𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦. (𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸 𝘦𝘳𝘢🌑🪽)
رفتن به کانال در Telegram
' 𝙎𝙚𝙡𝙚𝙣𝙚 ٬ ²⁰²⁶July¹⁶ ’ 𝖠 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝗉𝗅𝖺𝖼𝖾 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝓜 𝗈𝗈n 🦢⁷⁴ ~ Unknown bots: @moonyeobot http://t.me/safeCht_bot?start=hid3ZP
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
426
مشترکین
+624 ساعت
+887 روز
+21230 روز
آرشیو پست ها
+1
گاهی خیالِ عشق، آرامتر از خودِ عشق است.
نمیدانم چه معجزهای باید رخ دهد تا قلبی که سالها به هیچکس اعتماد نکرده، روزی بیهراس در کنار کسی آرام بگیرد. چه نگاهی میتواند تمام دیوارهایی را که با درد ساختهام، بیصدا فرو بریزد؟
شاید دیگر مثل گذشته به وجود عشق باور نداشته باشم؛ این دنیا بارها ثابت کرده که بعضی رؤیاها، فقط برای زیبا بودن آفریده شدهاند.
اما با تمام این تردیدها، هنوز گوشهای از قلبم، بیصدا آرزو میکند روزی عشقی را لمس کند که دو نفر، بیآنکه از هم بترسند، خانهی امنِ یکدیگر شوند.
شاید آن روز هرگز نرسد...
اما اگر روزی رسید، دوست دارم برای اولین بار، قلبم بداند که اعتماد کردن، همیشه آغازِ ویرانی نیست؛ گاهی آغازِ زندگی است.
☆وقایعنگاریِ یک زندگی ناتمام-3August 2026
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز دوازدهم"
خوب... بستگی داره شرایط و موقعیت چی باشند اما بیشترین چیزی که باعث میشه احساس امنیت داشته باشم در اکثر مواقع سکوت و تنهاییه این که مطمئن بشم کسی جز خودم از افکار و حالم خبر نداره این که بتونم راحت باشم و خود واقعیم باشم موقعیتی مثل وقتی که تنهام اهنگ گوش میدم یا کتاب میخونم بیشترین احساس امنیت رو دارم شاید کنترل داشتن رو تصمیمات و زندگیم هم بشه گفت درنهایت من فعلا امنم... فعلا:)
گاهی آنقدر از خودم خشمگین میشوم که نمیدانم باید از چه کسی سؤال بپرسم.
از خودم که چرا هنوز ایستادهام، یا از دنیا که چرا اینقدر بیرحم بود.
بعضی شبها احساس میکنم اگر تمام این جهان در سکوت فرو بریزد، شاید بالاخره ذهنم هم آرام بگیرد.
خشم، آرامآرام تمام وجودم را پر میکند؛ آنقدر که دیگر میان اشک، سکوت و فریاد فرقی نمیبینم.
بعد ناگهان یادم میآید...
اگر همهچیز نابود شود، رؤیاهای من هم با آن از بین میروند.
همان رؤیاهایی که سالها در تاریکترین گوشههای قلبم از آنها مراقبت کردهام.
پس نفس عمیقی میکشم و دوباره خودم را آرام میکنم.
نه چون دنیا مهربان شده است، نه چون دیگر درد نمیکشم؛
فقط چون میدانم هیچکس جز خودم، دستهای لرزانم را نخواهد گرفت... غم انگیز است که که من هیچکس را به غیر از خودم در این جنگ ندارم، اما چاره ای جز ادامه دادن ندارم، نمیتوانم رهایش کنم.
من تمام چیزی هستم که برای نجات خودم دارم.
برای همین، هر بار که از خشم میسوزم، دوباره خاکسترهایم را کنار میزنم و قلب زخمیام را در آغوش میگیرم.
شاید هنوز کسی دوستم نداشته باشد آنطور که همیشه آرزو داشتم،
اما من اجازه نمیدهم آخرین انسانی که میتواند مراقبم باشد، از من روی برگرداند.
شاید هنوز هم دنیا جای امنی نباشد، اما تا وقتی نفس میکشم، پناهگاه من باید خودم باشم.
این ها حرف هایی است که هرروز به خودم یادآوری میکنم تا از یاد نبرم که چقدر تنها و درعین حال قوی هستم، مهم نیست...
بلاخره روزی فرا می رسد که من هم ازاد و خرسند باشم.
☆وقایعنگاریِ یک زندگی ناتمام_ 2August 2026
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز یازدهم"
شاید صدای موسیقی که بعد از تموم شدنش سکوت تو پس زمینه میشینه،باعث میشه تو فکر بری صدای ویالونی که همزمان حس دلتنگی، امید و تنهایی درون خودش داره...
I just wanna be happier 차가운 날 녹여 수없이 내민 나의 손 색깔 없는 메아리 Oh, this ground feels so heavier I am singing by myself I just wanna be happier 이것도 큰 욕심일까? 추운 겨울 거리를 걸을 때 느낀
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز دهم"
بیشتر از هر تغییری در خودم بیشتر از همه از این میترسم روزی تبدیل به کسی بشم که شخصیتم تغییر کرده باشه، دیگه تمام عقاید و ذهنیتم رو از دست بدم، شرایط سخت باعث عوض شدنم بشه، روزی که با دستای خودم رویا هام رو خاک کنم روزی که تمام امیدم رو از دست بدم با وجود بی حس بودنم دیگه بیخیال تمام رویاهام بشم بیخیال همه چیز بشم چون خودم رو میشناسم... اگر همچنین روزی بیاد دیگه نمیتونم عوضش کنم، دیگه نمیتونم خودم رو مجبور به ادامه دادن کنم من ترس از تسلیم شدن دارم برای همین انقدر سخت میجنگم
گاهی با خودم فکر میکنم دقیقاً از کِی اینقدر شکسته شدم؟
از کدام روز، از کدام اتفاق، از کدام آدم؟
آنقدر زخم خوردهام که دیگر تمام وجودم درد میکند؛ انگار نه فقط روحم، که جسمم هم خستهی سالها جنگیدن است.
هر روز از خودم میپرسم: چرا؟
چرا این همه سؤال دارم و هیچ جوابی برایشان پیدا نمیشود؟
کی به جایی رسیدم که درد، از غریبه به آشناترین حس زندگیام تبدیل شد؟
کی عادت کردم لبخند بزنم، در حالی که درونم آرامآرام فرو میریخت؟
عجیبتر از همه این است که هیچکس زخمی بودنم را نمیبیند.
همه مرا همان دختری میبینند که آرام است، محکم است، دوام میآورد.
هیچکس نمیفهمد قوی ماندن، همیشه به معنای قوی بودن نیست؛
گاهی فقط یعنی دیگر توانِ فرو ریختن نداری.
راستش... دیگر نمیخواهم زخم تازهای به خاطراتم اضافه شود.
دیگر نمیخواهم هر بار تکهای دیگر از خودم را از دست بدهم.
برای همین، آرامآرام یاد گرفتهام به جای جنگیدن با زخمهایم، دستشان را بگیرم.
شاید هیچوقت نتوانم گذشته را تغییر دهم،
اما میتوانم با مهربانی به دختری نگاه کنم که از میان تمام آن تاریکیها عبور کرد و هنوز نفس میکشد.
میخواهم زخمهایم را دوست داشته باشم؛ نه چون زیبا هستند،
بلکه چون هر کدامشان به من یادآوری میکنند که از این به بعد، بیشتر مراقب قلبی باشم که سالها بیصدا درد کشید.
شاید هنوز کاملاً خوب نشده باشم. شاید هنوز هم شبها هزار سؤال بیجواب در ذهنم تکرار شوند. اما این بار، میان تمام این دردها، یک قول به خودم دادهام؛ هیچکس، حتی خودم، حق ندارد دوباره قلبم را بیپناه رها کند، نه وقتی که نجات دهنده ای جز خویش را ندارم.
☆وقایعنگاریِ یک زندگی ناتمام_31July 2026
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز نهم"
حقیقتاش این سوال یکم پیچیدست، شخصیت انسان خیلی رازآلود تر و بزرگ تر از چیزیه که بشه با یک کلمه توصیفش کرد اما شاید"ژرف"... به معنای عمیق؛ اما نه فقط به معنای عمق یک دریا، بلکه عمق در فکر، احساس و نگاه به دنیا، شاید چون از همون بچگی سطحی نگر نبودم و دنبال اصل قضیه می گشتم خوب... من بیشتر از حرف زدن فکر می کنم، خیلی ها فکر میکنن من رو به خوبی می شناسند اما اشتباه می کنند، خیلی چیز هارو درون خودم نگه داشتم و هیچوقت بروز نمیدم پس... فکر میکنم واژه مناسبی برای توصیف شخصیتم باشه:)
What if I, what if I trip? What if I, what if I fall? Then am I the monster? Just let me know And what if I, what if I sin? And what if I, what if I break? Yeah Then am I the monster? Just let me know
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز هشتم"
توی قلبم، اگر قرار باشه انتخاب کنم که عزیزانم رو توی یاد و خاطراتم نگه دارم یا توی قلبم، من قلبم رو انتخاب می کنم انسان خیلی بلا سرش میاد طی روز انقدر حواسش پرت میشه که ممکنه همه چیز از یادش بره حتی با گذشت زمان پیر و فرتوت میشه و ممکنه فراموشی بگیره و تمام خاطراتش از یادش برن اما اگر محبت کسی توی قلب ادما باشه انها هرگز عزیزانشون رو فراموش نمیکنن حتی اگر فراموشی بگیرن پس من محبت عزیزانم رو در قلبم نگه می دارم نه در مغزم
گاهی فکر میکنم عجیبترین اتفاق زندگی من، این نیست که بارها شکستهام؛ این است که با وجود تمام آن شکستها، هنوز میتوانم عشق را درک کنم.
هیچوقت عاشق کسی نبودهام، اما وقتی کسی از عشق حرف میزند، انگار سالهاست آن را میشناسم. میدانم دلتنگی چه شکلی است، انتظار چه مزهای دارد و دوست داشتن، چگونه میتواند آدم را آرامتر یا آشفتهتر کند.
شاید قلبم آنقدر زخم برداشته که دیگر نتواند احساساتش را مثل قبل فریاد بزند. گاهی آنقدر بیحس میشوم که از خودم میپرسم هنوز چیزی درونم زنده مانده است یا نه. اما هر بار که به ماه نگاه میکنم، میفهمم هنوز چیزی در من نفس میکشد؛ چیزی که هنوز به فردا باور دارد.
من هنوز هم ادامه میدهم. نه چون همهچیز خوب است، نه چون دیگر درد نمیکشم؛ فقط چون نمیخواهم رؤیاهایی را که سالها در قفس ذهنم بزرگ کردهام، نیمهکاره رها کنم.
من هم انسانم.
من هم دلم میخواهد یک روز کسی نگاهم کند، بیآنکه بخواهد مرا تغییر دهد. دلم میخواهد برای اولین بار، عشق را نه از میان کتابها، نه از پشت صفحهی فیلمها و نه از قصهی دیگران، بلکه در تپشهای قلب خودم بشناسم.
شاید آن روز دیر برسد. شاید اصلاً وقتی برسد که دیگر انتظارش را نمیکشم. اما اگر تا امروز با تمام زخمهایم دوام آوردهام، برای همین امید بوده است؛ این امید که یک روز، زندگی فقط از درد و دوام آوردن تشکیل نشده باشد.
شاید یک روز، نوبت من هم برسد؛ نوبت دوست داشته شدن، نوبت آرام گرفتن، و نوبت تجربه کردن عشقی که همیشه باورش داشتم، حتی وقتی هرگز آن را نداشتم... روزی که آزاد زندگی کنم.
☆وقایعنگاریِ یک زندگی ناتمام_27July 2026
༺ نجوای اعتراف ༻ 🪽🖤
--------------------------------------------------------------
"روز هفتم"
بدون این که بدونه؟ فکر کنم جواب این سوال و بدونم، نیاز به فکر کردن زیاد ندارم... معلم کلاس اولم احتمالا با اخلاق نادرستش باهام باعث شد من همه چیز و خیلی جدی بگیرم بشدت جدی... درحدی که تو این سن یک کمالگرام تاثیر خیلی خوبی نبود... میتونستم به وقتش زندگی و جدی بگیرم، نه تو هفت سالگی ولی خوب گذشته و من کاری از دستم برنمیاد:)
