es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭

. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭

Ir al canal en Telegram

࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -می‌شنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1

Mostrar más
Irán188 661La categoría no está especificada
415
Suscriptores
-624 horas
-407 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
گودووو😭🤍🤍🤍

خیلی قشنگ بود🤏🏻💘

⋆/یـــادم‌تــــورافرامــوش/⋆

هافسا داری چیکار می‌کنی ناپیوسون هافسا ناپیوسون

نیمسنی اینو تازه دیدممم پس به خاطر این بود که این انتخاب شد😭😂❤️‍🔥

قربونت برمم🫵🏻💕

وای خوشگلیِ عکس یه طرف، قشنگی متنش یه طرف😭😭😭 دلم رفتتت فقط اونجا که اسمه میگه عااادیللل، آلیناااا، سفرههه حااضیررر😭😭 اسمه به آرزوش رسید فقط دوماد و نوه‌شم اضافه شدن3>>>

النی چشماش رو بست و شروع کرد به شمردن. «یک... دو... سه...» تا ده شمرد، بعد چشماش رو باز کرد و یه نگاهی دور و برش انداخت. ولی هیچ اثری ازشون نبود. انقدر تو قایم‌موشک بازی حرفه‌ای شده بودن که پیدا کردنشون خودش یه مأموریت بود. پشت مبل‌ها رو نگاه کرد، پشت پرده‌ها، توی کمدها... حتی رفت اتاق اوروچ و زیر تختش رو هم چک کرد، ولی خبری نبود. داشت درِ اتاق گونش رو باز می‌کرد که یهو همه جا تاریک شد. بله... اوروچ‌بی دوباره قبل از اینکه النی پیداش کنه از مخفیگاهش اومده بود بیرون و دستاشو گذاشته بود روی چشمای خانومش. اوروچ که سعی می‌کرد صداشو شبیه گونش کنه، گفت: «مامانییی... بازم نتونستی پیدام کنی!» النی دستاشو کنار زد و زیر لب گفت: «مالاکاس... 😂» بعد دور و برش رو نگاه کرد و گفت: «گونش کجاست پس؟ مگه با هم قایم نشده بودین؟» اوروچ خیلی خونسرد شونه بالا انداخت. «نه دیگه. بهش گفتم بزرگ شدی، مستقل شدی، باید خودت تنهایی قایم شی.» النی یه لحظه انگار یه چیزی یادش اومد، سریع دوید سمت حموم. البته خودش می‌دونست گونش قول داده بود هیچ‌وقت موقع قایم‌موشک توی وان قایم نشه. درِ حموم رو باز کرد... وان خالی بود. «پس این بچه کجاست؟» دوباره اتاقش رو گشتن؛ زیر تخت، توی کمد لباسا، حتی بین عروسکاش... ولی گونش انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. کم‌کم نگرانی جاشو به هیجان بازی داد. دقیقاً همون موقع صدای خنده‌ی ریز گونش از بیرون اومد. ولی فقط صدای اون نبود... چند ثانیه بعد صدای خنده‌ی بابابزرگش، عادیل، هم بلند شد. النی و اوروچ رفتن بیرون. گونش تا چشمش بهشون افتاد، با ذوق دوید سمتشون و گفت: «مامان، بابا... ببینین بابابزرگ برام چی خریده!» عادیل انگار برای خودش یه عادت قشنگ ساخته بود؛ هر روز با یه هدیه‌ی کوچیک دل نوه‌ی عزیزش رو شاد می‌کرد. اون روز هم یه گیره‌ی مو خریده بود... یه گیره‌ی کوچولوی خورشید، درست شبیه خودِ گونش. النی با خنده گفت: «بابا، خیلی داری لوسش می‌کنی‌ها. اتاقش دیگه پر شده از گیره‌مو و عروسک.» عادیل یه نگاه به گونش انداخت، بعد آروم به النی گفت: «حسرت ذوق و خوشحالیِ تو وقتی بچه بودی همیشه رو دلم موند... حالا اگه دنیا رو هم بریزم پای گونش، بازم کمه.» النی با شنیدن این حرف، بی‌اختیار چشماش پر از اشک شد. همون موقع صدای اسمه از توی خونه بلند شد: «عادیلللل... آلیناااا... اوروچچچ... گونششممم... سفره حاضره، بیاین خونه!» گونش دست بابابزرگش رو گرفت و با ذوق دوید سمت خونه؛ در حالی که گیره‌ی خورشیدی کوچولوش با هر قدم بین موهاش برق می‌زد.

#OneShot | #OrEl

Bir "ışık parçası" meselesi🌻🤍. #TBD | #OrEl
Bir "ışık parçası" meselesi🌻🤍.
#TBD | #OrEl

وای منم عاشقش شدم چشمای خوشگلشو🤏🏻

به پروفایل داف جدیدمون سلام کنید🫰🏻

بچها مرسی که هم واسه اسم همکاری کردین هم پروفایل😭پیامارو سریع پاک کنم که اون عکسای دیگه‌رو نبینن بقیه براشون تازگی داشته باشه🫪

الان دیدین دیگه اه💔 ولی جداش کامله فرق داره. میذارم بازم😔😂💔

نمی‌دانم نیمسخیح

پس فعلاً همینی که هستو میذارممم باز هروقت هوس کردم عوض کنم اورال میذارم👈🏻👉🏻

می‌خواستم این عکسارو تو یه پست جدا رونمایی کنم عشق کنیدا، مجبور شدم همرو باهم بذارم اه💔