. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭
Відкрити в Telegram
࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -میشنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1
Показати більшеІран188 661Категорія не вказана
415
Підписники
-624 години
-407 днів
-1030 днів
Архів дописів
وای خوشگلیِ عکس یه طرف، قشنگی متنش یه طرف😭😭😭 دلم رفتتت
فقط اونجا که اسمه میگه عااادیللل، آلیناااا، سفرههه حااضیررر😭😭
اسمه به آرزوش رسید فقط دوماد و نوهشم اضافه شدن3>>>
Repost from ‹ 𝘈𝘯𝘬𝘢🧿𓏲 ִֶָ
النی چشماش رو بست و شروع کرد به شمردن. «یک... دو... سه...» تا ده شمرد، بعد چشماش رو باز کرد و یه نگاهی دور و برش انداخت. ولی هیچ اثری ازشون نبود. انقدر تو قایمموشک بازی حرفهای شده بودن که پیدا کردنشون خودش یه مأموریت بود. پشت مبلها رو نگاه کرد، پشت پردهها، توی کمدها... حتی رفت اتاق اوروچ و زیر تختش رو هم چک کرد، ولی خبری نبود. داشت درِ اتاق گونش رو باز میکرد که یهو همه جا تاریک شد. بله... اوروچبی دوباره قبل از اینکه النی پیداش کنه از مخفیگاهش اومده بود بیرون و دستاشو گذاشته بود روی چشمای خانومش. اوروچ که سعی میکرد صداشو شبیه گونش کنه، گفت: «مامانییی... بازم نتونستی پیدام کنی!» النی دستاشو کنار زد و زیر لب گفت: «مالاکاس... 😂» بعد دور و برش رو نگاه کرد و گفت: «گونش کجاست پس؟ مگه با هم قایم نشده بودین؟» اوروچ خیلی خونسرد شونه بالا انداخت. «نه دیگه. بهش گفتم بزرگ شدی، مستقل شدی، باید خودت تنهایی قایم شی.» النی یه لحظه انگار یه چیزی یادش اومد، سریع دوید سمت حموم. البته خودش میدونست گونش قول داده بود هیچوقت موقع قایمموشک توی وان قایم نشه. درِ حموم رو باز کرد... وان خالی بود. «پس این بچه کجاست؟» دوباره اتاقش رو گشتن؛ زیر تخت، توی کمد لباسا، حتی بین عروسکاش... ولی گونش انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. کمکم نگرانی جاشو به هیجان بازی داد. دقیقاً همون موقع صدای خندهی ریز گونش از بیرون اومد. ولی فقط صدای اون نبود... چند ثانیه بعد صدای خندهی بابابزرگش، عادیل، هم بلند شد. النی و اوروچ رفتن بیرون. گونش تا چشمش بهشون افتاد، با ذوق دوید سمتشون و گفت: «مامان، بابا... ببینین بابابزرگ برام چی خریده!» عادیل انگار برای خودش یه عادت قشنگ ساخته بود؛ هر روز با یه هدیهی کوچیک دل نوهی عزیزش رو شاد میکرد. اون روز هم یه گیرهی مو خریده بود... یه گیرهی کوچولوی خورشید، درست شبیه خودِ گونش. النی با خنده گفت: «بابا، خیلی داری لوسش میکنیها. اتاقش دیگه پر شده از گیرهمو و عروسک.» عادیل یه نگاه به گونش انداخت، بعد آروم به النی گفت: «حسرت ذوق و خوشحالیِ تو وقتی بچه بودی همیشه رو دلم موند... حالا اگه دنیا رو هم بریزم پای گونش، بازم کمه.» النی با شنیدن این حرف، بیاختیار چشماش پر از اشک شد. همون موقع صدای اسمه از توی خونه بلند شد: «عادیلللل... آلیناااا... اوروچچچ... گونششممم... سفره حاضره، بیاین خونه!» گونش دست بابابزرگش رو گرفت و با ذوق دوید سمت خونه؛ در حالی که گیرهی خورشیدی کوچولوش با هر قدم بین موهاش برق میزد.
#OneShot | #OrEl
بچها مرسی که هم واسه اسم همکاری کردین هم پروفایل😭پیامارو سریع پاک کنم که اون عکسای دیگهرو نبینن بقیه براشون تازگی داشته باشه
میخواستم این عکسارو تو یه پست جدا رونمایی کنم عشق کنیدا، مجبور شدم همرو باهم بذارم اه💔
