♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
Відкрити в Telegram
239
Підписники
-324 години
-87 днів
-830 днів
Архів дописів
خستهام از حمل کردن بعضی چیزها که نه میتونم به کسی توضیحشون بدم، نه میتونم باهاشون کنار بیام و نه راهی برای خلاص شدن ازشون پیدا میکنم........
قـصه دیدار با ماهشب، مثل ردای پارهپارهای از مخملِ سیاه، روی شانههای جنگل افتاده بود. قدمهایم را میان ریشهها و بوی نمِ خزه گذاشتم؛ همانطور که آدمی به سمت صدایِ آبی میرود که هرگز ندیده، اما از عمقِ وجودش میشناسدش. و رسیدم. برکهای در میانهی جنگل، مثل زخمی که زمین از فرطِ تنهایی بر سینهاش انداخته باشد؛ زخمی که آبش را از اشکِ ستارهها جمع کرده بود. سکوت آنقدر عمیق بود که میشد شنید جنگل دارد با نفسهای کمجانِ خودش حرف میزند. و بعد… ماه را دیدم. نه در آسمان — ماه در آب بود. همچون مُردابی سپید که بر تختِ یخزدهی برکه خفته بود؛ موجودی از جنسِ مهتاب که در پایینترین نقطهی جهان جای گرفته بود تا شاید کسی بیاید و او را از عمق نجات دهد. گویی آسمان، ماهِ خود را گم کرده بود و برکه، این دزدِ آرامِ رؤیاها، او را در آغوشِ سردش زندانی کرده بود. نزدیکتر رفتم. نفسهایم روی سطحِ آب حلقهای از بخار ساخت و ماه، در میان آن حلقه، تکان خورد — نه از باد، که انگار از من ترسیده بود. همان لحظه فهمیدم: این فقط انعکاس نیست. این یک دیدار است. برکهها آینه نیستند؛ آنها درِ ورودیِ دنیایِ همزادند. در پایینِ این آب، جنگلی وارونه هست که درختانش ریشههایشان را به سوی آسمانِ عمق گرفتهاند، و موجودی سپید در آن جنگل آرامتر از تمام مهتابهای جهان میدرخشد. من به دنیایی نگاه میکردم که جایِ من در آن، جایِ یک روحِ بیجسم است. دستم را به سطحِ آب بردم. سرد بود؛ سردیِ آنچنان که آدمی را به یادِ کفِ دستِ کسی میاندازد که سالهاست رفته و هنوز نیامده است. انگشتم سطح را شکست و ماه، مثل بوسهای که بخواهد فرار کند، به موجها پاره شد… و دوباره آمد. ماه همیشه برمیگردد. این تنها وفاداریِ اوست؛ تنها رسمِ عاشقیاش. کنارِ برکه نشستم. بلندتر از سکوت، شنیدم که زوزهای از ژرفای جنگل بلند شد — آهنگِ تنهاییِ گرگی که ماه را از آسمان میجوید و نمیداند او اینجا، زیرِ پایِ من، در آب زندانی است. خواستم فریاد بزنم: «اینجاست! بیا ببینش!» اما زبانم خشک شد؛ چون میدانستم هرکس ماه را اینقدر نزدیک ببیند، دیگر هیچوقت سیر نمیشود، و این، سنگینترین باری است که یک روح میتواند حمل کند. ماه به من نگاه میکرد. میتوانستم در لرزشِ کمجانِ او مکالمهای بخوانم که هیچ زبانی برایش ساخته نشده: اینکه او از ابتدا زندانیِ همین برکه بوده؛ اینکه آسمان فقط زندانِ بلندتری بوده و او همیشه در جستوجوی آبی بوده تا کسی دستش را لمس کند. شاید به همین دلیل است که ماهها عاشقِ دریاها و برکهها و چاهها هستند — چون فقط در آب، میشود به آنها دست زد. سپیده دمید. نه از آنجور سحرهایی که شعرها دربارهاش میگویند — سحرِ خاکستریِ غمگینی که رنگها را میرباید. ماه کمکم رنگ باخت؛ مثل چهرهی کسی که از شدتِ خداحافظی سفید شده باشد. جنگل بیدار میشد و من میدانستم که دیگر برای ماه، ساعتِ تنهایی دوباره آغاز شده است. بلند شدم. قطراتِ آب روی انگشتانم مانده بود؛ سهقطره، مثل سهراز. برگشتم و نگاهم کردم: برکه دوباره آرام بود، و ماه، در عمقِ آب، آرامتر از همیشه میخوابید — آنطور که تنها یک زخمِ آشنا میخوابد: بیدار، اما خسته از بودن. بعضیها میگویند ماه در آسمان است. اما من دیگر میدانم: ماه تهِ برکههاست، در میانهی جنگلهای گمشده، آنجا که هیچکس نمیرود — مگر کسی که دلش به اندازهی یک برکه، جا برای زندانی گرفتن داشته باشد. _غـزل
چطور میتوان برای کسی که قصد ماندن ندارد، از عشق و دوست داشتن گفت؟ عزیزم، کسی که تو را بخواهد، در تردید و سردرگمی رهایت نمیکند.
سرانجام به ادبیات روی آوردم، که پیوسته پناهگاهِ کسانیست که نمیدانند سر پر شور خود را کجا بر زمین بگذارند.
میعاد در سپیده دم رومن گاری
خـورشید از پس ابر های بهاری میتابید
و دست های گرمش را بر تن سرد آب میکشید
خودش نبود اما وجودش حس میشد
با خود گفتم کاش من نیز همچو خورشید بودم
حتا در پشت ابر های بیخیالی هم، در پشت کوه، در پشت تاریکی، در تمام نقاطی که فکر میکنم دیده نمیشوم، حس شوم
دیـدار آخـر...به آخرین کوچهی دیدار رسیدیم، دستهایت میلرزید از سردیِ ‹فردا›، و من میدانستم که این آخرین «امروز»ی است که چشمانِ من، به وسعتِ چشمانِ تو گره خواهد خورد. گفتی: «نرو…» اما کلمهها، مگر تا کجا میتوانند جلوِی پاییز را بگیرند؟ برگها، میانِ انگشتهایِ باد، بیاختیارند و عشق، میانِ دستهایِ تقدیر، تنها یک موجِ خسته است که ساحلها را میبیند… و باز پس میرود. بگذار این بار، سکوت کنیم. بگذار خداحافظی، نه با کلمه، که با نگاه باشد؛ چون نگاه، دروغ نمیگوید، حتی وقتی که «بازمیگردم» را باید باور کند. قیچیِ شب، نخی از موهایِ من بُرد، به رسمِ آن روزی که میخندیدیم که عشق، سهمِ سادهدلان است. حالا میبینم عشق، بارانی است که بر گورِ خیال میبارد؛ و خداحافظی، رفتنِ بیصدایِ سایهای ست که تنها، به دیوارِ غروب تکیه داده است. بگذار بروم، اما پیش از آن، یک بار دیگر در چشمانت غرق شوم؛ چون اگر قرار است آخرین خاطرهام باشد، بگذار آنقدر روشن باشد که تاریکیِ بعد از تو، باید برای فراموشیِ آن، دنیا را جشن بگیرد… _غـزل
نامهی بیپاسخ...نه آوازی بود، نه همهمهی آدمها؛ نه پنجرهای، نه نگاهی. ما با فرسخها فاصله، هر یک زیر سقفی تنها؛ من خیره به سقفِ اتاقِ خالیام، و او… نمیدانم، شاید به آسمانِ مهآلودِ خودش. خداحافظی ما نه عاشقانه بود، نه شاعرانه. اصلاً خداحافظی نکردیم. چنان خسته بودیم که هر کس راهش را کج کرد و رفت؛ بیواژه، بیمکث، بیآنکه حتی پشت سرمان را نگاه کنیم. اما امروز میخواهم خداحافظی کنم؛ با تویی که گمان میکردم همراهِ تمامِ سالهایم هستی و حالا، پیش از نیمهی عمرم، باید رهایت کنم. دوستت دارم، هنوز، عاشقانه، اما خودت گفتی «فقط عشق کافی نیست»… آری، حق با تو بود. عشق ما، آنقدر که بر زخمهای عاشق مرهم شود، کافی نبود. هر دو آتش بودیم و انگار فقط سوختن را بلدبودیم. میدانی چرا بیصدا رفتم؟ چون هر بار که صدایت زدم و از تو گله کردم، فقط نگاهی کردی و جنگیدی. و همان نگاهِ دور، کافی بود که دلم بلرزد و پای رفتنم سست شود. برای همین، این بار حرفی نزدم و رفتم؛ پیش از آنکه نگاهت دوباره مرا زندانی کند. عزیزتر از جانم… ما هیچگاه همدیگر را ندیدیم، هیچگاه لمس نکردیم؛ و این، بزرگترین حسرتِ تمامِ روزگارِ من خواهد ماند. اما چه کنم که این عشق، آنگاه که میبایست تکیهگاهی بر شانههای خمیدهام میبود، آواری شد بر دوش من! دلبندم، همیشه به پای تو کوتاه آمدم؛ اما جامِ صبرم لبریز شد از بیمهریهایت، از آنکه تنها بدیهای مرا دیدی، از آنکه هیچگاه نفهمیدی در چه مردابی اسیرم و بهجای دستی که نجاتم دهد، مرا به ژرفای آن هل دادی. دیگر پشتِ پای تو اشک نمیبارم؛ بر نبودنت هقهق نمیزنم؛ برایت سوگ نمیگیرم و شعرِ حزین نمیسرایم. فقط میگذارم بروی، حتی اگر تمامِ جانم را با خود ببری. برو؛ چون ما جز زخمزدن کاری از دستمان برنمیآید. دیگر حالِ هم را خوب نمیکنیم. و عشق، اینبار، دیگر کافی نیست. خداحافظ، ای که از جانم عزیزتری؛ هرگز گمان نمیبردم روزی به اینجا برسیم. اما رسیدیم؛ و وقتی به اینجا میرسی، میفهمی هیچ چیز بعید نیست، و هیچکس — جز خاطره — نمیماند. خدانگهدار، ای قرارِ این دلِ بیقرار… برای تویی که هرگز این نامه به دستش نخواهد رسید؛ و شاید برای همین، تنها نامهای است که صادقتر از همه نوشتم. _غـزل
بعضی چشمها فقط چشماند؛ اما چشمهای تو… وای… چشمهای تو یک شاعرن که هر صبح بیدار میشن و از نو عاشق میشن.
تو چشات یه قهوهی خیلی خاص دم کشیده؛ نه اون قهوهی تلخِ بیحادثه، نه اون نسکافهی رنگپریدهی بیحال. نه..... یه قهوهی اصیله که در دلش عسل جاریه، مثل صبحی که اولین نورِ خورشید توی فنجون میافته و ذرههایش طلایی میشن.
وقتی بهشون نگاه میکنم، انگار دو تا دونهی قهوهی تازهبرشته جلوم تعارف میگیرن — عطرشون تا اعماقِ وجودم میره، گرمم میکنن، بیدارم میکنن از هر خوابِ بیهوده...
مژههات که بلند و میخوای اونها رو… آخ… این مژهها مثل ریشههای یه جنگل وحشیان، انبوه و بیمرز، که هر بار پلک میزنی، یه طوفون سبز از توشون بلند میشه. جنگلی که نه قانون میشناسه، نه مرز، نه خستگی — که توش قدم بزنی، گم میشی و خوشحالی که گم شدی. هر پلک زدنت، بادِ ملایمی از لای درختای اون جنگل رد میشه و تا تهِ وجودم صفا میاره.
گوهرهات مثل گودالِ یه دریاچهی کهنهستن، اونقدر عمیق که وسطشون غرق میشی...
بعضی میگن چشمها آینهی جانن؛ اما چشمهای تو آینه نیستن ، اینها پنجرهان — پنجرههایی که همیشه بازن، به یه دنیای قهوهایِ عسلی که هرکی یه بار نگاهشون کنه، بر میگرده و باز و باز و باز نگاهشون میکنه، چون از این پنجره دیدن هیچوقت سیر نمیکنه…
توی چشات یه غروبِ جاودویی پنهونه؛ اون لحظهی جادویی که خورشید بین قهوهای و طلایی گیر میکنه و آسمون شرمگین میشه از زیباییش. توی چشات یه آتیشِ آرومه که نمیسوزونه، که گرم میکنه؛ مثل شومینهی یه خونهی قدیمی توی یه شبِ برفی.
_غـزل
اینجا هنوز آفتاب میدمد، جوانه میروید، عشق میبوسد، و چه زیباست اُمید ادامه دادن. هیچ کجا هیچ زمان، فریاد زندگی بیجواب نمانده است …
ایستادهام بر بام زمستان، با چشمانی خیره، به روزهایی که تلخ و شیرین گذشت و خاطره شد. حالا بهار در راه است، لبریز از عطر بهار نارنج، سرشار از شکوه علفزار، با کولهباری از شکوفههای عشق، سبزههای امید، و ابرهایی که آبستن بارانند. شاید خدا خواست و این بهار، درخت آرزوهایمان جوانه زد.
شاید این بهار عاشق شدیم. شاید …
چه میخواهم از دنیا؟گوشهی دنجی که بیدغدغه باشد، و دیوارهایش در مقابل غمها و تلخیهای روزگار و خاطرات آدمها حفاظ داشته باشد. جایی که من باشم و موسیقی و کتابهایم، من باشم و بیخیالیها، من باشم و آرامش، من باشم و تنهایی و ماه، و جهانی که با من کاری ندارد، و آدمهایی که سراغم را نمیگیرند. چه میخواهم از دنیا؟ مدتی به دور از شلوغی و دغدغهها زیستن، کمی به حال خود بودن، کمی خلوت، کمی سکوت، کمی رفتن و بیخبر بودن …
تولدِ دوباره، در جامهی نوربهار با آن قدمهای سنجیدهاش آمد؛ مثل موجی از دلِ سالهای مرده جهیده. ناگهان زمین، آن زخمِ سردی که ماهها خودش را زیر سپیدِ بیقراری پنهان کرده بود، لبخند زد — و از دلِ این لبخند، هزار نشانهی سبز سر کشید. میگویی این شکفتن است؟ اشتباه نکن. این یک رستاخیز است. هر گلبرگ، امضای تازهایست بر قراردادی که روح با زندگی بسته؛ هر شکوفه، زخمیست که از طاقتِ سکوت سرریز شده و به رنگ درآمده. آری، بهار مرگِ خاموشِ زمستان است؛ اما آنقدر لطیف، آنقدر صبور، که در دلِ این مرگ، زندگی را به گهواره میگذارد. انگار زمین نفس عمیقی میکشد و با همان یک نفس، هزاران رازِ مدفون را آزاد میکند. و ما؟ ما هم مثل درختانی هستیم که ریشههایشان را در تاریکی نگه داشتهاند تا شاخههایشان به آسمان برسد. روح آدمی هم بهار میخواهد — لحظهای که از قفسِ تکرار بیرون بپرد، غبارِ روزهای سرد را از تن بتکاند و دوباره… دوباره ببیند که چهقدر میتواند سبز باشد. بهار به ما یاد میدهد که تولد دوباره لازم نیست عظیم باشد؛ گاهی کافیست یک بذرِ کوچکِ امید، در دلِ خاکِ خیسِ خاطرهها بیفتد — و تو صبر کنی، آنقدر صبور که معجزه، خودش سراغت بیاید.
پس اگر روزی دلت خسته شد، به یک شکوفه نگاه کن. او هم روزی، تنهایِ یخیِ شب بود؛ و حالا، سرودِ طلوع است._غـزل
