uk
Feedback
Survivor guilt

Survivor guilt

Відкрити в Telegram

زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. ‌ @Survivorebot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
143
Підписники
Немає даних24 години
-177 днів
-8930 днів
Архів дописів
واقعاً آدم‌هایی که می‌تونن زبان‌های مختلف رو فارغ از هر چیزی، با عشق، با جون و دل یاد بگیرن و دنبال کنن، من رو شگفت‌زده می‌کنن. عشقِ هر کسی به هر زبانی رو که می‌بینم، خودم اول عشق می‌کنم.

«از تو ای شعر واقعا ممنون.»

یادم رفته، یادم رفته زندگی بدون سایه‌ی سنگین کنکور چه حسی داره. یادم رفته فیلم دیدن، کتاب خوندن، آهنگ گوش کردن و حتا عادی‌ترین کارها مثل خوابیدن چه حسی داره. امروز سعی داشتم به یاد بیارم که قبلا چه‌طور کاری رو واقعا انجام می‌دادم و مطلقا درش قرار داشتم. اما نشد. نتونستم به یاد بیارم که قبلا چه‌طور انجامش می‌دادم. و جالب این‌جاست که بازم یادم نمیاد که از کِیه که این سنگینی و سایه‌ی اضافی رو بالای سر هر نفس کشیدنم حس می‌کنم. اما هر چه‌قدر فکر می‌کنم همراهم بوده. هر کاری، هر کاری که انجام می‌دم کامل نیست و چیز اضافی‌ای رو با خودش حمل می‌کنه. همون‌طور که قبلا هم گفتم معلقه. همه‌ی کارهام و کلا زندگی‌م معلقه و یادم نمیاد معلق نبودن چه حسی داره. و این‌ها تماما به‌خاطر کنکوره.

خیلی خیلی خیلی ✨ .

Repost from بیگانه
آدم‌هارو اینطوری نبین. آدم‌ها هرروز برنده‌ی جنگی‌ان که تو اصلا حتی ازش خبر هم نداری.

دیروز وسط شلوغی‌های اتاقم، کاغذ و کتاب‌های پخش‌ و پلا، نشسته بودم کف زمین و درماندگی رو با تمام وجودم نفس می‌کشیدم، چون اون لحظه واقعاً کم آوردم، بعد هم خیلی خیلی آروم چهره‌ی تعدادی از بچه‌های دی‌ماه اومد جلو چشمم و کتابِ زیر دستم مهمونِ اشک‌هام شد. نمی‌دونم چطور بگم، حتی وسط نمی‌دونم‌ترین قسمت زندگی هم به یادشونم، نمی‌دونم، انگار غم‌شون تو گلوم گیر کرده، تو قفسه‌سینه‌م، تو قلبم، انگار تموم نمی‌شه. انگار مدام داره سخت‌تر و سخت‌تر می‌شه، اگه اونا کمکم نکنن، کی می‌تونه از پسِ من بر بیاد؟ کی جز روحِ پاک تک‌تک این بچه‌ها، به دادِ من و غم‌هام می‌رسه؟ با تمام وجودم دلم می‌خواد کنارم باشن و من رو از وسط این باتلاق بکِشن بیرون. کاش بتونم روح‌شون رو لمس کنم و اون‌ها قلبم رو نوازش کنن.

من خیلی از صداهای بلند و ناهنجار می‌ترسم. چند روز پیش، یه دختر بچه کنارم نشسته بود. یهو از توی آشپزخونه یه صدای خیلی بد و بلندی بلند شد؛ منم مثل همیشه ناخودآگاه از جا پریدم و تمام بدنم به لرزه افتاد. چشم‌هام رو بسته بودم که ناگهان گرمای دستِ کوچیکی رو روی دستم حس کردم. چشم‌هام رو که باز کردم، اون کوچولو رو دیدم که آروم‌آروم دستم رو نوازش می‌کرد و می‌گفت "خاله نترس، ببین، تموم شد." خیلی گریه‌م گرفت. با خودم گفتم چه جاهایی از زندگیم نیاز داشتم یکی همین جمله رو بهم بگه، اما هیچ‌وقت کسی نگفت. و حالا، برای اولین بار، یه بچه کوچیک چیزی رو فهمیده بود که خیلی از آدم‌بزرگ‌ها نفهمیده بودن.

«دستام می‌لرزه، لیوان چایی و مدادم رو نمی‌تونم صاف نگه دارم. الان کتابم خراب می‌شه. هنوز دستام می‌لرزه. شاید، شاید یکم ترسیدم
+1
«دستام می‌لرزه، لیوان چایی و مدادم رو نمی‌تونم صاف نگه دارم. الان کتابم خراب می‌شه. هنوز دستام می‌لرزه. شاید، شاید یکم ترسیدم. شاید.»

و به خاطر این‌که رندوم‌ترین بچه‌ی این شهر نیاد بند کیفم یا گوشه‌ی لباسم رو نگیره و من بخاطر هندزفریِ تو گوشم، متوجه چیزی نشم، هندزفری نمی‌زنم و عوضش مجبورم همچین مکالمه‌هایی رو بشنوم‌. لعنت و نفرین.

راستش، از اتوبوس هم تروماتایز شدم.

رندوم‌ترین مکالمه‌ای که تو اتوبوس می‌شنوم:

- عزیزم توروخدا، بیا قبل این‌که برسیم آشتی کنیم، خب... بگو چه کار کنم؟ - عزیزم، خفه‌خون. - چی؟! - خفه‌خون بگیر، عزیزم. خفه‌خون.

"تو قوی‌ترین سرباز خدایی؟"

امیدوارم نتیجه‌ای که واقعاً از تهِ تهِ دلتون می‌خواید رو بگیرید و انقدر خودتون رو - مثل من - بابت چیزی که ذره‌ایش دست شما نبود سرزنش نکنید. اگر هم نشد، فدای سرتون. حالا یا توی این مسیر می‌شه، یا یه مسیرِ دیگه، به هر حال یک روزی می‌شه، اما در مسیری که درست باشه، و از همه مهم‌تر، مسیری که مالِ خودتون باشه، نه آرزوها، انتظارات و اجبارِ دیگران، مسیری که رویاهاتون رو زندگی می‌کنید. ماچ به کله‌هاتون.💗💞

فعلاً هیس، نمی‌خوام در مورد کنکور اشاره‌ای کنم. انقدر تروماتایز شدم که فقط هیس.

ساعت ۵ بیدار می‌شم تا خودم رو برای این‌که ساعت ۶ باید خودم رو آماده کنم تا ۷ بلند بشم، آماده کنم. و ساعت ۶ خودم و بدنم رو مجبور می‌کنم تا ساعت ۷ بلند بشم تا ۸ شروع کنم. و از ساعت ۸ می‌زنم تو سر خودم و این زندگی که انقدر زود ظهر نشه.

می‌دونستید همه‌ی ما یک تا شش‌ ستاره توی آسمون داریم که به اصطلاحی، می‌شه گفت ستاره‌های ما از تولد تا آخرین لحظه مرگ، نگهبان‌مون هستن؟ ستاره‌های نگهبان. ⭐️

Summer Camp 1405, I'll remember you.
Summer Camp 1405, I'll remember you.