uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦. (𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸 𝘦𝘳𝘢🌑🪽)

𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦. (𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸 𝘦𝘳𝘢🌑🪽)

Відкрити в Telegram

' 𝙎𝙚𝙡𝙚𝙣𝙚‌‌ ٬ ²⁰²⁶July¹⁶ ’ 𝖠 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝓜 𝗈𝗈n 🦢⁷⁴ ~ Unknown bots: @moonyeobot http://t.me/safeCht_bot?start=hid3ZP

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
424
Підписники
+624 години
+887 днів
+21230 днів
Архів дописів
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤 -------------------------------------------------------------- "روز پانزدهم"
همه ادم ها مثل من فکر نمی کنند، همه ادم ها به فکر خراش ننداختن روی قلب بقیه نیستند، همه ادم ها از رفتار زشتشون شرم نمی کنند حتی بعضی ها به این موضوع افتخار می کنند همه ادم ها به عمق موضوع فکر نمی کنند... همه ادم ها شبیه من نیستند:) 

هر روز با خودم قرار می گذارم که امروز کمتر به یادت بیفتم. خودم را میان کتاب‌ها، موسیقی، شلوغیِ روز و هزار فکر دیگر گم می‌کنم؛ شاید برای چند ساعت، نبودنت را فراموش کنم. اما همین که دنیا ساکت می‌شود و ذهنم فرصتی برای نفس کشیدن پیدا می‌کند، دوباره تمام راه‌ها به تو ختم می‌شوند. تقریباً از همان روزی که رفتی، هیچ روزی نبوده که یادت از قلبم بیرون برود. نمی‌دانم چرا این دلتنگی تمام نمی‌شود... چرا هر صبح که بیدار می‌شوم، زخمی که از نبودنت مانده، عمیق‌تر از دیروز است. مگر درد هم می‌تواند هر روز دوباره متولد شود؟ گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر هنوز اینجا بودی، شاید من هم این آدمِ امروز نبودم. شاید قلبم این‌قدر از تپیدن خسته نمی‌شد. اما هیچ‌وقت نتوانستم کسی را مقصر بدانم... نه دنیا را، نه سرنوشت را، و نه تو را. بعضی رفتن‌ها، انتخاب هیچ‌کس نیستند. فقط امیدوارم هر جایی که هستی، بالاخره آرام گرفته باشی. امیدوارم دیگر خبری از درد نباشد، از خون، از رنج، از شب‌های سخت. امیدوارم این بار، خوابت عمیق باشد... آن‌قدر عمیق که هیچ رنجی نتواند بیدارت کند. و اگر روزی دوباره ماه میان من و تو پلی ساخت، فقط یک بار دیگر می خواهم به تو بگوییم... هنوز هم دلتنگت هستم، قاصدک من.
☆وقایع‌نگاریِ یک زندگی ناتمام-5August 2026

༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤 -------------------------------------------------------------- "روز چهاردهم"
شاید این، "کمالگرا بودن بهترین راه برای ادامه دادنه.".... خوب من خیلی کمالگرام و خیلی جاها باعث شده اسیب ببینم ولی کنترلی هم روش ندارم، برای همین شاید اگر بازنویسیش می کردم بهتر بود ولی نمیشه...

༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤 -------------------------------------------------------------- "روز سیزدهم"
آخرین باری که از ته دلم خندیدم...آخرین بار فکر کنم وقتی بود که تازه از بیمارستان اومده بودم دوست صمیمیم برای این که حواسم از افکارم پرت بشه خاطرات بچگیش و تعریف می کرد و عکساش رو نشون می داد، راستش واقعا خیلی خنده دار بود و خیلی خندیدم طوری که تمام حواسم پرت شد حتی شب هم با لبخند خوابیدم خیلی دوستش دارم و ازش ممنونم که همیشه کنارمه:)

So call out my name (call out my name) Call out my name when I kiss you so gently I want you to stay (I want you to stay) I want you to stay, even though you don't want me Girl, why can't you wait? (Why can't you wait, baby?) Girl, why can't you wait 'til I fall out of love? Won't you call out my name? (Call out my name) Girl, call out my name, and I'll be on my way and I'll be on my

گاهی خیالِ عشق، آرام‌تر از خودِ عشق است. نمی‌دانم چه معجزه‌ای باید رخ دهد تا قلبی که سال‌ها به هیچ‌کس اعتماد نکرده، روزی بی‌ه
+1
گاهی خیالِ عشق، آرام‌تر از خودِ عشق است. نمی‌دانم چه معجزه‌ای باید رخ دهد تا قلبی که سال‌ها به هیچ‌کس اعتماد نکرده، روزی بی‌هراس در کنار کسی آرام بگیرد. چه نگاهی می‌تواند تمام دیوارهایی را که با درد ساخته‌ام، بی‌صدا فرو بریزد؟ شاید دیگر مثل گذشته به وجود عشق باور نداشته باشم؛ این دنیا بارها ثابت کرده که بعضی رؤیاها، فقط برای زیبا بودن آفریده شده‌اند. اما با تمام این تردیدها، هنوز گوشه‌ای از قلبم، بی‌صدا آرزو می‌کند روزی عشقی را لمس کند که دو نفر، بی‌آنکه از هم بترسند، خانه‌ی امنِ یکدیگر شوند. شاید آن روز هرگز نرسد... اما اگر روزی رسید، دوست دارم برای اولین بار، قلبم بداند که اعتماد کردن، همیشه آغازِ ویرانی نیست؛ گاهی آغازِ زندگی است.
☆وقایع‌نگاریِ یک زندگی ناتمام-3August 2026

༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤 -------------------------------------------------------------- "روز دوازدهم"
خوب... بستگی داره شرایط و موقعیت چی باشند اما بیشترین چیزی که باعث میشه احساس امنیت داشته باشم در اکثر مواقع سکوت و تنهاییه این که مطمئن بشم کسی جز خودم از افکار و حالم خبر نداره این که بتونم راحت باشم و خود واقعیم باشم موقعیتی مثل وقتی که تنهام اهنگ گوش میدم یا کتاب میخونم بیشترین احساس امنیت رو دارم شاید کنترل داشتن رو تصمیمات و زندگیم هم بشه گفت درنهایت من فعلا امنم... فعلا:)

suga_ft_jungkook_stay_alive (1).mp38.42 MB

گاهی آن‌قدر از خودم خشمگین می‌شوم که نمی‌دانم باید از چه کسی سؤال بپرسم. از خودم که چرا هنوز ایستاده‌ام، یا از دنیا که چرا این‌قدر بی‌رحم بود. بعضی شب‌ها احساس می‌کنم اگر تمام این جهان در سکوت فرو بریزد، شاید بالاخره ذهنم هم آرام بگیرد. خشم، آرام‌آرام تمام وجودم را پر می‌کند؛ آن‌قدر که دیگر میان اشک، سکوت و فریاد فرقی نمی‌بینم. بعد ناگهان یادم می‌آید... اگر همه‌چیز نابود شود، رؤیاهای من هم با آن از بین می‌روند. همان رؤیاهایی که سال‌ها در تاریک‌ترین گوشه‌های قلبم از آن‌ها مراقبت کرده‌ام. پس نفس عمیقی می‌کشم و دوباره خودم را آرام می‌کنم. نه چون دنیا مهربان شده است، نه چون دیگر درد نمی‌کشم؛ فقط چون می‌دانم هیچ‌کس جز خودم، دست‌های لرزانم را نخواهد گرفت... غم انگیز است که که من هیچکس را به غیر از خودم در این جنگ ندارم، اما چاره ای جز ادامه دادن ندارم، نمیتوانم رهایش کنم. من تمام چیزی هستم که برای نجات خودم دارم. برای همین، هر بار که از خشم می‌سوزم، دوباره خاکسترهایم را کنار می‌زنم و قلب زخمی‌ام را در آغوش می‌گیرم. شاید هنوز کسی دوستم نداشته باشد آن‌طور که همیشه آرزو داشتم، اما من اجازه نمی‌دهم آخرین انسانی که می‌تواند مراقبم باشد، از من روی برگرداند. شاید هنوز هم دنیا جای امنی نباشد، اما تا وقتی نفس می‌کشم، پناهگاه من باید خودم باشم. این ها حرف هایی است که هرروز به خودم یادآوری میکنم تا از یاد نبرم که چقدر تنها و درعین حال قوی هستم، مهم نیست... بلاخره روزی فرا می رسد که من هم ازاد و خرسند باشم.
☆وقایع‌نگاریِ یک زندگی ناتمام_ 2August 2026

༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤 -------------------------------------------------------------- "روز یازدهم"
شاید صدای موسیقی که بعد از تموم شدنش سکوت تو پس زمینه میشینه،باعث میشه تو فکر بری صدای ویالونی که همزمان حس دلتنگی، امید و تنهایی درون خودش داره...


I just wanna be happier 차가운 날 녹여 수없이 내민 나의 손 색깔 없는 메아리 Oh, this ground feels so heavier I am singing by myself I just wanna be happier 이것도 큰 욕심일까? 추운 겨울 거리를 걸을 때 느낀

༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤 -------------------------------------------------------------- "روز دهم"
بیشتر از هر تغییری در خودم بیشتر از همه از این می‌ترسم روزی تبدیل به کسی بشم که شخصیتم تغییر کرده باشه، دیگه تمام عقاید و ذهنیتم رو از دست بدم، شرایط سخت باعث عوض شدنم بشه، روزی که با دستای خودم رویا هام رو خاک کنم روزی که تمام امیدم رو از دست بدم با وجود بی حس بودنم دیگه بیخیال تمام رویاهام بشم بیخیال همه چیز بشم چون خودم رو میشناسم... اگر همچنین روزی بیاد دیگه نمیتونم عوضش کنم، دیگه نمیتونم خودم رو مجبور به ادامه دادن کنم من ترس از تسلیم شدن دارم برای همین انقدر سخت میجنگم


گاهی با خودم فکر می‌کنم دقیقاً از کِی این‌قدر شکسته شدم؟ از کدام روز، از کدام اتفاق، از کدام آدم؟ آن‌قدر زخم خورده‌ام که دیگر تمام وجودم درد می‌کند؛ انگار نه فقط روحم، که جسمم هم خسته‌ی سال‌ها جنگیدن است. هر روز از خودم می‌پرسم: چرا؟ چرا این همه سؤال دارم و هیچ جوابی برایشان پیدا نمی‌شود؟ کی به جایی رسیدم که درد، از غریبه به آشناترین حس زندگی‌ام تبدیل شد؟ کی عادت کردم لبخند بزنم، در حالی که درونم آرام‌آرام فرو می‌ریخت؟ عجیب‌تر از همه این است که هیچ‌کس زخمی بودنم را نمی‌بیند. همه مرا همان دختری می‌بینند که آرام است، محکم است، دوام می‌آورد. هیچ‌کس نمی‌فهمد قوی ماندن، همیشه به معنای قوی بودن نیست؛ گاهی فقط یعنی دیگر توانِ فرو ریختن نداری. راستش... دیگر نمی‌خواهم زخم تازه‌ای به خاطراتم اضافه شود. دیگر نمی‌خواهم هر بار تکه‌ای دیگر از خودم را از دست بدهم. برای همین، آرام‌آرام یاد گرفته‌ام به جای جنگیدن با زخم‌هایم، دستشان را بگیرم. شاید هیچ‌وقت نتوانم گذشته را تغییر دهم، اما می‌توانم با مهربانی به دختری نگاه کنم که از میان تمام آن تاریکی‌ها عبور کرد و هنوز نفس می‌کشد. می‌خواهم زخم‌هایم را دوست داشته باشم؛ نه چون زیبا هستند، بلکه چون هر کدامشان به من یادآوری می‌کنند که از این به بعد، بیشتر مراقب قلبی باشم که سال‌ها بی‌صدا درد کشید. شاید هنوز کاملاً خوب نشده باشم. شاید هنوز هم شب‌ها هزار سؤال بی‌جواب در ذهنم تکرار شوند. اما این بار، میان تمام این دردها، یک قول به خودم داده‌ام؛ هیچ‌کس، حتی خودم، حق ندارد دوباره قلبم را بی‌پناه رها کند، نه وقتی که نجات دهنده ای جز خویش را ندارم.
☆وقایع‌نگاریِ یک زندگی ناتمام_31July 2026