984
Підписники
+124 години
-327 днів
-2930 днів
Архів дописів
985
کاش بتونم کمکت کنم باهم هرچی که هست درست کنیم
ولی منم تک تک حرفاتو با تمام وجودم میفهمم و واقعا خودمم هم همینطور ...؛)
985
شاید غمانگیزترین اتفاق زندگی همین باشه، اینکه یه روز متوجه بشی اونقدر برای دووم آوردن جنگیدی که یادت رفته بود زندگی کردن قراره چه حسی داشته باشه :)
985
چون حقیقت اینه که من هنوز زندهام، هنوز احساس دارم و هنوز درد میکشم، فقط دیگه بلد نیستم چطور این همه درد رو به زبون بیارم. من همون آدمم، با همون قلبی که یه روزی برای چیزای کوچیک میتپید، فقط حالا قبل از اینکه چیزی رو دوست داشته باشه، از دست دادنش رو تصور میکنه و قبل از اینکه به کسی اعتماد کنه، تمام راههایی رو که ممکنه ازش زخم بخوره، توی ذهنش مرور میکنه.
985
و حالا من موندم و یه عالمه حرف نگفته، یه مشت خاطره که هنوز با یادآوریشون قلبم تیر میکشه و آدمی که دیگه نمیدونه چطور باید دوباره به زندگی دل ببنده.
985
نمیدونم کجای مسیر، اینهمه از خودم دور شدم. نمیدونم چند بار شکستم و وانمود کردم چیزی نشده، چند بار دلم گرفت و به جای حرف زدن سکوت کردم، چند بار از چیزی که آزارم میداد گذشتم، فقط برای اینکه مبادا کسی رو از دست بدم. فقط میدونم یه جایی بین تمام این گذشتنها، خودم رو جا گذاشتم؛ همون خودی که همیشه ازش انتظار داشتم قوی باشه، حتی وقتی دیگه هیچ توانی براش نمونده بود.
985
بعضی شبا دلم برای خودِ قبلیم تنگ میشه، برای آدمی که با چیزای کوچیک ذوق میکرد، از ته دل میخندید و هنوز باور داشت که آدما میتونن پناه همدیگه باشن. دلم برای اون نسخه از خودم تنگ شده که هنوز از دوست داشتن نمیترسید، که برای موندن کسی هزار بار خودش رو کوچیک نمیکرد و وقتی کسی میرفت، تمام تقصیرها رو گردن خودش نمینداخت.
985
من از اون آدمایی شدم که وقتی میپرسن «خوبی؟» قبل از اینکه حتی به حال خودشون فکر کنن، لبخند میزنن و میگن «آره، خوبم.» نه چون واقعاً خوبن، چون دیگه حوصله ندارن حال خرابشون رو برای کسی توضیح بدن که شاید حتی تا آخر حرفشون هم گوش نده.
985
دردناکترین قسمت ماجرا اینه که دیگه حتی نمیتونم درست توضیح بدم چه مرگمه. فقط یه بغض همیشگی ته گلومه، یه سنگینی عجیب روی قلبم و یه خستگی که با هیچ استراحتی از بین نمیره. گاهی دلم میخواد یکی فقط نگاهم کنه و بفهمه که پشت این سکوت طولانی، چه غوغایی برپاست، بدون اینکه مجبور باشم چیزی بگم، بدون اینکه ازم بپرسه «باز چته؟» و بدون اینکه برای درد کشیدنم دنبال دلیل قانعکنندهای بگرده.
985
انگار یه چیزی توی وجودم برای همیشه خاموش شده. دیگه نه حوصلهی توضیح دادن دارم، نه تواناییِ ثابت کردن خودم به آدمایی که از اول هم قصد فهمیدنم رو نداشتن. خستهام؛ از آدمها، از خاطرهها، از حرفهایی که توی گلوم موندن و اشکهایی که هزار بار پشت لبخندم پنهونشون کردم. از اینکه همیشه سعی کردم حال بقیه رو خوب کنم، درحالیکه خودم حتی نمیدونستم با حال خراب خودم باید چیکار کنم.
985
در شرایطی هستم که اگر کسی جلوم گریه کنه، منم پشت بندش شروع به گریه میکنم و اگه بس کنه، قول نمیدم که منم بس کنم. انگار تمام احساساتم از درون مردهن؛ نه از اون مردنهایی که با یه خواب خوب یا یه لبخند دوباره زنده بشن، از اون مردنهایی که حتی خودت هم نمیفهمی کِی اتفاق افتادن، فقط یه روز به خودت میای و میبینی دیگه هیچچیزی مثل قبل خوشحالت نمیکنه.
