uk
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

Відкрити в Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
437
Підписники
+624 години
-17 днів
+9530 днів
Архів дописів
من کلاً به کسی، یا چیزی، که به من دانش، تجربه، تفکرِ جدید و دیدگاهِ نو اضافه می‌کنه علاقه دارم. از نظرم ارزش سرشارِ خیلی از آدم‌ها و حتی کتاب‌ها و کلاً هرنوع آثار، به اینه که بعد از مواجهه باهاشون دیگه دقیقاً همون آدمِ قبل نیستی، چون چیزی به تو اضافه شده، حتی در مقدارِ کم. سؤالی تازه پیدا کردی، به یک‌چیز از زاویه‌ی دیگه‌ای نگاه کردی، درباره‌ی چیزی اطلاعاتی به‌دست آوردی که نمی‌دونستی، یک تغییرِ مثبت و کوچیک در الگوی رفتاریت ایجاد کردی، و و و... البته که مخالفِ وقت گذاشتن پای چیزهایی که صرفا حالمون رو خوب می‌کنن و لزوما چیزی به ما اضافه نمی‌کنن نیستم، و معتقدم به‌اندازه‌ی خودشون اون‌هاهم ارزشمندن. اما شیفته‌ی لحظاتی هستم که احساس می‌کنم چیزی، هرچقدر کم و ناچیز، به من اضافه شده، شیفته!

Repost from N/a
El Armin - Konar.mp32.47 MB

بین این‌همه دلیل قاطع و محکم برای بد بودن و بد شدن، تو دنبال بهانه بگرد؛ بهانه‌ای برای خوب موندن، برای خوب شدن.

Repost from را.
سلام اینجارو 1k کنید لطفا

Repost from رفرش

زندگی شبیه یک لباسِ گشاد شده توی تنم، بهم زار می‌زنه. یقه‌اش مدام دور گردنم می‌چرخه و نمی‌تونم درست وایسم. شبیه یک کفشِ بزرگه که هر قدم توش انگار برای پایِ یک‌نفرِ دیگه‌ای داره برداشته می‌شه و به‌جای راه بردنم، تعادلم رو می‌گیره. شبیه پنجره‌ایه که من هرچقدر روی نوکِ پاهام وایمیستم و قد بلندی می‌کنم، قدم نمی‌رسه تا منظره‌ی پشتش رو ببینم. شبیه کلاس درسیه که معلم بارها از من سؤال پرسیده و من جلوی اون‌همه چشم، یک دونه‌شم بلد نبودم. شبیه ساعتیه که هرچقدر منتظر می‌مونم، انگار هیچ‌وقت وقتِ زمانی که منتظرشم نمی‌رسه. شبیه چراغ‌قوه‌ایه که توی یک راهِ تاریک، باتریش رو به تموم شدنه و نورش مدام سوسو می‌زنه، و من نمی‌دونم این باتری قراره زودتر تموم بشه یا این راهِ تاریک.

آدم‌ها گاهی حرف‌هایی می‌زنن که وادارت می‌کنه به زیرِ پات نگاه کنی، تا ببینی واقعاً روی اَبرها داری قدم می‌زنی یا این ذوق توئه که زمین رو این‌طور نرم و سبک کرده برات.

Repost from Em
Marg.mp32.21 MB

این‌که ما بی‌نهایتیم و این‌همه دیوار دورمون کشیدن اذیتم می‌کنه. دیواری مثل کشور و قانون‌های مزخرفش، دیواری مثل خانواده و انتظاراتش، آدم‌های نزدیک و دور، قضاوتِ دیگران، پول، طبقه، جنسیت، سنت، زمان، فاصله، بدن، گذشته، ترس، شرم، خاطرات و زخم‌ها... و حتی دیواری مثل خودمون؛ تصویری که از خودمون ساختیم و بعد پشت همون تصویر زندانی شدیم. اما ما بی‌نهایتیم بچه‌ها. واقعاً بی‌نهایتیم، متوجهید؟ بی‌نهایت! خیلی اذیتم می‌کنه که من، یا هرکدوم از شما، نمی‌تونیم تمامِ خودمون رو زندگی کنیم و نشون بدیم. این‌که این‌همه امکان برای بودن داریم و این‌همه دیوار برای نبودن. کوبنده‌ترین و حسرت‌برانگیزترین فکت روزگارِ من همینه، ما بی‌نهایتیم و به طرزِ بی‌رحمانه‌ای محدود شدیم.

یک سکانس در فیلمِ oppenheimer هست که نلز بور به اوپنهایمر می‌گه: «ریاضیات مثل نت‌های موسیقیه، این‌که بتونی نت‌های موسیقی رو بخونی مهم نیست، مهم اینه بتونی صدای موسیقی رو بشنوی. می‌تونی صدای موسیقی رو بشنوی؟» و بعدش این موسیقی پخش می‌شه. حقیقتاً تمام بدنم مورمور شد.

امروز درحالی که نزدیک ۴ ساعت دَف تمرین کردم و دستم داره درمیاد، به این فکر می‌کنم برای سازِ دوم، به‌زودی برم سراغ چه سازی تا بتونم در کنار دَف ادامه‌اش بدم. در هنر، موسیقی و ادبیات طمع دارم واقعاً، سیر نمی‌شم.

مستندی داشت پخش می‌شد که می‌گفت: «گربه‌ها گاهی‌اوقات طعمه رو تعقیب می‌کنن و حتی قبل از کشتن اون، مدت زیادی باهاش بازی می‌کنن؛ درحالی که ممکنه گرسنه نباشن و اصلاً قصد خوردن اون رو نداشته باشن.». این‌طور که فهمیدم، این کارِ گربه‌ها برای غریزه‌ی ذاتی و نیاز به شکاری هست که درونشونه. و حتی اگر برای غذا خوردن، نیازی به این کار نداشته باشن هم، درنهایت اون غریزه رو در وجود خودشون به یک نحوی ارضا می‌کنن. این من رو یادِ خیلی از آدم‌های اطرافمون انداخت. آدم‌هایی که اگر کسی رو طعمه نکنن، انگار در زندگی‌شون یک‌چیزی کم دارن. شیوه‌ی شکارشون هم متفاوته؛ یکی مستقیم به تو حمله می‌کنه، یکی پشت سرت بدگویی می‌کنه، یکی با بازی‌های روانی، یکی با تحقیر کردن، یکی با خیانت به اعتماد. اما در نهایت همه‌شون دارن یک کار انجام می‌دن: شکار. فرقی نداره چقدر مراقب باشی، چقدر دنبالِ شر نگردی، چقدر بی‌حاشیه یا در لاک خودت باشی. در نهایت تورو طعمه‌ی خودش می‌کنه و تو فقط باید یادت باشه که این جریان هیچ ربطی به تو نداره و مشکل از تو نیست. اون یک بیماره که غریزه‌ش بهش دستور می‌ده این کار رو با تو و خیلی‌های دیگه بکنه. این یک نیاز و الگوی تکراری در زندگی اون‌هاست، نه ایرادی در تو.

Repost from رادیو هیچ
+1
دومین ترکی که منتشر کردم با شعر و ملودی خودم و ازش استقبال کردید میتونید گوش بدین و منتشر کنید♥️🫂 @radiohiich

وای بچه‌ها این آهنگ خیلی جالبه! این طور که فهمیدم نامجو شکستِ کشتی و شکست‌های تاریخیِ ایران و شکستِ عاشقانه رو مقابل روسیه، توی این آهنگ به‌هم گره می‌زنه و از کورتانیدزه و علیرضا حیدریِ کشتی‌گیر، تا عباس‌میرزا، روسیه و ترکمانچای و در نهایت هم اون حس شکست و ناکامی و تسلیم شدن رو در همه‌ی این وقایع رو می‌فهمونه. شاید آهنگی نباشه که آدم بخواد مدام تو روزمره بهش گوش بده اما به‌نظرم ارزش یک‌بار گوش دادن و خوندن درباره‌ش رو داره. اگر خواستید بیشتر تفسیرش رو کامل‌تر بخونید این رو پیدا کردم براتون: https://share.google/r4bGRbm2xwYwBvzu7 به‌نظرم از چت جی‌پی‌تی بپرسید بهتره اما.

تهِ تمام راه‌های فکری من خواسته و ناخواسته جناب مولاناست، خط فکریِ من، حرف‌های من و شعرهای من بدون آثار مولانا کامل شدنی نیست. یک روحِ زنده در زندگیم و اصطلاحاً معشوقه‌ی من در شعر و ادبیاتِ فارسی هست ایشون. دیوانه می‌شم ازش.

آقای مولانا در این باره می‌گه که: «قطره تویی؛ بحر تویی؛ لطف تویی؛ قهر تویی قند تویی؛ زهر تویی؛ بیش میازار مرا ... دانه تویی؛ دام تویی؛ باده تویی؛ جام تویی پخته تویی؛ خام تویی؛ خام بمگذار مرا» عشق همه‌چیزه و همه‌چیز در عشقه. امید و ناامیدی، شیرین‌کامی و اندوه، درد و درمان. عشق مبتدا و منتهای همه‌چیزه.

از قاعده‌های بی‌قاعدگیِ «عشق»، اینه که شاید تنها جایی باشه که تضادها مجبور نیستن فقط یکی رو انتخاب کنن و در کنار هم معنا می‌دن. چون معشوق می‌تونه سراسر تضاد باشه؛ هم درد باشه و هم درمان، هم زخم باشه و هم مرهم، هم زهر باشه و هم پادزهر. می‌تونه همون دستی باشه که تورو زخمی می‌کنه و همزمان همون دستی باشه دلت می‌خواد همون زخم رو مدارا کنه. می‌تونه آرامش تو باشه و بی‌قراریِ تو، می‌تونه پناه تو باشه و همزمان تمام ترس‌های مخفی تورو بیدار کنه. از من اگر بپرسی، معشوق کسیه که تو رو به آسمون می‌بره، اما دائماً یادت میاره زمین کجاست. هم چراغِ راهت می‌شه هم چشم‌هات رو به ظلمات و تاریکی عادت می‌ده. هم دستت رو می‌گیره و هم تعادلت رو بهم می‌زنه. هم راه رو نشونت می‌ده، هم حسِ گم شدن رو به پوست و گوشت و استخونت تزریق می‌کنه. همین تضادهاست که عاشق رو مدام با خودش، ترس‌هاش و زخم‌هاش روبه‌رو می‌کنه؛ انقدر که در نهایت وادار می‌کنه از تمام این‌ها، بالاخص از خودش عبور کنه. زندگی در تضادها باعث می‌شه عاشق قدم به قدم از چیزی که هست دور، و به چیزی که می‌تونه باشه نزدیک‌تر بشه. انگار عشق زخم‌هارو حذف نمی‌کنه، وادار می‌کنه به شناختن و پذیرفتنِ اون‌ها، و من کمالِ عشق رو در همین می‌بینم. چیزی که هم تو رو از خودت می‌گیره، و هم چیزی از خودت رو به تو می‌ده که هرگز حتی نمی‌تونستی ببینیش.

فکر می‌کنم ما خیلی اوقات درگیرِ گذشته نیستیم، درگیرِ آینده‌ای هستیم که قرار بود از دلِ اون گذشته چیده بشه، اما نشد که بشه.

فکر می‌کنم ما خیلی اوقات درگیرِ گذشته نیستیم، درگیرِ آینده‌ای هستیم که قرار بود از دلِ اون گذشته چیده بشه، اما نشد که بشه.

Hooverphonic – 2 Wicky.mp34.31 MB