ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

‌ ‌ستاࢪه‌‌

‌ ‌ستاࢪه‌‌

Открыть в Telegram

@MorvaridBotbot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
986
Подписчики
-1424 часа
-367 дней
-3730 дней
Архив постов
کاش بتونم کمکت کنم باهم هرچی که هست درست کنیم ولی منم تک تک حرفاتو با تمام وجودم میفهمم و واقعا خودمم هم همینطور ...؛)

اما، منم همینطور

شاید تجربیات ما خیلی متفاوت باشه و دیدگاه ما خیلی باهم فرق کنه

و میتونستم هر جمله رو درک کنم

تک تک احساساتی که داری

لازمه بگم منم همینطور؟

ببخشید چقدر زیاده

شاید غم‌انگیزترین اتفاق زندگی همین باشه، اینکه یه روز متوجه بشی اون‌قدر برای دووم آوردن جنگیدی که یادت رفته بود زندگی کردن قراره چه حسی داشته باشه :)

چون حقیقت اینه که من هنوز زنده‌ام، هنوز احساس دارم و هنوز درد می‌کشم، فقط دیگه بلد نیستم چطور این همه درد رو به زبون بیارم. من همون آدمم، با همون قلبی که یه روزی برای چیزای کوچیک می‌تپید، فقط حالا قبل از اینکه چیزی رو دوست داشته باشه، از دست دادنش رو تصور می‌کنه و قبل از اینکه به کسی اعتماد کنه، تمام راه‌هایی رو که ممکنه ازش زخم بخوره، توی ذهنش مرور می‌کنه.

و حالا من موندم و یه عالمه حرف نگفته، یه مشت خاطره که هنوز با یادآوریشون قلبم تیر می‌کشه و آدمی که دیگه نمی‌دونه چطور باید دوباره به زندگی دل ببنده.

نمی‌دونم کجای مسیر، این‌همه از خودم دور شدم. نمی‌دونم چند بار شکستم و وانمود کردم چیزی نشده، چند بار دلم گرفت و به جای حرف زدن سکوت کردم، چند بار از چیزی که آزارم می‌داد گذشتم، فقط برای اینکه مبادا کسی رو از دست بدم. فقط می‌دونم یه جایی بین تمام این گذشتن‌ها، خودم رو جا گذاشتم؛ همون خودی که همیشه ازش انتظار داشتم قوی باشه، حتی وقتی دیگه هیچ توانی براش نمونده بود.

بعضی شبا دلم برای خودِ قبلیم تنگ می‌شه، برای آدمی که با چیزای کوچیک ذوق می‌کرد، از ته دل می‌خندید و هنوز باور داشت که آدما می‌تونن پناه همدیگه باشن. دلم برای اون نسخه از خودم تنگ شده که هنوز از دوست داشتن نمی‌ترسید، که برای موندن کسی هزار بار خودش رو کوچیک نمی‌کرد و وقتی کسی می‌رفت، تمام تقصیرها رو گردن خودش نمی‌نداخت.

من از اون آدمایی شدم که وقتی می‌پرسن «خوبی؟» قبل از اینکه حتی به حال خودشون فکر کنن، لبخند می‌زنن و می‌گن «آره، خوبم.» نه چون واقعاً خوبن، چون دیگه حوصله ندارن حال خرابشون رو برای کسی توضیح بدن که شاید حتی تا آخر حرفشون هم گوش نده.

دردناک‌ترین قسمت ماجرا اینه که دیگه حتی نمی‌تونم درست توضیح بدم چه مرگمه. فقط یه بغض همیشگی ته گلومه، یه سنگینی عجیب روی قلبم و یه خستگی که با هیچ استراحتی از بین نمی‌ره. گاهی دلم می‌خواد یکی فقط نگاهم کنه و بفهمه که پشت این سکوت طولانی، چه غوغایی برپاست، بدون اینکه مجبور باشم چیزی بگم، بدون اینکه ازم بپرسه «باز چته؟» و بدون اینکه برای درد کشیدنم دنبال دلیل قانع‌کننده‌ای بگرده.

انگار یه چیزی توی وجودم برای همیشه خاموش شده. دیگه نه حوصله‌ی توضیح دادن دارم، نه تواناییِ ثابت کردن خودم به آدمایی که از اول هم قصد فهمیدنم رو نداشتن. خسته‌ام؛ از آدم‌ها، از خاطره‌ها، از حرف‌هایی که توی گلوم موندن و اشک‌هایی که هزار بار پشت لبخندم پنهونشون کردم. از اینکه همیشه سعی کردم حال بقیه رو خوب کنم، درحالی‌که خودم حتی نمی‌دونستم با حال خراب خودم باید چی‌کار کنم.

در شرایطی هستم که اگر کسی جلوم گریه کنه، منم پشت بندش شروع به گریه می‌کنم و اگه بس کنه، قول نمی‌دم که منم بس کنم. انگار تمام احساساتم از درون مرده‌ن؛ نه از اون مردن‌هایی که با یه خواب خوب یا یه لبخند دوباره زنده بشن، از اون مردن‌هایی که حتی خودت هم نمی‌فهمی کِی اتفاق افتادن، فقط یه روز به خودت میای و می‌بینی دیگه هیچ‌چیزی مثل قبل خوشحالت نمی‌کنه.

لطفا فقط شنونده باشید و بدون قضاوت بخونید چیزایی که نوشتمو.

من عاشق سردردم

سلام اومدم کلی حرف بزنم و سرتون رو درد بیارم