~Yaz beni~
Відкрити в Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
226
Підписники
+224 години
+167 днів
+1630 днів
Архів дописів
226
پارتارو خوندم و مثل همیشه عالی بودن، خیلی حرف برای گفتن دارم راجب پارتا خیلی زیاادد، ولی چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که فقط النی نیست که شبیه اسمه شده
نمیدونم چرا ولی این عدالت عدالت گفتن اوروچ منو یاد عادیل میندازه
البته بنظر من نویسنده های سریال نتونستن معنی درست عدالت رو برای عادیل نشون بدن ولی تو به بهترین شکل نشونمون میدی
هرکدومشون ازونجایی که زخم خوردن دنبال عدالت میگردن، عادیل بخاطر مرگ باباش و و از دست دادن اسمه و مادرش همش ازین ترسید که یکی دیگه رو از دست بده
اوروچم به بهای گناهای خانوادش و عذابی که به النی دادن و نبود النی پیشش همش میترسه این انسانهای بیرحم، همونجوری که خانوادش النی رو عذاب دادن انسانهارو عذاب بدن
همونجوری که به قول خودش نتونست جلوی عذاب کشیدن النی رو بگیره، سعی میکنه مانع عذاب کشیدن بقیه بشه
میگن دخترا عاشق مردی میشن که شبیه باباشون باشه:))
226
'پارت هشتاد و سوم'
مکث کردم تا شاید خشمم آرام بگیرد.
-معلومه که باید یه کاری میکردی.مگه من منظورم این بود که نباید به اون دختر کمک میکردی؟ماشین داشتی.سوارش میکردی.مگه نمیگی داشت از دستشون فرار میکرد؟ماشین رو نگه میداشتی تا سوار بشه بعدم میرسوندیش خونهاش.از اون مکان دورش میکردی.اما تو چیکار کردی؟تو ماشین رو نگه داشتی تا اون سه نفرو کتک بزنی.
تن صدایش خشمآلود بود :
-دختره رو رسوندم خونهاش اما قبلش اون عوضیا رو کتک زدم.نمیشد با اون سه نفر هیچ کاری نکنم و برم.اگه باهاشون کاری نمیکردم،میرفتن مزاحم یه دختر دیگه میشدن.همچین آدمهایی خیلی کثیفن.خیلی.باید کتک میخوردن.همچین آدمایی نباید نفس بکشن.لایق نفس کشیدن نیستن.باید بمیرن!
مضطرب شدم :
-صبر کن ببینم.اون سه نفر زندهان مگه نه؟هر سهتاشون زندهان مگه نه؟
اخم غلیظی کرد و لحنش قاطعانه بود :
-زندهان.یعنی فکر میکنم زنده باشن.همونطوری زخمی ولشون کردم.نمیدونم.زخمهاشون در حدی نبود که بمیرن.یا زنده موندن یا مردن.اهمیتی نداره.
چنگی به موهایم زدم و آتشِ خشمم شعلهور شد :
-اوروچ تو چی میگی؟اگه مرده باشن که تو قاتل میشی و پلیسها میان میبرنت.چطوری انقدر بیخیالی؟چرا همش یادت میره که دکتری؟داریم در مورد زندگی سه تا آدم صحبت میکنیم.ما دکتریم.سوگند خوردیم.برای ما نباید مهم باشه طرف قاتله،متجاوزه یا هر چیزی.باید فقط به نجات جونش فکر کنیم.ما باید زندگیها رو نجات بدیم.نباید زندگیها رو بگیریم.تو تا کی میخوای همچین کاری کنی؟بسه دیگه.بسه.دست از این عدالتی که توی ذهن خودت ساختی،بردار.تو نمیتونی همه ی آدم بدها رو مجازات کنی.زورت نمیرسه.بدی تموم نمیشه.آدم بدها تموم نمیشن.تو با این کارهات فقط به خودت آسیب میزنی.هر اتفاقی ممکنه برات بیوفته.یک روزی،یکی از این آدمها میتونن بدون پلک زدنی،بکشنت.یا ممکنه زیر دستت بمیرن و قاتل بشی.بسه.به خودت بیا.انقدر به زندگیت گند نزن!
به صورتم خیره شد. اشک در چشمانش حلقه زد و معصومانه نگاهم کرد :
-اگه تو توی زندگیم باشی،قول میدم بهش گند نزنم!
نفس کشیدن را از یاد بردم. حرفش تیغ شد و در قلبم فرو رفت. چقدر مقاومت در برابر او سخت بود. چشمهایش همه چیز را برایم سختتر می کرد.
فوراً نگاهش را از من دزدید و دستهایش را مشت کرد. دندانهایش را با حرص بر روی هم سایید و چهره اش در هم کشید. باز هم از گفته اش پشیمان شده بود. باز هم افسار احساساتش پاره شد. نمی خواست من را به بازی روانی بکشاند. نمی خواست از من ترحم گدایی کند. او فقط مغلوب احساساتش بود. او مغلوب عشق بود. در این جنگ همیشه می باخت.
سعی داشت جو متشنج را آرام کند.
لبخندی ساختگی و آغشته به شیطنت زد :
-آروم باش خانم دکتر.خیلی زود عصبانی میشی.معلومه که اون سه نفر زندهان.اگه زنده نبودن که تا حالا پلیسها منو برده بودن.پس زندهان.سه تا لات بی سر و پا بودن.همچین آدمهایی چیزیشون نمیشه.انقدر هم کارهای خلاف انجام دادن که برای شکایت کردن از من سراغ پلیس نمیرن.از پلیس و اداره آگاهی فراریان.خلاصه که من چیزیم نمیشه.آروم باش.
سرم را اندکی به پایین خم کردم، با اخم و خشم به صورتش خیره شدم.
-اونطوری نگاهم نکن خانم دکتر.میترسم!
خاطرات زیادی از جنسِ گذشته، همچون فیلم کوتاهی از مقابلم رد شد و غمگینم کرد.
مضطرب و هراسان سر تا پایش را از نظر گذراندم :
-حالت خوبه مگه نه؟جاییت درد نمیکنه؟باهات کاری نکردن؟
بادی به غبغب انداخت :
-کسی زورش به من میرسه آخه؟انگشت کوچیکشون هم نتونست بخوره به من.
نفسم را با غیظ بیرون دادم :
-ببین چی میگه.چه از خودشم تعریف میکنه.از خود راضی!
خندید و یقه روپوش سفیدش را مرتب کرد :
-تعریف نیست.حقیقته.
چشم غره ای رفتم و پس از مکث کوتاهی گفتم :
-چیز.اون دختره رو گفتی رسوندی خونهاش؟
سری تکان داد :
-آره،رسوندمش خونه.خیلی ترسیده بود.برام تعریف کرد که چی شد؛گفت با مامان و بابام بحثم شد،از خونه زدم بیرون که یکم هوا بخورم.خواست یکم قدم بزنه تا آروم بشه اما گیرِ اون سه تا عوضی افتاد.تا اونا رو دید فرار کرد اما گیرش انداختن.از خودش دفاع کرد.اون عوضیا چاقو داشتن،یکم دستش زخمی شد ولی خداروشکر سطحی بود.خیلی مقاومت کرد و از دستشون فرار کرد.اما اونا بیخیال نمیشدن و دنبالش میکردن.دختره بیچاره دیگه بیحال شده بود،نفس براش نمونده بود،پاهاش یاری نمیکرد.همون موقع من رسیدم و سوارش کردم.اصلاً نمیخوام به این فکر کنم که اگه نمیرسیدم چی میشد!
از جامعه ای که زنان در آن برای عادیترین حقوقشان چنین زجری میکشیدند، متنفر بودم. از تمامی جوامعی که حقوق زنان را پایمال می کردند، متنفر بودم.
زن بودن در این جهان، سنگینترین بارِ ممکن بود. جهانی که در آن، نفس کشیدنِ زن، آلوده به ظلم و نابرابری بود. اما قدرت زنان ستودنی بود. آنها دوام می آوردند. می جنگیدند. اگر ریشههایشان را قطع میکردند، باز هم جوانه میزدند!
@yaz_beni
226
'پارت هشتاد و دوم'
***
-نتایج آزمایش و نوار قلب کاملاً نرماله.قلبتون هیچ مشکلی نداره؛فقط به خاطر استرس خسته شده.برای همین گاهاً احساس درد در قفسه سینه دارین.سعی کنین تا جایی که میشه از استرس و عوامل تنشزا دوری کنین.
بیمار که زنی سی و هشت ساله بود، لبخندی زد و از روی صندلی بلند شد.
پرونده اش را از دستم گرفت و سری تکان داد :
-خیلی ممنونم خانم دکتر.روزتون بخیر!
بیمار از اتاق خارج شد و در را بست. نفسی عمیق کشیدم و نتیجه ی توموگرافی یکی از بیمارانم را در لپ تاپ، چک کردم.
صدای تق تق به درِ اتاقم بلند شد.
همانطوری که به صفحهی لپ تاپ نگاه میکردم، گفتم :
-بیا!
-صبح بخیر!
با شنیدن صدای اوروچ، ضربان قلبم بالا رفت و به چارچوب در خیره شدم.
بیش از ده شاخه گل نرگس که روبان قرمز دورشان گره خورده بود، در دست داشت و چهره اش مردد بود.
نرگس، گل موردعلاقهام بود!
نرگس، نماد امیدی دوباره و آغازی جدید بود. روشنایی ای که از دل تاریکی جوانه می زند.
آب دهانی قورت دادم و لپ تاپ را بستم :
-صبح بخیر!
در اتاق را بست و به میز کارم نزدیک شد. زیر چشمهایش سرخگون بود و آشفته حال به نظر می رسید.
چشمهایش از خواب فرار می کردند و این حقیقت به خوبی در جزئیات چهره اش آشکار بود.
-سوئیچت رو برات آوردم.
از پشت میز بلند شدم و سری تکان دادم.
سوئیچم را بر روی میز قرار داد :
-بابت ماشین ممنون.
لبخند بی رمقی زدم :
-سالمه دیگه؟به جایی که نکوبیدی؟
سری تکان داد و لبخند کمرنگی زد :
-سالمه.خیالت راحت.
مکث کرد.
-پات خوبه؟درد نداری؟
-خوبه.اصلاً درد نمیکنه.
-میخوای پانسمانش رو چک کنم؟
-نه.نیازی نیست.خودم حلش میکنم.
سری تکان داد و چشمهایش را بی هدف حول محیط اطراف چرخاند.
به شاخههای گلی که در دست داشت، نگاه کرد و مضطرب شد :
-چیز.برات گل خریدم.نرگس.گل موردعلاقهات!
با تردید گل را به سمتم گرفت و چشمانش، معصومانه نگاهم کرد.
غم، باری دیگر در بند بند وجودم نقش بست.
لبخندی ساختگی زدم؛ گل را از دستش گرفتم و بر روی میزم گذاشتم :
-ممنون.
نگاهش، رنگ غم گرفت. شاید تصوراتش را ویران کرده بودم. شاید در ذهنش از واکنش من، تصور دیگری داشت.
توجهام به سمت دست راستش جلب شد. دستش متورم و کبود بود. تشویش در وجودم دوید.
در حالی که چشم از دستش برنمیداشتم، به او نزدیک شدم :
-دستت چی شده؟
فوراً دست چپش را بر روی دست راستش گذاشت :
-هیچی.چیز مهم نیست.
اخمی کردم و بی توجه به گفته اش، دست راستش را گرفتم. با دیدن خون مردگیِ دستش، قلبم سوخت.
-دستت چی شده؟درد میکنه؟
دستش را عقب کشید و نگاهش را از من دزدید :
-نه؛درد نمیکنه.چیز مهمی نیست.ولش کن.
به صورتش نگاه کردم و با غیظ گفتم :
-بهت میگم چی شده؟نکنه..نکنه باز دعوا کردی؟
نگاهم نمی کرد و سکوت کرده بود.
-اوروچ!دارم با تو حرف میزنم.به زور باید از زیر زبونت حرف بکشم؟دعوا کردی مگه نه؟
سری تکان داد و تن صدایش خشمگین شد :
-آره.دعوا کردم.
متعجب و عصبی نگاهش کردم :
-باورم نمیشه.با کی دعوا کردی؟چرا دعوا کردی؟باز به کی داشت ظلم می شد که خودت رو انداختی وسط ماجرا؟
رگههای خشم در چشمانش پدید آمد و دستی به ریشهایش کشید :
-من دیشب داشتم میرفتم خونه.تو راه متوجه شدم سه تا عوضی دارن مزاحم یه دختر جوون میشن.دختره تنها بود.عوضیا دنبالش میکردن.دختره داشت از دستشون فرار میکرد.خیلی ترسیده بود.منم ماشین رو نگه داشتم.با اونا دعوا کردم.چیز.کتکشون زدم.
بُهت زده نگاهش کردم :
-سه نفر؟سه نفرو کتک زدی؟
سری تکان داد.
صدایم را بالا بردم و با عصبانیت، یک نفس حرف زدم :
-اوروچ!تو دیوونه شدی؟اگه بلایی سرت میاوردن چی؟هدفت از این کارا چیه واقعاً؟تو مگه سوپرقهرمانی که میخوای همه رو نجات بدی؟هر جا میبینی داره ظلم میشه خودت رو میندازی وسط ماجرا.یکم به خودت فکر کن.سه نفر بودن.اگه وقتی داشتی یکیشون رو کتک میزدی،یکی دیگه از پشت بهت چاقو می زد چی؟یا چه میدونم اگه اسلحه داشتن چی؟سه نفر بودن.سه نفر.تک و تنها رفتی سه نفرو کتک زدی.
عصبی شد :
-دارم میگم داشتن مزاحم یه دختر جوون میشدن.هیچ کاری نمیکردم؟طوری وانمود میکردم که انگار اتفاقی نیوفتاده و از اونجا رد میشدم؟میدونی اگه اون عوضیا دستشون به دختره می رسید چیکار...
-میدونم!
@yaz_beni
226
'پارت هشتاد و یکم'
ناسزایی زیر لب گفت و ضربه ای به فرمان ماشین زد. گاه احساساتش افسار می گسیختند. گاه نمی توانست احساساتش را رام کند و از گفتههایش پشیمان می شد.
این عشق، عشقی غمگین بود. عشقِ میان ما، عشقی غمگین بود.
-چیز.سرهات کیه؟من تو ازمیر هم ازت پرسیدم اما جواب ندادی.
همان گونه که به نقطه ی مقابلش نگاه می کرد، لبخند تلخی زد :
-سرهات هفده سالشه.سه سال پیش تو ازمیر باهاش آشنا شدم.هیچوقت مدرسه نرفت.نمیدونست مامان و باباش کیان.یتیم و تنها بزرگ شد.تو خیابونها.با جمع کردن آشغالها،بزرگ شد.تو آشغالدونی بزرگ شد.بهم گفت دوست داره عکاس بشه و یه آتلیه برای خودش باز کنه اما خیلی ناامید بود.از زندگی و همهی آدمها خسته و ناامید بود.گفت هیچوقت نمیتونم به آرزوم برسم.منم بهش گفتم از آرزوت دست نکش.من میفرستمت مدرسه و خودم خرج تحصیلت رو میدم.خیلی پسر مغروری بود.گفت به یه شرطی این خوبیت رو قبول میکنم که منم یه خوبی ای در حقت بکنم.منم ازش خواستم تو استانبول زندگی کنه و بعضی روزها از تو عکس بگیره و برام بفرسته.اونم سریع قبول کرد.تو استانبول،تو یه مدرسه ثبت نامش کردم.تو خوابگاه میمونه.براش یه دوربین عکاسی خریدم.برای جبران خوبیهای من،گاهی تو رو تعقیب میکرد و ازت عکس میگرفت!
لبخندی بر لبانم نشست؛ لبخندی زهرآگین.
تحت تأثیر این عشق، خود را گم می کردم.
بی آنکه به چیزی فکر کنم، تحت تأثیر عشقِ عمیقی که نسبت به این مرد داشتم، قرار گرفتم :
-تو خیلی آدم خوبی هستی!
انتظار شنیدن همچین جمله ای را نداشت. بُهت زده نگاهم کرد. در پس چشمانش، عشق و ناباوری ترکیب شد. در چشمانم غرق شده بود و عمیق نگاهم می کرد. چشمهایمان همیشه برای یکدیگر چیزی را روایت میکردند که شاید زبانهایمان در حال حاضر از گفتن آن عاجز بودند؛ عشقِ عمیق و پایانناپذیری که در میان قلبهایمان میتپید!
نگاههای نافذش، خون را در رگهایم می جوشاند. نگاهم را از او دزدیدم و نفس نسبتاً عمیقی کشیدم.
-چیز.تو با چی اومدی اینجا؟یعنی ماشین داری؟
-نه.ماشین ندارم.هنوز فرصت نکردم ماشین بگیرم.با تاکسی اومدم.
در پس ذهنم، چیزی جرقه زد.
-پس ماشینِ من دست تو بمونه.یعنی دیر وقته،شاید تاکسی پیدا نکنی.یعنی شاید تا اومدن تاکسی،یکم معطل بشی.برای همین با ماشینِ من برو خونهات.من فردا صبح با ماشینِ مامانم میام بیمارستان.تو هم ماشینم رو بذار تو پارکینگِ بیمارستان.
متعجب نگاهم کرد :
-ماش..ماشینت دست من بمونه؟
اخمی کردم :
-آره؛چرا انقدر تعجب کردی؟
چشمهایش خندید :
-ممکنه به خاطر این تعجب کرده باشم که همین یکم پیش،نمیخواستی رانندگی کنم؟ماشینت رو بابای عزیزت برات خریده بود.فکر کردی ماشینت رو میخورم.
"بابای عزیزت" را با لحنی محکم و قاطع گفته بود.
با غیظ به در سمت راننده اشاره کردم :
-پیاده شو از ماشینم.پیاده شو.با همون تاکسی برو خونهات.
خندید و سوئیچم را از دستم قاپید :
-چیزی نگفتم.عصبانی نشو خانم دکتر.من با ماشینت میرم.خیلی لطف کردی.خیلی بانزاکتی.
چشم غره ای رفتم؛ کیفم را از روی داشبورد برداشتم و در ماشین را باز کردم.
طرز نگاه و لحنش مضطرب بود :
-من بغلت نکنم؟مطمئنی میتونی راه بری؟دردت نمیگیره؟اذیت نمیشی؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم :
-نه؛میتونم راه برم چیزی نمیشه.دردم نمیگیره.
اندکی مکث کردم.
-صبر کن ببینم.تو میدونی مامان و بابام استانبول نیستن مگه نه؟
نگاهش را دزدید :
-آره.میدونم.استاد فیرات بهم گفته بود رفتن لندن.
با غیظ زمزمه کردم :
-همه چیزم میدونه.
معصومانه و نگران نگاهم می کرد.
از ماشین پیاده شدم؛ قصد داشتم در را ببندم که گفت :
-دردت نگرفت؟چیز.رو پات وایستادی.
-دردم نگرفت.خوبم.برو.شب بخیر آقای دکتر!
سری تکان داد و چشمانش غمگین بود :
-شب بخیر خانم دکتر!
وارد حیاط شدم. به سمت راه پله قدم برداشتم و بر روی پلهی اول نشستم و چنگی به موهایم زدم. در ذهنم به هزاران چیز می اندیشیدم. نگران بودم. می ترسیدم. از فکر کردن به آینده، پریشان می شدم. از جنگیدن با این حجم از احساسات متناقض خسته بودم.
نفس عمیقی کشیدم و تلفن همراهم را از کیفم بیرون آوردم.
-نیکو!
-بله النی!
-لایو لوکیشن ماشینم فعاله،درسته؟
-درسته؛فعاله.سیستم لایو لوکیشن ماشینت فعاله و به سرورهای من متصله.
-ماشینم الان کجاست؟
-ماشین در حال حرکته.از خیابان تِشوییکیه خارج شده.از نقشه ای که الان بهت نشون میدم،میتونی به صورت لایو موقعیت مکانیش رو ببینی.
ناخودآگاه لبخند زدم. ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم و زمزمه کردم :
-آدرس خونهات رو خودم پیدا میکنم آقای دکتر.
-راستی النی!چهار تماس بی پاسخ از برکای داری.
-گوشیم تو ماشین بود.خیلی زشت شد.هم قرار شام رو با یه پیام کنسل کردم هم جواب تلفنش رو ندادم.حتماً ازم ناراحت شد.
-میخوای الان بهش زنگ بزنم؟
-نه نیکو!دیر وقته.خودم فردا تو بیمارستان میبینمش.باهاش صحبت میکنم.ازش عذر خواهی میکنم.
@yaz_beni
226
'پارت هشتادم'
لبخندی که بر لب داشتم، نیست و نابود شد. قلبم فشرده شد. من سالها با روپوش پزشکی اش زندگی کرده بودم. جای خالی او را این گونه پر می کردم. قلبِ زخمیِ عاشقم را این گونه آرام می کردم؛ با روپوش او!
-چیز.امشب با کی قرار داشتی؟هنوزم نمیخوای بگی؟
غم برای لحظه ای محو شد و شیطنت باری دیگر در پس وجودم جوش و خروش کرد.
موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم؛ لحنم جدی بود اما شیطنت در صدایم موج می زد :
-الان که دارم فکر میکنم..میتونم بهت بگم...
سرش را کمی پایین آورد و به صورتم نگاه کرد. چشمانش بی تاب بود و برای ادامه ی صحبتم، انتظار می کشید.
به چشمهایش زل زدم و لبخند زدم :
-برکای!
رنگ صورتش تغییر کرد. عصبی شد. با غیظ نفس می کشید.
-باورم نمیشه.من حدس میزدم.من حدس زده بودم.من میدونستم دیگه.میدونستم.میدونستم با اون مرتیکهی عوضی قرار داری.اشتباه کردم.نباید میومدم اینجا.باید تعقیبت میکردم.باید میومدم اون میزِ شام رو روی سرش خراب میکردم.اشتباه کردم.
دستهایش را در هوا گره کرد. انگار گلوی کسی را می فشرد. خشم در نگاهش موج می زد :
-قسم میخورم اون عوضی رو اینطوری خفهاش میکنم.اون اورانگوتان رو خفهاش میکنم.دو تا دستام رو اینطوری دور گلوش فشار میدم تا دیگه نتونه نفس بکشه.
حسادت همیشه او را به مرز جنون می رساند. می توانستم ساعتها به این واکنش شیریناش بخندم.
از درون قهقهه می زدم اما صورتم جدی بود.
تک سرفه ای کردم و گفتم :
-اورانگوتان؟
با غیظ سرش را تکان داد :
-شبیه اورانگوتانه.قیافهاش شبیه اورانگوتانه.موهاش همرنگ موهای اورانگوتانه.مرتیکهی عوضی!
انگشت اشاره ام را بالا گرفتم و به سمت موهایش اشاره ای کردم :
-فقط چیز...
با خشم به صورتم نگاه کرد :
-مبادا.مبادا بگی موهای منم همرنگ موهای اورانگوتانه.من و اون عوضی هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم.اون شبیه اورانگوتانه،نه من.طیف رنگی من و اون عوضی با هم خیلی فرق داره.رنگ مو و ریشم اصلاً شبیه به اون عوضی نیست.
سعی کردم با فشار دادن لبهایم روی هم، صدای خندهای که در گلویم می پیچید را خفه کنم. اخمی کردم تا چهره ام جدی به نظر برسد :
-آره بابا.طیف رنگیتون خیلی فرق داره.تو اصلاً شبیه اورانگوتان نیستی.اصلاً.
اخمی کرد :
-داری منو مسخره میکنی؟
درک نمی کردم چرا، اما گاهی در کنار او، کودکی لجباز و بازیگوش می شدم. همه چیز را از یاد می بردم. زخمهایِ روح و روانم را از یاد می بردم. رنجهای این پنج سال را تماماً از یاد می بردم. عشق، برای لحظاتی کوتاه به من حقِ فراموشی می داد تا در دنیایی که فقط او را داشت، غرق شوم.
-استغفرالله.من چرا تو رو مسخره کنم؟
به لباسم نگاه کرد و پلکهایش عصبی پرید :
-صبر کن.صبر کن.تو با اون عوضی قرار داشتی و این لباس رو پوشیدی؟
-باورم نمیشه.موضوع باز چرخید رسید به لباسِ من.تو با این لباس چه مشکلی داری؟چشه مگه این لباس؟از لحظه ای که سوار ماشین شدی بهش گیر دادی.
نگاهش را دزدید و به نقطه ی مقابلش خیره شد.
نفسش را با حرص بیرون داد :
-مشکلی ندارم.لباس قشنگیه.بهت میاد.
دستش را بر روی فرمان ماشین قرار داد و مشت کرد. رگهای دستش برجسته شده بود. گویی با چیزی می جنگید و سعی داشت شکست نخورد.
پس از گذر چند ثانیه، به من نگاه کرد :
-بیا.بیا بغلت کنم ببرمت داخل.خیلی دیر شد.باید استراحت کنی.
-دیگه چی؟انگار پا ندارم.نیازی به بغل کردن نیست.خودم میرم.یه زخم کوچیک رو خیلی گندهاش کردی.
به چشمهایم خیره شد و در پس نگاهش احساسات زیادی به نمایش گذاشته شد :
-نمیشه.نمیتونی راه بری.تو آپارتمان زندگی میکنی.باید از پلهها بری بالا.پاهات اذیت میشه.به زخمت فشار میاد.دردت میگیره!
بُهت زده نگاهش کردم :
-در این حد؟یعنی حتی میدونی طبقهی دوم زندگی میکنم؟
-خب طبقهی اول مامان و بابات زندگی میکنن.طبقهی دوم هم تو و فادیمه.چرا تعجب کردی؟
با غیظ نگاهش کردم :
-مالاکاس!ممکنه به خاطر این تعجب کرده باشم که از همهی جزئیات زندگیم خبر داری؟فقط داشتن آدرس خونهام برات بس نبود.میدونستی دارم اینجا با کی زندگی میکنم.کدوم طبقه زندگی میکنم.یه دوربین مداربستهام تو اتاقم کار میذاشتی دیگه!
ابروهایش را بالا انداخت و لبخندی زد :
-آها تو نمیدونی.اتفاقاً کار گذاشتم.یه دوربین تو اتاقت هست.
ضربان قلبم بالا رفت :
-چی؟
-چی چی؟
-تو داری چی میگی؟تو اتاقِ من دوربین هست؟
خندید. خندید و من محو تماشای این تصویر شدم.
-خانم دکتر تو قبلاً باهوشتر بودی.انقدر سریع گول نمیخوردی.معلومه که دوربین نذاشتم تو اتاقت.
چشم غره ای رفتم.
نفسی کشید و به نقطه ی مقابلش خیره شد. صدایش غمگین بود :
-البته فکر بدی نبود واقعاً.چطور به ذهنم نرسید.کاش به سرهات میگفتم،تو اتاقت یه دوربین بذاره.اینطوری میتونستم ساعتها تماشات کنم.وقتهایی که میخوابیدی...
@yaz_beni
226
'پارت هفتاد و نهم'
مقابل من، بر روی زمین زانو زد. دستش را زیر پاشنه ی پای چپم گذاشت. پایم را اندکی بالاتر گرفت. با دست دیگرش، بطری آب را گرفته بود. با دقت آب را بر روی پایم می ریخت و کثیفیهای شن و ماسه را پاک میکرد.
اخم کرده بود و به زخم پایم نگاه می کرد.
-خداروشکر عمیق نبریده.نیازی به بخیه نداره.من برات پانسمانش میکنم.
-من از اول بهت گفتم عمیق نبریده اما تو گوش ندادی.
به گفته ام توجه ای نکرد و نگاهش را حول محیط اطراف چرخاند :
-چیز.کیفهای تجهیزات پزشکیت اونجا موند.صبر کن برم بیارم.
شتابزده به سمت صخرهها دوید تا کیفها را بیاورد.
لبخند تلخی زدم. تمامی رفتارهایش این حقیقت را تداعی میکرد؛ من نقطه ضعف او بودم! حاضر بود تمامی درد و رنجهای این دنیا سهم خودش باشد اما خم به ابروهای من نیاید. با حساسیت و ظرافت از من مراقبت می کرد؛ گویی باارزشترین دارایی زندگی اش بودم.
باری دیگر مقابلم زانو زد؛ شتابزده زیپ کیف را باز کرد و وسایل پانسمان را بیرون آورد.
-اول ضدعفونیش میکنم بعد پانسمانش میکنم.
سری تکان دادم.
پوویدون آیوداین (بتادین) را بر روی زخم پایم ریخت و اخمی غلیظ کرد. عصبی و مضطرب به نظر می رسید. سوزشی حس کردم و برای لحظه ای، صورتم جمع شد.
چشمهایش، ترسی غریب را در خود پنهان می کرد :
-چی شد؟خیلی دردت گرفت؟
-نه.خوبم.
زخمم را با دقتِ زیادی، پانسمان کرد و وسایل را جمع کرد.
-مطمئنی خوبی؟درد نداری؟
سری تکان دادم :
-خوبم.دیدی که زخمش خیلی سطحی بود.
چشمهایش حول صورتم چرخید و تن صدایش غمگین شد :
-اما خیلی گریه کردی.
نگاهم را دزدیدم و پس از گذر چند ثانیه گفتم :
-بریم دیگه.خیلی دیر شد.
دستش را در بین موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید.
کفشهایم را از صندلی عقب بیرون آورد و برایم پوشاند.
پاهایم را به آرامی به داخل ماشین هدایت کرد و زاویه نشستنم تغییر کرد :
-خب اینم از این.دیگه میتونیم بریم.
قصد داشت در ماشین را ببندد که مانع شدم و اخمی کردم :
-صبر کن.چرا من باید اینجا بشینم؟
-چی؟
-چی چی؟دارم میگم من چرا باید اینجا بشینم؟برو اون ور.میخوام برم پشت فرمون.
سرم را خم کردم تا از ماشین پیاده شوم اما مانع شد :
-بشین همونجا.تو نمیتونی رانندگی کنی.پات درد میگیره.به پات نباید فشار بیاد.کفشت هم خیلی نامناسبه.اذیت میشی.من رانندگی میکنم.
ابروهایم را بالا انداختم :
-نمیشه.خودم رانندگی میکنم.
نفسش را با حرص بیرون داد :
-خدایا به من صبر بده.چه فرقی میکنه من رانندگی کنم یا تو؟برای چی لجبازی میکنی؟
لحنم قاطعانه بود اما شبیه به کودکی که قصد فخرفروشی دارد، به نظر می رسیدم :
-این ماشین رو بابام برام خریده.اجازه نمیدم هر کسی پشت فرمون بشینه.
سرش را به گوشه ای کج کرد و با تأسفِ تمسخرآمیزی نگاهم کرد :
-خدا به صاحبش ببخشه.قرار نیست ماشینِ عزیزت رو بخورم.نگران نباش؛درست رانندگی میکنم.
چشم غره ای رفتم :
-باشه پس میتونی رانندگی کنی.بهت اجازه میدم.
لب گزید تا خنده اش را مخفی کند؛ زیر لب گفت :
-ادا و اطوارش رو ببین.
در سمت من را بست. کیفهای تجهیزات پزشکی را در صندوق عقب قرار داد و پشت فرمان نشست.
باری دیگر تا رسیدن به مقصد، جز سکوتی سنگین چیزی به گوش نمی رسید. نگاههای عمیق و سنگین رد و بدل می شد و قلب ها، عاشقانه می تپیدند.
مقابل خانهام ایستاد و ماشین را خاموش کرد.
لبخند کمرنگ اما شیطنت آمیزی زد و سوئیچ را به سمتم گرفت :
-بفرمایید خانم دکتر!صحیح و سالم شما رو رسوندم خونهتون.ماشینتون هم سالمه.نخوردمش.
چشم غره ای رفتم و سوئیچم را از دستش گرفتم.
پس از مکث کوتاهی گفتم :
-چیز.تو کجا میمونی؟هتل؟
-نه.خونه گرفتم.
متعجب نگاهش کردم :
-خونه گرفتی؟کجا؟کدوم منطقه؟
ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت :
-آدرس خونهام رو میخوای؟خیر باشه.نکنه میخوای بیای خونهام مهمونی؟بفرمایید.خوشحال میشم.با کمال میل ازتون پذیرایی میکنم.
با غیظ نگاهش کردم :
-چرا چرت و پرت میگی؟من چرا باید بیام خونه ی تو؟آدرس خونهات رو نمیخواستم.فقط کنجکاو شدم بدونم کدوم منطقه زندگی میکنی.
لبهایش را بر روی هم فشرد و خنده ی شیطنت آمیزش را پنهان کرد.
دستم را بر روی سویشرتش که به دور کمرم بسته شده بود، قرار دادم :
-بیا سویشرتت رو بگیر.
سعی کردم گره را باز کنم که دستش را بر روی دستم قرار داد و مانع شد :
-نکن.بذار بمونه.یعنی چیز.برو خونه بعد درش بیار.من بهش احتیاجی ندارم.سویشرت زیاد دارم.این پیش خودت بمونه.
در نگاهش غرق شدم؛ همان نگاهی که هزاران حرف در آن نهان بود.
-بهش احتیاجی نداری؟پیش من بمونه؟
سری تکان داد.
لبخند شیطنت آمیزی زدم و سرم را به گوشه ای کج کردم :
-باشه پس.منم میندازمش سطل آشغال.چون طبیعتاً بهش احتیاجی ندارم.
لبخند بی رمقی زد :
-این حرکت رمانتیک دقیقاً از خودت برمیاد.ذاتاً انتظار نداشتم ببری توی کمدت قایمش کنی،هر موقع که دلت برام تنگ شد،بغلش کنی،بوش کنی.مطمئن بودم میندازیش سطل آشغال!
@yaz_beni
226
'پارت هفتاد و هشتم'
میتوانستم صدای ضربان قلبش را بشنوم. ضربان قلبی که به ضربان قلبم متصل بود. قلب او معشوقِ بی همتای قلب من بود!
صدای فغانهایم قطع شده بود. دیگر اشک نمیریختم. چشمانم را بسته بودم. عطر لباسش را به درون ریه هایم کشیدم. عطری که با بوی تند سیگار در آمیخته شده بود.
من را به آرامی از آغوش خود جدا کرد و باری دیگر صورتم را میان دستهایش گرفت. این بار به صورتش نگاه میکردم. تک تک اجزای صورتش، تشویش مرگباری را به نمایش میگذاشتند.
چشمانش، مضطرب حول صورتم می چرخید و توسط انگشت شستش گونه ام را نوازش می کرد. تمامی اشکهایم را پاک کرده بود.
-چی شده قربونت برم؟چی شد یهو؟خوبی؟
اشکهایم تمام شده بود اما غمِ جانسوزم نه!
صدایم می لرزید :
-شیشه..شیشه رفت تو پام.
نگرانی و تعجب در چهره اش ترکیب شد. شتابزده و مضطرب به پاهایم دست زد :
-کو؟بذار ببینم.
به تکه شیشه ای که در کف پای چپم فرو رفته بود، نگاهی انداخت و صورتش از فرط عصبانیت جمع شد.
-من درش میارم.یکم دردت میاد.باشه؟
سری تکان دادم.
مکث کرد. دستش را به تکه ی کوچک شیشه نزدیک کرد و با یک حرکت آن را از کف پایم بیرون کشید. صورتش از درد جمع شد، گویی این شیشه در جانش فرو رفته بود. من هیچ دردی از این جراحت حس نمی کردم اما او حس می کرد. دردِ تکه شیشه ای که در پای من فرو رفته بود، برای او سنگین و غیر قابل تحمل بود.
مضطرب چشمانش را حول محیط اطراف چرخاند.
-بیا.بیا بغلت کنم.بریم تو ماشین.زخمت رو اونجا پانسمان کنم.اینجا خیلی کثیفه.میترسم زخمت عفونت کنه.قبل از پانسمان باید تمیزش کنم.
سرم را به چپ و راست تکان دادم و با صدایی گرفته ای گفتم :
-نیازی نیست.زخمش خیلی سطحیه.عفونت نمیکنه.چیزی نمیشه.میتونم راه برم.بریم تو ماشین.خودم چکش میکنم.
-نه نمیشه.نباید راه بری.دردت میگیره.اینجا هم خیلی کثیفه.زخمت بازه،عفونت میکنه.نباید راه بری،خطرناکه.
دستی به بینی ام کشیدم و موهایم را بی سبب مرتب کردم :
-چیزی نمیشه.بزرگش نکن.یه زخم سطحیه.
قصد داشتم از روی زمین بلند شوم که با غیظ گفت :
-من اصلاً چرا با تو بحث میکنم؟
کاملاً غیرمنتظره، با یک حرکت من را در آغوش خود کشید و بر روی دستهایش بلند کرد.
همان طوری که در آغوشش بودم، به کالبدم که میان زمین و آسمان قرار گرفته بود، تکانی دادم تا از قفل دستهایش رها شوم :
-منو بذار پایین.مسخره بازی در نیار.دارم میگم میتونم راه برم.یه زخم کوچیک و سطحیه.
به صورتم خیره شد. نگاهمان در یکدیگر گره خورد. صورتهایمان درست مقابل یکدیگر قرار داشت. تنها به اندازهی چند نفس در این بین فاصله بود. در چشمهایش غرق شدم و خودم را باختم.
فوراً نگاهم را دزدیدم.
نگاهش آغشته به شیطنت بود و بادی به غبغب انداخت :
-الکی تلاش نکن.زورت به من نمیرسه.
نگاهش را به نقطه مقابلش داد و به سمت ماشین قدم برداشت.
-دارم بهت میگم خوبم چیز مهمی نیست.مگه فقط تو دکتری؟منم دکترم.زخمم عفونت نمیکنه.یه زخم سطحیه.خنجر که نخوردم.برای چی تو همه چیز دخالت میکنی؟خودم میتونم راه برم.منو بذار پایین.
به من هیچ توجه ای نمی کرد؛ تنها به نقطه ی مقابلش خیره بود و به مسیر ادامه می داد.
نفسم را با غیظ بیرون دادم و ضربه ای محکم به بازویش زدم :
-الو!با کی دارم حرف میزنم؟
ایستاد و به صورتم نگاه کرد. باری دیگر نگاهمان به یکدیگر گره خورد.
برق خنده را در چشمانش می دیدم :
-خیلی حرف میزنی!
دست و پا می زدم :
-مالاکاس!صبر کن بریم پیش ماشین.میدونم باهات چیکار کنم.
همان گونه که به نقطه مقابلش نگاه می کرد، پوزخند شیطنت آمیزی زد :
-وای خانم دکتر خیلی ازت ترسیدم.
چشم غره ای رفتم.
ای کاش می توانستم تا ابد و یک روز به این آغوش وصل بمانم!
به سمت درِ شاگرد ماشین رفت. همانگونه که در آغوشش بودم، خم شد و با دستی که زیر زانوهایم قرار داشت، در ماشین را باز کرد.
من را در جهت خود، بر روی صندلی شاگرد نشاند.
-یکم برو عقبتر،پاهات به زمین نرسه.
همان گونه که با اخمی غلیظ به او نگاه میکردم، به بدنم تکانی دادم. پاهایم با فاصله ی اندکی از زمین، روی هوا معلق ماند.
لبخند شیطنت آمیزی زد :
-خب خانم دکتر؛تهدیدم کرده بودی.حالا که به ماشین رسیدیم؛بگو ببینم میخوای باهام چیکار کنی؟
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-آره تو مسخره کن.تو مسخره کن.اما نگران نباش.من تلافی میکنم.اینجا نه.یه جای دیگه.یه زمانی که فکرش رو نمیکنی،این کارت رو تلافی میکنم.
خندید :
-جدی میگم،خیلی ترسیدم.واقعاً ازت حساب میبرم.
با پای راستم ضربه ای به پای چپش زدم و با حرص گفتم :
-نخند!
لب گزید و دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا گرفت :
-باشه.نمیخندم.
اندکی مکث کرد و صورتش مجدد مضطرب شد :
-تو ماشینت بطری آب داری؟
سری تکان دادم و نگاهی به صندلی پشت انداختم :
-آره فکر کنم اینجا بود.
در صندلی عقب را باز کرد و بطری آب را برداشت.
@yaz_beni
226
'پارت هفتاد و هفتم'
تکه شیشه ای تیز در کف پایم فرو رفته بود. جراحتش بسیار سطحی بود؛ اما در این لحظه حس می کردم پایم را از زانو بریده اند. یک دردِ مخوف و غیرقابلتحمل!
صدایش از پشت سر به گوش می رسید :
-النی!چیزی شد؟چرا وایستادی؟
به یکباره نفسم برید. دنیا برایم تیره و تار شد. زانویم خالی کرد و بر روی زمین افتادم. شیشه ی شکننده بغضم به هزاران تکه تبدیل شد و صدای فغانم بالا رفت. این بار، قطرات اشک بی صدا و در سکوت بر روی صورتم فرود نمی آمدند. این بار قطرات اشک با صدای فغانی بلند بر صورتم سیلی می زدند. چنگی به ماسهها زدم و صدای هق هقهایم بلند و بلندتر شد.
این فغان به سبب تکه شیشه ای که در پایم فرو رفت، نبود. این فغانِ رنج هایی بود که سال ها درون خود حبس کردم. این فغان، تاوانِ تمامی اشک هایی بود که بی صدا و در سکوت ریخته شدند. همان اشک هایی که مبادا کسی آن ها را ببیند، قبل از سقوطشان محوشان کردم. این فغانِ رنج هایی بود که سال ها سرکوبشان کردم. این گریه های سنگین، تاوانِ شبهایی بود که به هنگام اشک ریختن، دستم را میان دندانهایم می فشردم تا مبادا صدای هق هقهایم به گوش کسی برسد.
در این پنج سال، هرگز این گونه نگریسته بودم. در تاریکیِ تنهاییهایم هم چنین فغان خانهسوزی از من بلند نشده بود.
آنقدر در اعماق رنج هایم دست و پا می زدم که متوجهی هیچ چیزی نبودم. چشمانم چیزی نمیدید. گوشهایم چیزی نمیشنید. تنها چیزی که میفهمیدم، فقدانِ مطلقِ هوا بود.
لمسِ دستهای معجزهگرش بر پوست صورتم، بر دنیای تاریکم، نور اندکی تاباند. دیگر می توانستم صدای اطرافم را بشنوم. می توانستم محیط اطرافم را ببینم.
-النی!النی به من نگاه کن.
صورتم را میان دستهایش گرفته بود و در صدایش چیزی جز وحشت شنیده نمیشد.
سیلِ این اشکها به پایان نمیرسید. به او نگاه نمیکردم. اشک می ریختم و با مشقت، نفس می کشیدم.
-النی!قربونت برم چی شده؟به من نگاه کن.دارم میترسم.
فایده ای نداشت. چیزی نمیتوانست این رنج های جانسوز را متوقف کند.
-النی!به من نگاه کن.قربونت برم،به من نگاه کن.چرا گریه میکنی؟ببین من اینجام.
تنها در یک حرکت همان گونه که مقابلم زانو زده بود، کالبدم را در آغوش کشید. یکی از دستهایش دور بازویم حلقه شد و دست دیگرش بر روی سرم قرار گرفت.
سرم را بر روی قفسه ی سینه اش می فشرد و زیر لب میگفت :
-تموم شد.چیزی نیست.آروم باش.من اینجام!
لرزش دستش را حس میکردم. دستی که با تردید موهایم را نوازش میکرد و سرم را در آغوش خود میفشرد.
پی در پی بر موهایم بوسه می زد :
-باشه.من اینجام.چیزی نیست.هیچی نیست.من اینجام!
گویی استخوان هایم شکسته بود و این آغوش، در لحظه شکستگیهایم را ترمیم کرد. گویی در حال غرق شدن بودم و این آغوش معجزه آسا، من را از چنگال مرگ بیرون کشید. گویی زخمهایم خون ریزی می کرد و این آغوش، تنها در یک لحظه خون ریزی را بند آورده بود.
من سالها به دنبال این آغوش معجزه آسا گشتم. من سال ها انتظار لحظه ای را کشیدم که در این آغوش آرام بگیرم. این آغوش برایم بهار پس از زمستانی سخت بود. آبادانی پس از ویرانی بود.
این آغوش برای من، امن ترین پناهگاه جهان بود.
من پنج سال حسرتِ این پناهگاه امن را کشیدم!
@yaz_beni
226
'پارت هفتاد و ششم'
همانطوری که زانوهایم را بغل گرفته بودم، ناخنم را در گوشت پایم فرو بردم. تکه سنگی در گلویم پنهان شده بود. احساس میکردم میتوانم ساعتها اشک بریزم اما چشمانم کویر بود. گویی از فرط این غم به بی حسی مطلق رسیده بودم. نمیتوانستم اشک بریزم. نمیتوانستم به او نگاه کنم. بی آنکه پلک بزنم، به نقطه ای از دریا خیره بودم و عمل دم و بازدم را با زحمت انجام میدادم.
شنیدن این آهنگ برای بند بند وجودم دردناک بود؛ هر کلمه از آن، تیغی برّنده بود و گوشت تنم را پاره میکرد.
سنگینی نگاهش را حس میکردم. به صورت من نگاه میکرد.
-یه چند تا آهنگ هست..تو این پنج سال باهاشون زندگی کردم..این دقیقاً یکی از همون آهنگهاست..میدونی،الان که دارم فکر میکنم..صدای طرفی که میخواست بخشیده بشه همیشه بلندتر بوده اما من گوشهام رو گرفته بودم..بهش گوش نمیدادم..من فرار میکردم ازش..یه نیمه از وجودم تمام این مدت میخواست بخشیده بشه و از دختری که عاشقشه،حتی یک قدم هم دور نشه..دختری که عاشقشه رو هیچوقت تنها نذاره..چشمهاش رو روی همه چیز ببنده و برای دختری که عاشقشه بجنگه..اما من فرار کردم..ندیدم..نشنیدم..خیلی تلخه اما انگار اگه بازم برگردم عقب،همین کارو میکنم..بازم ازت فاصله میگیرم..چون من نمیخواستم تو بین عشق و خانواده قرار بگیری..من خیلی خوب میدونم بین عشق و خانواده قرار گرفتن یعنی چی..این که مجبور باشی بین عشقت و خانوادهات یکی رو انتخاب کنی،خیلی دردناکه..خیلی دردناکه..بهت احساس خفگی میده..ذره ذره نابودت میکنه..بهت احساس بیچارگی میده..نمیدونی باید چیکار کنی..من چون این حس رو تجربه کرده بودم و زیر این انتخاب له شدم،نخواستم تو هم تجربهاش کنی..نمیتونستم بذارم عذابهایی که من کشیدم رو تو هم بکشی!
در این دقایق، رنجهایم سر به فلک میکشیدند.
سرم را به طرفش چرخاندم. به چشمانش نگاه کردم. همان چشمانی که غمهای تاریکی را به تصویر میکشیدند.
-یادته بهم گفتی برام توضیح نده چون نمیخوام ببخشمت؟گفتی اگه برام توضیح بدی که چرا این کارو کردی شاید بهت حق بدم و ببخشمت.برای همین سکوت کردم.سکوت کردم تا من رو نبخشی.سکوت کردم تا ذهنت بهم نریزه و دلت برام نسوزه.دنبالت نیومدم.برات نجنگیدم تا بری.آزاد بشی از بند اسارت.پرواز کنی و بری.از اون دشمنیها و خون و خونریزیها دور بشی و بری.با خانوادهات زندگی کنی و خوشبخت بشی.من نخواستم بین عشق و خانواده قرار بگیری و عذاب بکشی.هر چند میدونم که اگه بین من و خانوادهات قرار میگرفتی،من رو انتخاب نمیکردی.چون منم تو رو انتخاب نکردم.خانوادهام رو انتخاب کردم.تو رو فدا کردم.تو و زندگیت رو فدا کردم.اما خب بازم نخواستم حس کنی مجبوری فقط یه انتخاب داشته باشی.من فقط نمیخواستم دیگه عذاب بکشی.میخواستم خوشبخت بشی؛اما الان که دارم نگاه میکنم میبینم،من در هر صورت باعث رنج و عذابت شدم.من حتی وقتی سعی میکنم بهت آسیب نرسونم هم باز بهت آسیب میرسونم.
پوزخندی زد و همراه با آن یک قطره اشک بر گونه اش چکید :
-دوست داشتن آدمی مثل من چقدر سخته.چقدر وحشتناکه.کی میتونه همچین آدمی رو دوست داشته باشه؟!آدمی که جز رنج و عذاب چیزی برای معشوقش نداره.آدمی که با تک تک کارهاش،فقط به معشوقش آسیب میزنه.آدمی که کلِ زندگی معشوقش رو به گند میکشونه!
حس می کردم کسی قلبم را فشار میدهد. به قلبم چنگ میزند. قلبم را تکه تکه میکند.
ای کاش در مورد خود این چنین تلخ و بیرحمانه صحبت نمیکرد. ای کاش نسبت به خود اندکی رحم داشت.
عشقورزی به او برای قلبِ من، زیباترین عمل بود. من از دوست داشتن او، حتی یک ثانیه هم پشیمان نبودم.
ای کاش میتوانستم این حقیقت را برایش فریاد بزنم!
مضطرب و شتابزده از روی زمین بلند شدم و دیگر به صورتش نگاه نکردم :
-چیز.بریم.خیلی دیر شده.
از روی زمین بلند شد و دستی به شلوارش کشید و شن و ماسه ها را تکاند.
لحنش غمگین بود :
-تو برو.برو تو ماشین بشین.منم تا پنج دقیقه ی دیگه میام.بعد میریم.
سری تکان دادم و چند قدم کوتاهی برداشتم؛ برای لحظه ای ایستادم و سرم را برگرداندم و به او نگاه کردم.
سیگاری روشن کرده بود و در چهره اش تلفیقی از خشم و غم دیده می شد. در دنیای تاریکش غرق شده بود. به دریا نگاه می کرد و با هر دم، عمیقترین پکهایش را به کام سیگار میکشید و با بازدمی آرام، دود را به آغوش باد میسپرد. در تلاش بود غمهایش را در میان این دود دفن کند اما بی فایده بود. برای این غم درمانی نبود!
تماشای این تصویر از او، برای بند بند وجودم، سنگین و رنج آور بود. نگاهم را دزدیدم و قدمهایم را به سمت ماشینم تند کردم. یک آن، سوزشی تیز در کف پایم دوید. ایستادم و چشمانم را بستم.
@yaz_beni
