𝐕𝐨𝐢𝐝
Відкрити в Telegram
حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند فقط نوشته شدند. t.me/safeCht_bot?start=zq8Bah
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 711
Підписники
-3924 години
-797 днів
+20930 день
Архів дописів
1 721
Repost from Armita 🥥🐈⬛🎄❄️
این پیامو فور کنید چنلتون که با چنلای جدید آشنا شم + جوین شم
و توی فولدر 🥐 قرارتون بدم🧋
توجه کنین که حتما اینجارو جوین شده باشین💓🔆
1 721
Repost from رودخانه ای میان جنگل💙
اگه اینجا جوینی و همیشه اینجارو چک میکنی،این پیامو فور کن تا توی چنل هاتون جوین بشم و اکت بزنم به پست هاتون🫶
جوین باش💋
1 721
Repost from N/a
به نام خداوند رنگینکمان
ماریای عزیزتر از جانم،
امروز که برایت مینویسم، قلمم در قفس غم، پر و بال شکسته است و نایی برای به رقص درآمدن بر دلِ سفیدِ کاغذ ندارد؛
فقط میخواهم بدانی…
این روزها، آنگونه که میپنداشتیم، رنگارنگ نبودند. داستانهایی را که برایت میخواندم به خاطر داری..؟
از تمامِ قصه، تنها همان «یکی بود، یکی نبود»هایش نصیبمان شد.
نه چون روباه، به دنبال پنیر دیگری لب از لب گشودیم، و نه همچون گرگ، برای لذت شکم، گوسفندی دریدیم.
تنها، به مانند شیر پیری که یک عمر به عزت سر خم نکرد، زیستیم و از بختِ سیه، در ناتوانی، مضحکهٔ دستهای شغال شدیم.
قصه به سر نرسید؛ اما هرچه در این راه دویدیم، تاریکی خانهمان را عمیقتر بلعید.
بارانهای بسیاری سر گرفت، ولی هر قطرهاش اشک بود و اندوهی چکیده از دلهای خونین. قاصدکها یکبهیک پژمردند و آرزوهایمان را باد برد. دیگر ستارهای در آسمان ما پیدا نشد؛ گویی دستی خاکستری، همه را دانهبهدانه چید و به دوردستها فروخت.
از رنگینکمان، تنها رنگِ قرمزِ خونآلودش بهجا ماند، و آسمان از شرم، رختِ آبیاش را کند و در اندوه ما جامهٔ سیاه به تن کرد.
اما...
امروز، اگرچه به مانند تمام روزهای گذشته، دستهایمان خالیست، ولی دلگرمتر از همیشه، استوار و محکم در راستای شکستن این بند ننگبار از دستان بستهٔ تاریخ گام برمیداریم.
شاید آن روز من دیگر نباشم تا برایت از لمس آزادانهٔ شادی بنویسم؛
اما سوگند به غمِ قلبِ مادری پاکدل و جگرسوخته به نام ایران،
که اگر خاکستری در دست نسیم باشم، در طلوع آن صبح، ذرهذره آواز سر خواهم داد؛
باشد تا جهان، پس از این سکوتهای اجباری،
شنوای فریادی از جنس آزادی شود.🕊✨
