والدت شدی، ناخودآگاه خودت رو مقصر دونستی و ناخودآگاه تصمیم گرفتی سکوت کنی.
ـ دلم میخواد از اینکه یه پسر توی خیابون بهم دست زده حرف بزنم، اما از خشم والدم میترسم و سکوت میکنم.
ـ دلم میخواد از تجاوزی که توی بچگیم تجربه کردم بگم اما از غمگین شدن والدم میترسم و سکوت میکنم.
ـ دلم میخواد از رفتار بد خواهرم بگم اما از احساس بد پارتنرم به اون میترسم و سکوت میکنم.
و هزاران سکوت این چنینی، که نتیجهی ترسه!
خب، حالا بیشتر فکر کن...
آیا تا حالا شده که توی کودکی مورد آزار و اذیت کسی قرار گرفته باشی اما چون از عکس العمل پدر و مادرت میترسیدی هیچوقت راجع بهش چیزی نگی؟
شده به عنوان یه دختر توی خیابون وقتی کنار پدرت راه میری از اینکه یه پسر کاری بکنه یا تیکه بندازه بهت و پدرت خشمگین بشه، احساس ترس داشته باشی؟
شده به عنوان یه پسر، از قلدرهای مدرسه چیزی به پدرت نگی چون ترسیدی عصبانی بشه که چرا تو هیچ کاری نمیکنی؟
شده به عنوان پارتنر، از خانوادهی خودت رنجیده باشی و نیاز داشته باشی با آدم امن زندگیت راجع بهش حرف بزنی اما چون از خشم پارتنرت نسبت به اونا میترسی چیزی نگی؟
خوب به این تکه فیلم نگاه کنید؛ و خودتون رو در نقش دختربچه تصور کنید.
حالا بگو به نظر تو: پدر خانواده کارش.....
درست بود👍
درست نبود👎
اگر دوست داشتین با ما هم به اشتراک بذارین ببینیم دست شیطان از کجا بهتون رسید:)
ناشناس 🫳🏻
به ChatGPT بگو:
بیا بازی من میگم دست شیطان بهم نرسید بعد تو میگی چرا رسید من میگم چطوری رو بازی کنیم.جواب جالبی میده...
