uk
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Відкрити в Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 296
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود شهریار
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود شهریار

موسیقی | خاطره در بخشی از آرشیو و پروژهٔ دیجیتالی‌سازی ساختمان رادیو ملی ارمنستان، تصویری از آرتوش (آرداشس آودیان)، خوانندهٔ ایرانی‌ارمنی، دیده می‌شود؛ صدایی که برای بسیاری از دوستداران موسیقی فارسی با یک ترانه بیش از هر چیز گره خورده است: «نفرین»؛ همان ترانه‌ای که بیشتر با نام «سنگ قبر آرزو» به یاد آورده می‌شود. این اثر با ترانه‌ای از پرویز وکیلی و آهنگی از پرویز مقصدی، در سال ۱۳۴۳ و زمانی که آرتوش تنها بیست سال داشت اجرا شد؛ ترانه‌ای که بیش از شصت سال بعد، هنوز در حافظهٔ جمعی ما زنده است. شاید راز ماندگاری «سنگ قبر آرزو» فقط در ملودی یا صدای آرتوش نباشد. این ترانه سوگِ یک عشق از دست‌رفته نیست؛ سوگِ آرزوهایی است که پیش از ما می‌میرند. آرزوهایی که نه تشییعی دارند و نه سنگ قبری، اما سال‌ها در گوشه‌ای از دل دفن می‌شوند و گاه با شنیدن چند نت موسیقی، دوباره از خاک سر برمی‌آورند. بعضی ترانه‌ها خاطره‌اند؛ بعضی دیگر، حافظهٔ یک نسل. «سنگ قبر آرزو» از آن دست ترانه‌هاست که هر بار شنیده می‌شود، انگار گردی از روی بخشی فراموش‌شده از زندگی کنار می‌رود.

قصه‌ی یک عکس گاهی تاریخ، پیش از آنکه خودش بداند قرار است تاریخ شود، جلوی دوربین می‌ایستد. فوریهٔ ۱۹۶۴، میامی. قرار بود، مسابق
+1
قصه‌ی یک عکس گاهی تاریخ، پیش از آنکه خودش بداند قرار است تاریخ شود، جلوی دوربین می‌ایستد. فوریهٔ ۱۹۶۴، میامی. قرار بود، مسابقهٔ قهرمانی سنگین‌وزن جهان بین سانی لیستون، قهرمان مقتدر بوکس، و جوانی ۲۲ ساله به نام کاسیوس کلی برگزار شود؛ جوانی که بعدها جهان او را با نام محمدعلی شناخت. در همان روزها، چهار موسیقی‌دان جوان اهل لیورپول نیز برای نخستین سفر بزرگشان به آمریکا در میامی بودند؛ گروهی به نام بیتلز. اعضای بیتلز ابتدا به رختکن سانی لیستون رفتند، اما او حاضر نشد با آن‌ها عکس بگیرد. ناامید، راهی رختکن کاسیوس کلی شدند. کلی، برخلاف رقیبش، با رویی گشاده از آن‌ها استقبال کرد. شروع کرد به شوخی، ژست بوکس گرفت و وانمود کرد همهٔ اعضای بیتلز را ناک‌اوت کرده است. عکاس‌ها همان لحظه را ثبت کردند. چند روز بعد، کاسیوس کلی همه را شگفت‌زده کرد و سانی لیستون را شکست داد و قهرمان جهان شد. اندکی بعد، نامش را به محمدعلی تغییر داد. و بیتلز هم، خیلی زود، به بزرگ‌ترین گروه موسیقی قرن بیستم تبدیل شدند. آن روز، هیچ‌کس نمی‌دانست دوربین، هم‌زمان پنج اسطوره را در یک قاب جا داده است.

پیش او یار نو و یارِ کهن، هر دو یکی‌ست… وحشی بافقی
پیش او یار نو و یارِ کهن، هر دو یکیست وحشی بافقی

🦢 در انگلیسی، برای «پاییز» دو واژه وجود دارد: Autumn: رایج‌تر در انگلیسی بریتانیایی و در نوشتار رسمی. Fall: رایج‌تر در انگلی
🦢 در انگلیسی، برای «پاییز» دو واژه وجود دارد: Autumn: رایج‌تر در انگلیسی بریتانیایی و در نوشتار رسمی. Fall: رایج‌تر در انگلیسی آمریکایی و گفتار روزمره. هر دو درست هستند. 🦢 ریشهٔ واژه‌ها: 🇬🇧 Spring در انگلیسی کهن، spring به معنای «جهیدن» یا «جوشیدن» بود. نام این فصل به رویش و جوانه زدن گیاهان اشاره دارد. 🇫🇷 printemps از printemps در فرانسوی کهن، به معنای «نخستین زمان» یا «آغاز فصل نو» پدید آمده است. ریشهٔ آن به واژهٔ لاتینی primo tempore («در نخستین زمان») می‌رسد. 🇸🇦 الرَّبيع زبان‌شناسان معتقدند «الرَّبيع» در اصل به فصلی گفته می‌شد که زمین سرسبز و آباد می‌شود و مردم در آن در محل‌های خود (رَبْع = منزل و دیار) استقرار می‌یابند و دام‌ها از گیاهان تازه بهره می‌برند.

قصه‌ی یک عکس ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۳۱، لس‌آنجلس. در افتتاحیهٔ فیلم «روشنایی‌های شهر» (City Lights)، دو نابغه کنار هم ایستادند. آلبرت ا
قصه‌ی یک عکس ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۳۱، لس‌آنجلس. در افتتاحیهٔ فیلم «روشنایی‌های شهر» (City Lights)، دو نابغه کنار هم ایستادند. آلبرت اینشتین، به همراه همسرش، مهمانان ویژهٔ مراسم بودند و چارلی چاپلین از آنها استقبال کرد. اینشتین به چاپلین گفت: «آنچه بیش از همه در هنر تو تحسین می‌کنم، جهان‌شمول بودن آن است؛ تو حتی یک کلمه هم نمی‌گویی، اما همهٔ دنیا تو را می‌فهمد.» و چاپلین پاسخ داد: «درست است؛ اما شهرت شما از من هم بیشتر است. دنیا شما را تحسین می‌کند، در حالی که تقریباً هیچ‌کس شما را نمی‌فهمد.» آن شب، عکسی ثبت شد که هنوز هم از ماندگارترین تصاویر قرن بیستم است؛ تصویری از دیدار دو مرد که هر کدام، به شیوه‌ای متفاوت، جهان را دگرگون کردند.

بعضی غروب‌ها که کالاگان خلوت باشد، راهِ بلوار را پیش می‌گیرم؛ همان‌جا که اسکلهٔ قایق‌های تفریحی به دریا می‌رسد. قایقران‌ها دیگر برایم غریبه نیستند. با تکانِ سری و لبخندی، احوال هم را می‌پرسیم؛ انگار دریا، آدم‌ها را زودتر با هم آشنا می‌کند. بعد می‌ایستم به تماشا. تماشای آن‌ها که با سرخوشی سوار قایقی می‌شوند تا چند دقیقه، بندر را از روی آب ببینند. مردی که در سکوت، رو به دریا به سیگارش پک می‌زند. که انگار آمده غمش را به موج‌ها بسپارد. ماهیگیری که ساعت‌ها چشم به آب دوخته، بی‌آنکه معلوم باشد امروز در تورش ماهی خواهد افتاد یا فقط انتظار. و قایقرانی که آفتابِ تیر و مرداد، رنگِ پوستش را تیره کرده، اما هنوز با همان حوصله، طناب‌ها را باز می‌کند و مسافران را به دل آب می‌برد. هر کدام، داستانی داریم که هیچ‌وقت برای هم تعریف نمی‌کنیم؛ اما غروب، همهٔ آن داستان‌ها را کنار هم می‌نشاند. غم، شادی، انتظار، خستگی، دلتنگی، عشق… همه زیر یک آسمان، کنار یک دریا. شاید برای همین است که دریا را دوست دارم. نه برای موج‌هاش، نه برای افقِ بی‌انتهاش، برای آنکه هر غروب، بی‌آنکه از کسی بپرسد از کجا آمده یا چه بر دل دارد، برای همه، بی‌قضاوت، به یک اندازه جا باز می‌کند. #یک_تکه_از_امروز

کالاگان همیشه چشم‌به‌راه شماست 💚🦢

معرفی کتاب: آخرین گرگ | لاسلو کراسناهورکای «آخرین گرگ» کتابی کم‌حجم اما عمیق است؛ روایتی که بیش از آنکه داستانِ یک گرگ باشد،
معرفی کتاب: آخرین گرگ | لاسلو کراسناهورکای «آخرین گرگ» کتابی کم‌حجم اما عمیق است؛ روایتی که بیش از آنکه داستانِ یک گرگ باشد، مرثیه‌ای برای جهانی است که آرام‌آرام چیزی از روح خود را از دست می‌دهد. راوی، به اشتباه مأمور می‌شود داستان آخرین گرگِ منطقه‌ای در اسپانیا را بنویسد. همین مأموریت ساده، او را به سفری در دل انقراض، تنهایی و فراموشی می‌کشاند؛ سفری که در آن مرز میان واقعیت، خاطره و تأمل فلسفی پیوسته محو می‌شود. کراسناهورکای، که او را از مهم‌ترین نویسندگان معاصر مجارستان و یکی از شاخص‌ترین صداهای ادبیات امروز می‌دانند، با نثری سیال و تأمل‌برانگیز، از نابودی طبیعت، زوال انسان و حس پایان سخن می‌گوید؛ همان مضامینی که آثارش را به تجربه‌ای متفاوت و ماندگار تبدیل کرده‌اند. اگر به ادبیات اندیشمندانه، فضاسازی‌های سنگین و روایت‌هایی که مدت‌ها پس از پایان کتاب در ذهن می‌مانند علاقه دارید، «آخرین گرگ» انتخابی درخشان است.

سه نسل، سه کتاب، یک خانواده، یک تاریخ. می‌گویند اگر «جنگ و صلح» آینهٔ روسیه باشد، سه‌گانهٔ نجیب محفوظ آینهٔ مصر است. این مجمو
سه نسل، سه کتاب، یک خانواده، یک تاریخ. می‌گویند اگر «جنگ و صلح» آینهٔ روسیه باشد، سه‌گانهٔ نجیب محفوظ آینهٔ مصر است. این مجموعه، شامل سه رمان بین‌القصرین، قصرالشوق و السکریه (خیابان شکرریزان)، سرگذشت سه نسل از یک خانواده در قاهر‌ه را روایت می‌کند؛ داستانی که در دل آن، عشق، سنت، قدرت، سیاست، آزادی و دگرگونی‌های یک جامعه جریان دارد. سه‌گانهٔ نجیب محفوظ فقط داستان یک خانواده نیست؛ روایتی است از روحِ مصر در نیمهٔ نخست قرن بیستم؛ همان‌طور که «جنگ و صلح»، تصویری ماندگار از روسیهٔ عصر ناپلئون پیش روی خواننده می‌گذارد. پیشنهاد ما این است که از جلد اول، «بین‌القصرین» شروع کنید و اگر با جهان محفوظ همراه شدید، دو جلد بعدی را ادامه بدهید. بعضی کتاب‌ها را می‌خوانیم تا داستانی را دنبال کنیم؛ بعضی دیگر را می‌خوانیم تا یک سرزمین و مردمانش را بشناسیم. سه‌گانهٔ نجیب محفوظ از همان کتاب‌هاست.

قصه‌ی یک موسیقی | سمفونی شماره ۹ بتهوون تصور کنید آهنگسازی که دیگر هیچ صدایی نمی‌شنود، در حال نوشتن یکی از باشکوه‌ترین آثار تاریخ موسیقی است. وقتی بتهوون نوشتن سمفونی شمارهٔ ۹ را آغاز کرد، سال‌ها بود که شنوایی‌اش را تقریباً به‌طور کامل از دست داده بود. برای کسی که زندگی‌اش با صدا معنا داشت، این بزرگ‌ترین رنج ممکن بود؛ اما او تسلیم سکوت نشد. سرانجام، در هفتم مه ۱۸۲۴، سمفونی برای نخستین بار در وین اجرا شد. بتهوون روی صحنه ایستاده بود و ارکستر را همراهی می‌کرد، اما هیچ‌یک از صداهایی را که خود آفریده بود، نمی‌شنید. وقتی اجرا به پایان رسید، سالن از تشویق به لرزه درآمد. تماشاگران ایستاده دست می‌زدند، اما بتهوون همچنان رو به ارکستر ایستاده بود؛ بی‌خبر از آنچه پشت سرش می‌گذشت. یکی از خوانندگان، آرام بازوی او را گرفت و به سوی تماشاگران برگرداند. آن‌گاه بتهوون، تشویق پرشور مردمی را دید که صدایشان را نمی‌شنید. در واپسین بخش این سمفونی، گروه کُر «چکامهٔ شادی» اثر فریدریش شیلر را می‌خواند؛ شعری که از برادری، امید و یگانگی انسان‌ها می‌گوید. شاید به همین دلیل است که سمفونی نهم بتهوون، بیش از آنکه فقط یک اثر موسیقایی باشد، یادآور این حقیقت است که گاهی بزرگ‌ترین صداها، از دلِ عمیق‌ترین سکوت‌ها زاده می‌شوند. ویدئویی که می‌بینید، اجرای باشکوه آندره ریو از بخش پایانی سمفونی شمارهٔ ۹ بتهوون، «چکامهٔ شادی» [ode to joy] است.

با احترام؛ موجود شدند.
+7
با احترام؛ موجود شدند.

چارلز بوکوفسکی/ کاپیتان برای ناهار بیرون رفته و ملوان‌ها کشتی را تصاحب کرده‌اند (دفتر یادداشت‌ها): عجب سیرکی است! همه‌مان خواهیم مرد. همین حقیقت به‌تنهایی باید باعث شود یکدیگر را دوست بداریم؛ اما نمی‌شود. ما اسیر و له‌شدهٔ چیزهای پیش‌پاافتاده‌ایم؛ هیچ، ما را از پا درمی‌آورد. هاروکی موراکامی/ کتاب پین‌بال: احساس کسی را داشتم که در میانهٔ جست‌وجوی چیزی، ناگهان دریافته باشد که اصلاً یادش رفته دنبال چه بوده است. این‌ها را امروز می‌خواندم؛ اما بعضی جمله‌ها آدم را رها نمی‌کنند. تمام روز، جایی در ذهن می‌مانند و آرام‌آرام به جانِ آدم رخنه می‌کنند. یکی یادآوری می‌کند که همه‌مان خواهیم مرد، اما همین دانستن هم ما را مهربان‌تر نمی‌کند. دیگری از گم‌گشتگی عجیبی می‌گوید؛ از اینکه گاهی آن‌قدر در جست‌وجوی چیزی پیش می‌روی که ناگهان یادت می‌رود اصلاً دنبالِ چه بوده‌ای. شاید اصلا زندگی همین باشد. دویدن‌های بی‌وقفه، دل‌مشغولی‌های بی‌شمار، و روزهایی که یکی‌یکی می‌گذرند، بی‌آنکه فرصت کنیم کمی بیشتر زندگی کنیم. اما عجیب است… امید همیشه از همان جایی سر برمی‌آورد که خیال می‌کنی همه‌چیز گم شده. از لحظه‌ای که ناگهان یادت می‌آید مقصد، هیچ‌وقت آن‌ دور‌دست‌ها نیست؛ مقصد، آدم‌هایی بوده‌اند که دوستشان داری، کلمه‌هایی که تو را نجات داده‌اند، و لحظه‌های کوچکی که بی‌صدا، معنای زندگی را ساخته‌اند. شاید قرار نیست پاسخ همهٔ سؤال‌ها را پیدا کنیم. شاید کافی است هر بار که راه را گم کردیم، دوباره به چیزی برگردیم که همچنان ارزشِ دوست داشتن دارد. #یک_تکه_از_امروز

“The healthy man does not torture others; generally it is the tortured who turn into torturers.” Carl Gustav Jung «انسانِ سال
“The healthy man does not torture others; generally it is the tortured who turn into torturers.” Carl Gustav Jung «انسانِ سالم، دیگری را شکنجه نمی‌کند؛ معمولاً این شکنجه‌شدگان هستند که به شکنجه‌گران تبدیل می‌شوند.» کارل گوستاو یونگ از مقالهٔ Return to the Simple Life (۱۹۴۱)، بازچاپ‌شده در The Collected Works of C. G. Jung, Vol. 18: The Symbolic Life

«ارزشِ انسان، در کردارِ او آشکار می‌شود.» English: A person’s worth is revealed through their actions. 🦢 نکته: در انگلیسی، worth به معنای «ارزش» است و be revealed through یعنی «از طریقِ … آشکار شدن». واژهٔ actions در این جمله، معادل «کردار» است. Français: La valeur d’une personne se révèle à travers ses actes. 🦢 نکته: در فرانسوی، la valeur d’une personne معادل «ارزشِ انسان» است. عبارت se révéler à travers به معنای «از طریقِ … آشکار شدن» و actes ‌ معادل «کردار» در این جمله است. العربية: تتجلّى قيمةُ الإنسانِ في أفعالِه. 🦢 نکته: در عربی، قيمة الإنسان به معنای «ارزش انسان» است. فعل تتجلّى یعنی «آشکار می‌شود» یا «نمایان می‌شود» و أفعال معادل «کردار» در این جمله است.

معرفی کتاب | برلینی‌ها بعضی شهرها را نمی‌شود فقط روی نقشه پیدا کرد؛ باید در خاطره‌ی آدم‌هایی جست‌وجویشان کرد که میان ماندن و
معرفی کتاب | برلینی‌ها بعضی شهرها را نمی‌شود فقط روی نقشه پیدا کرد؛ باید در خاطره‌ی آدم‌هایی جست‌وجویشان کرد که میان ماندن و رفتن، گذشته و امروز، وطن و غربت معلق مانده‌اند. «برلینی‌ها» نوشته‌ی کاوه فولادی‌نسب از همین جنس رمان‌هاست. داستان نویسنده‌ای ایرانی که در برلین زندگی می‌کند و در میانه‌ی نوشتن یک رمان، با آدم‌ها و روایت‌هایی روبه‌رو می‌شود که مرز میان واقعیت، حافظه و خیال را مدام جابه‌جا می‌کنند. این رمان فقط درباره‌ی برلین نیست؛ درباره‌ی مهاجرت، هویت، تنهایی، عشق، سیاست و زخم‌هایی است که حتی با عوض کردن شهر هم از بین نمی‌روند. اگر از رمان‌هایی لذت می‌برید که بیش از آنکه قصه‌ای خطی تعریف کنند، شما را به تماشای لایه‌های پنهان آدم‌ها دعوت می‌کنند، «برلینی‌ها» می‌تواند انتخابی متفاوت باشد. «بیش‌ترِ آدم‌ها و پدیده‌ها از دور زیبا به نظر می‌رسند، وقتی زشتی‌های‌شان را می‌بینی که به قدر کافی به‌شان نزدیک شده باشی.» [از متن کتاب]

در باب اهمیت کلمه پشت‌صحنه‌ی فیلم «کاغذ بی‌خط» در سال ۱۳۸۰ خورشیدی [جمیله شیخی- ناصر تقوایی- خسرو شکیبایی- هدیه تهرانی]

بعضی آدم‌ها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوه‌شان حسد می‌برند. خیال می‌کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می‌گیرد. تمام
بعضی آدم‌ها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوه‌شان حسد می‌برند. خیال می‌کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می‌گیرد. تمام درخشش آفتاب و تری هوا را می‌بلعد و جا را برای آنها تنگ کرده، برای آنها آفتاب و اکسیژن باقی نگذاشته. به او حسد می‌برند و دلشان می‌خواهد وجود نداشته باشد. یا عین ما باش یا اصلاً نباش. سووشون | سیمین دانشور

امروز با دوستی نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. از آن گفت‌وگوهایی که اولش از هر دری می‌گویی و آخرش، می‌رسی به خودِ زندگی. بحث رسید به رفاقت‌ها و رابطه‌ها. به اینکه چقدر زمان لازم است تا دو آدم، آرام‌آرام فاصله‌شان را با هم کم کنند. تا به هم اعتماد کنند، از بعضی ترس‌ها و احتیاط‌ها عبور کنند، خاطره بسازند و کم‌کم به جایی برسند که حضور هم برایشان عادی و امن باشد. عجیب است که ساختنِ این نزدیکی، گاه ماه‌ها و سال‌ها طول می‌کشد؛ اما خراب شدنش، شاید فقط به یک لحظه احتیاج داشته باشد. یک جمله که نباید گفته می‌شد. یک سکوت، وقتی باید حرفی زده می‌شد. یک بی‌تفاوتی، یک بی‌وفایی، یا حتی یک سوءتفاهم که هیچ‌کس زحمتِ توضیح دادنش را به خودش نداد. نه اینکه آن یک لحظه از تمام گذشته‌ی رابطه بزرگ‌تر باشد، اما گاهی همان رشته‌ی ناپیدایی را می‌بُرد که دو آدم را به هم پیوند داده بود: امنیت. شاید به همین خاطر است که بعضی آدم‌ها از هم دور نمی‌شوند چون دیگر همدیگر را دوست ندارند؛ دور می‌شوند چون دیگر نمی‌توانند با همان خیالِ امنِ قبل کنار هم بنشینند. امروز، بیشتر از همیشه به این فکر کردم که رابطه‌ها، بیشتر از آنکه به اتفاق‌های بزرگ احتیاج داشته باشند، به مراقبت از لحظه‌های کوچک نیاز دارند؛ همان لحظه‌هایی که معمولاً فکر می‌کنیم اهمیتی ندارند، اما گاهی سرنوشتِ تمام یک رفاقت را همان‌ها رقم می‌زنند. #یک_تکه_از_امروز

کتابی که نویسنده‌اش یک بار آن را سوزاند. سال ۱۹۳۰، میخائیل بولگاکف، نویسنده‌ی روس، زیر فشار سانسور و از سر ناامیدی، دست‌نوشته
کتابی که نویسنده‌اش یک بار آن را سوزاند. سال ۱۹۳۰، میخائیل بولگاکف، نویسنده‌ی روس، زیر فشار سانسور و از سر ناامیدی، دست‌نوشته‌ی رمانی را که سال‌ها برایش زحمت کشیده بود، در آتش انداخت. اما نتوانست آن را فراموش کند. چند سال بعد، دوباره از نو نوشتش؛ رمانی که بعدها به یکی از شاهکارهای ادبیات قرن بیستم تبدیل شد: «مرشد و مارگریتا». بولگاکف هرگز انتشار کتابش را ندید. او در سال ۱۹۴۰ درگذشت و این رمان، بیست‌وشش سال بعد، برای نخستین بار، آن هم به‌صورت سانسورشده، منتشر شد. «مرشد و مارگریتا» داستان ورود شیطان به مسکو است؛ روایتی شگفت‌انگیز که طنز، عشق، فلسفه و نقد قدرت را در هم می‌آمیزد و امروز از برجسته‌ترین آثار ادبیات روسیه به شمار می‌رود. شاید به همین دلیل یکی از مشهورترین جمله‌های کتاب این است: «دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند.» جمله‌ای که فقط یک دیالوگ نیست؛ خلاصه‌ی سرنوشت خودِ این رمان است.