uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

Rêverie

Rêverie

Відкрити в Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
2 329
Підписники
Немає даних24 години
-477 днів
+45730 днів
Архів дописів
بر پیشانی جهانیان، مهری از جنس سکوت اجباری چسبانده شده است. در تالارهای پر زرق و برق قدرت، دست‌ها گره می‌شوند؛ دست‌هایی که تا دیروز، مرگ را در آستین داشتند. لبخندهای صمیمی، واژه‌های امیدبخش، و وعده‌های از سر نو نوشته شده بر کاغذ سفید تاریخ. جهان نفس راحتی می‌کشد، یا شاید، فقط یخ می‌زند در انتظار فصل بعدی نمایش. اما در پستوها، در کوچه‌هایِ فراموش شده، جایی که انعکاس صدای گلوله‌ها هنوز در گوشِ زمان می‌پیچد، قصه‌های دیگری روایت می‌شود. قصه‌هایی که با حروف ناگفته و اشک‌های خشکیده نگاشته شده‌اند. آن‌جا، مادری هنوز به در خیره است. چشم‌هایش، خیره به قاب عکسی از چهره‌ای که رفته است. هر غروب، تکه‌ای از جانش را در باد کوچه‌هایِ خالی جستجو می‌کند. او منتظر فرزندش بود؛ برای شنیدن همان صدای آشنا، برای لمس همان آغوش گرم. اما امروز، فقط سایه‌هایی از مرگ به او پاسخ می‌دهند. و آن‌سو، دل‌دار عاشقی، در انزوای خود، هنوز به انتظار نامه‌ای است، به امید دیداری دوباره. حرف‌های ناگفته در گلویش گره خورده، و رؤیای مشترکشان، در غبار دود جنگ، گم شده است. او منتظر آن بود که عشق، همچون پرنده‌ای مهاجر، بازگردد. نه آن‌که در تلاطم سیاست، بال‌هایش شکسته شود و صدای پروازش، در هیاهوی صلح ظاهری، گم شود. پایان جنگ، برایِ آنان که شعله‌هایش را برافروختند، فصل نوینی از بازی است. اما برایِ آنان که در آتشش سوختند، پایان جنگ، نه آغازِ صلح، که آغازِ حسرت ابدی است. جنگ، چه در شعله‌هایش و چه در خاکسترش، قربانیان خود را دارد. و تلخ‌ترین حقیقت این است که این قربانیان، نه در میدان نبرد، که در پس پرده‌ی مذاکرات قدرت، در سکوت خیانت‌شده‌ی امید، جان می‌دهند.

ایران خانم سال نو بر تو مبارک اما چگونه می‌توانم شاد باشم؟ چگونه می‌توانم صدای خنده‌ی شادی را از میان گریه‌های کوچه پس کوچه‌های داغدار بشنوم؟ چگونه می‌توانم نوروز را جشن بگیرم در حالی که رد خون هنوز بر چهره‌ی خیابان‌هایمان مانده است؟ این جان‌های پرپر شده این لاله‌های عاشق چگونه می‌توانند در خاک سرد آرمیده باشند و ما اینجا با لبخند، سال نو را آغاز کنیم؟ دل‌هایمان زخمی است سینه‌هایمان پر از بغض. هر کوچه‌ای، قصه‌ی غریبی را فریاد می‌زند، قصه‌ی پروانه‌هایی که سوختند و خاکستر شدند. سال نو نوید زندگی است اما زندگی من، زندگی ما، با داغ عزیزان گره خورده است. چگونه می‌توانم شکوفه‌ها را ببینم، در حالی که دستانم از عزای یاران خالی است؟ چگونه می‌توانم عطر سبزه را نفس بکشم، در حالی که هوای شهرم بوی غم می‌دهد؟ سال نو، فصل رویش دوباره است. اما رویش ما، چگونه خواهد بود؟ آیا می‌توانیم از میان این همه درد، جوانه بزنیم؟ آیا می‌توانیم دوباره بخندیم، در حالی که اشک‌هایمان هنوز خشک نشده است؟ ایرانم، جانم، امسال، سال نو برای تو، سالی پر از اندوه و صبر است. ما عزاداریم، اما تسلیم نه. ما زخمی هستیم، اما امید داریم. امید به روزی که داغ‌ها التیام یابد، امید به روزی که کوچه‌ها دوباره بخندند، امید به روزی که خیابان‌هایمان، جز رد پای زندگی، چیزی بر خود نداشته باشند. سال نو امسال برای جشن نیست برای یاد کردن، برای عزاداری، و برای پیمان بستن است. پیمان بستن با جان‌های رفته، که راهشان را ادامه دهیم. پیمان بستن با ایرانمان، که دوباره بسازیمش، از نو. --- از طرف سریرا نوروز پیروز🖤

01. Koorosh - Mastaane.mp38.86 MB

تعصب شبیه به دیوار بلندی است که آدم‌ها با دقت و وسواس دور خودشان می‌کشند، بعد اسمش را می‌گذارند حقیقت. فکر می‌کنم ریشه‌اش خیلی عمیق‌تر از چیزی است که به نظر می‌آید. ما متعصب نمی‌شویم چون چیزی را خیلی خوب فهمیده‌ایم؛ ما متعصب می‌شویم چون از این می‌ترسیم که شاید اصلا نفهمیده باشیم. انسان از کودکی چیزهایی در ذهنش ثابت می‌ماند: خانواده، فرهنگ، باورها، داستان‌هایی که به او می‌گویند «این تویی». و کم‌کم، این‌ها فقط به شکل یک اندیشه یا یک باور نمی‌مانند، می‌شوند ستون فقرات هویت شخص. حالا تصور کن یکی بیاید و به یکی از این ستون‌ها شک کند. این فقط یک بحث ساده نیست. این یعنی یک لرزش کوچک در جایی که فکر می‌کردی محکم‌ترین بخش وجودت است. برای همین تعصب به وجود می‌آید. مثل یک واکنش دفاعی. مثل وقتی دستت را ناگهانی از روی یک جسم داغ عقب میکشی. من حس می‌کنم آدم متعصب، بیشتر از هر حس دیگری، خسته است. خسته از این‌که مدام باید جهان را ثابت نگه دارد. چون اگر یک تکه‌اش جابه‌جا شود، ممکن است همه‌چیز فرو بریزد. یه جور عجیبی هم تنهاست. چون تعصب، دیالوگ را از بین می‌برد. وقتی مطمئنی فقط تو درست می‌گویی، دیگر واقعاً کسی را نمی‌شنوی. و وقتی نمی‌شنوی، کم‌کم از جهان جدا می‌شوی، بدون این‌که خودت بفهمی. گاهی به این فکر می‌کنم که تعصب، در اصل، ترس از این است که ندانیم. این‌که وسط زمین و آسمان بایستیم و هیچ جواب قطعی نداشته باشیم. البته که این وضعیت خیلی ترسناک است. چون هیچ‌کس به ما یاد نداده چطور با «ندانستن» زندگی کنیم. همه یاد گرفتیم سریع جواب پیدا کنیم، سریع قضاوت کنیم، سریع مطمئن شویم. اما شاید حقیقت، دقیقاً در همان جایی باشد که ما از آن فرار می‌کنیم: در تردید هایمان. در یک اعتراف ساده که « من هم انسانم ممکن است اشتباه کنم». برای من، سخت‌ترین لحظه این نیست که بفهمم باورم غلط بوده؛ سخت‌ترینش این است که بپذیرم من دیروزم، با تمام اطمینانش، ممکن است اشتباه کرده باشد و تظاهر به مطمئن بودن کرده باشم. و شاید به همین خاطر است که خیلی‌ها تعصب را انتخاب می‌کنند. چون نگه داشتن یک دروغ آرام‌بخش، گاهی آسان‌تر از روبه‌رو شدن با یک حقیقت متزلزل است. از نظر من انسان متعصب، دنبال امنیت است؛ اما انسانی که از تعصب عبور می‌کند، دنبال صداقت است حتی اگر این صداقت، گاهی زمین را زیر پایش بلرزاند.

02 Pink Floyd - Breathe (In the Air).mp36.49 MB

@CloudSpace_Pink_Floyd_Hey,_Hey,_Rise_Up!_featuring_Andriy_Khlyvnyuk.mp38.16 MB