uk
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

Відкрити в Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
239
Підписники
-324 години
-87 днів
-830 днів
Архів дописів
من تمومم رو دادم، واسه کسی که حتی باور نکرد دوست داشتنِ من واقعی بود.

مرا از چشم من بشناس که صد آیینه اندوه‌ است، دلم دریا‌ترین دریا، تنم تنهایی کوه‌ست.

Podcast.mp310.09 MB

e06c85f1.mp32.18 MB

+9
28a782d0.mp36.26 MB

امروز نشسته بودم و به تو می‌اندیشیدم؛ به تو که حضورِ پررنگت در زندگیِ من، شبیه به هیچ‌چیزِ معمولی نیست. می‌خواستم برایت بنویسم، اما واژه‌ها در برابرِ تو کم می‌آورند. تویی که تبلورِ تمامِ زیبایی‌هایِ جهان در یک قامتِ انسانی هستی. وجودِ تو، برای من درست مثلِ نت‌هایِ پیانو است؛ همان‌قدر دقیق، همان‌قدر موزون و همان‌قدر جادویی. گاهی که با تو سخن می‌گویم، انگار تک‌تکِ کلماتت بر تارهای صوتیِ روحم دست می‌کشند و ملودی‌ای می‌سازند که تا ابد در حافظه‌ی جانم باقی می‌ماند. تو، آن قطعه‌ی کلاسیکِ نابی هستی که شنیدنش، خستگیِ تمامِ روزگار را از تنِ آدم می‌شوید و به روحت آرامشی می‌دهد که هیچ‌کجا یافت نمی‌شود. تو برایِ من، تداعی‌گرِ همان نیلوفرهایِ آبیِ آرام‌بخشی هستی که در دلِ برکه‌ای دورافتاده و زلال، با وقار و آرامش به سمتِ نور قد می‌کشند. چقدر زیباییِ تو شبیه به آن‌هاست؛ رها، نجیب و پُر از رمز و راز. همان‌قدر که نیلوفر در تلاطمِ آب هم آرامشِ خود را حفظ می‌کند، تو نیز در طوفانِ روزگار، لنگرگاهِ امنِ منی. و اما لطافتت… تو به‌سانِ لیلیوم‌هایِ صورتی هستی؛ که وقتی در کنارشان قدم می‌زنی، عطرشان تا عمقِ جانت نفوذ می‌کند. آن‌قدر ظریف، آن‌قدر دلفریب و آن‌قدر بی‌تکرار که گویی عطرِ بهشت را با خود به زمین آورده‌اند. هر نگاهِ تو، لمسِ گلبرگِ نازکِ همین لیلیوم‌هاست که روحم را نوازش می‌کند. گاهی که در خیالت غرق می‌شوم، تو را در میانِ یک دشتِ بی‌کرانِ گلِ بابونه می‌بینم؛ ساده، صمیمی، سرشار از صداقت و لبریز از نور. مثلِ بابونه‌هایی که با اولین پرتوِ خورشید می‌خندند، تو نیز دلیلِ تابشِ آفتابِ زندگیِ منی. در کنارِ تو، دنیا به سادگی و زلالیِ همین گل‌هایِ وحشی می‌شود؛ بی‌تکلف و دوست‌داشتنی. و در نهایت، تو برایِ من همان جنگلِ رویایی هستی؛ سرسبز، پیچیده، اسرارآمیز و پُر از کشف‌هایِ تازه‌. من حاضرم در هزارتویِ مه گرفته‌یِ این جنگل گم شوم و عمری را به تماشایِ رقصِ نور میانِ شاخ‌وبرگ‌هایت بگذرانم. تو دنیایی هستی که هر لحظه‌اش، تجربه‌ای نو و کشفیِ دوباره‌ست. ، تو تنها یک نفر نیستی؛ تو ترکیبی از تمامِ زیبایی‌هایِ طبیعت و هنرِ موسیقی هستی. دوستت دارم، نه فقط به خاطرِ بودنت، که به خاطرِ این همه‌ زیبایی که با حضورت به جهانِ من بخشیدی. _غـزل

sticker.webp0.40 KB

‏زندگی بهت یاد میده بعضی چیزارو با اینکه دوسشون داری باید تموم کنی.

این نفرت که در من میبینی روزی عشق بود.

میخواستم به تو بگویم که به جز تو از همه ناامید گشته‌ام و میترسم از همه اما پیش از آن که به تو بگویم، تو نیز ناامیدم کردی.

- نه آنقدر نزدیکی که ببوسمت و نه آنقدر دوری که بجویمت، غریبه‌یِ آشنا یعنی همین.

و خب همیشه مسئله ترک کردن در اون خواستن و عاشق بودن است....

ـ دوست داشتن تو مانند گرفتن تیغه‌ی شمشیر بود، شمشیری صیقلی و تیز که تصویرم را، همان‌طور که می‌خواستم به من نشان می‌داد.

بعضی آهنگارو میشه ساعت ها گوش کرد و تکراری نشد....

......

هنر، همیشه از زیبایی زاده نمی‌شود؛
گاهی از زخمی می‌آید که آن‌قدر عمیق است که زبان، برای گفتنش کم می‌آورد. من نقاشی نمی‌کنم که جهان را رنگی‌تر نشان دهم، نمی‌نویسم که کلمات را کنار هم بچینم، و به موسیقی پناه نمی‌برم که فقط صدایی شنیده شود؛ هنرِ من، راهی‌ست برای به رخ کشیدنِ آن همه اندوهی که در سینه‌ام پنهان مانده است. هر خطی که می‌کشم، ردِّ لرزشِ دستی‌ست که چیزی را از دست داده؛ هر واژه‌ای که می‌نویسم، تکه‌ای از بغضی‌ست که راهِ گریه را پیدا نکرده؛ و هر شعری که از من می‌ماند، شاید فریادِ آرامِ قلبی‌ست که کلمه‌ای برای توضیحِ خودش ندارد.
من از غم، هنر می‌سازم؛
نه چون غم را دوست دارم، بلکه چون نمی‌دانم با این حجمِ سنگینِ احساس چه کنم. نمی‌توانم آن را در سکوت نگه دارم؛ سکوت، گاهی از هزار فریاد دردناک‌تر است. پس رنجم را در قاب‌ها، در نُت‌ها، در واژه‌ها می‌ریزم تا شاید کسی، جایی، میانِ یک شعرِ نیمه‌تمام یا رنگی تیره بر گوشه‌ی یک بوم، صدای قلبم را بشنود. تمامِ شعرها و متن‌هایی که می‌نویسم از جایی دور در من می‌آیند؛ از جایی میانِ قلب و ویرانی، میانِ اشک و لبخند، میانِ چیزی که حس می‌کنم و چیزی که هرگز نمی‌توانم به زبان بیاورم. شاید هنر، همین باشد: ترجمه‌ی دردهایی که هیچ زبانی توان گفتنش را ندارد.... _غـزل

این روزها جهان برای من، به نقاشیِ رنگ‌باخته‌ای می‌ماند که تمام رنگ‌هایش را در غبارِ یک غروبِ بی‌انتها جا گذاشته است. غم، نه یک مهمانِ سرزده، که گویی بافتِ اصلیِ پیراهنِ روحم شده است؛ جوری که انگار با تار و پودِ وجودم عجین شده. هر چه تماشا می‌کنم، هر چه می‌شنوم، و هر چه به دنبالِ جرقه‌ای از نور می‌گردم، باز هم به همان نقطه می‌رسم: سکوت. انگار تمامِ ملودی‌های شاد، نُت‌هایشان را در گلویم گم کرده‌اند و واژه‌ها، دیگر نایِ چیده‌شدن در صفِ لبخند را ندارند. من در میانِ شلوغیِ پرهیاهویِ خیابان‌ها و در آرامشِ مطلقِ اتاق، یکسانم؛ زخمی کهنه که هیچ مرهمی به عمقِ آن نمی‌رسد. نه ترانه‌ای سدِ راهِ این اندوه می‌شود و نه شعری، طعمِ تلخِ این بی‌حسی را تغییر می‌دهد. درست مثلِ مسافری که در مثلثِ برمودایِ دلتنگی گرفتار شده باشد؛ همه چیز در اطرافم در جریان است، اما من، در مرکزِ این گردابِ خاکستری، ایستاده‌ام و بی‌آنکه بفهمم، دارم در بی‌کرانگیِ این غم غرق می‌شوم. اینجا، دیگر هیچ بهانه‌ای برای “بودن” نیست، جز همین سایه‌سارِ بلندِ تنهایی که بر شانه هایم سنگینی می‌کند…» _غـزل

ای از من و افسانه های من جدا....

من از جنسِ «هیچ» شدم.
من از جنسِ «هیچ» شدم.

اهنگ قدیمی فور اور>>>