Rêverie
Відкрити в Telegram
متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
2 329
Підписники
Немає даних24 години
-477 днів
+45730 днів
Архів дописів
2 327
از اینکه از یک زن انتظار دارند بینقص باشد، واقعا متنفرم. از اینکه انگار زن بودن بهخودیخود یک پروژهی دائمی برای بهتر شدن است؛ پروژهای که هیچوقت به پایان نمیرسد، چون هر بار که زنی به یکی از معیارهای مسخرهی جامعه نزدیک میشود، معیار تازهای از راه میرسد تا به او یادآوری کند هنوز بهاندازهی کافی خوب نیست. باید پوست صورتش صاف و بیجوش، موهایش درخشان و مرتب، پوست بدنش بدون لک و تیرگی و جای زخم، دندانهایش سفید و حتی قدش هم در محدودهای باشد که دیگران برایش مناسب تشخیص دادهاند. بله، حتی قد بلند بودن یک زن هم گاهی به مسئله تبدیل میشود؛ چون ظاهرا زن باید دقیقا مطابق سلیقهی کسانی باشد که خودشان را صاحبنظر در مورد بدن دیگران میدانند. و من از این حجم از دخالت در بدن زنها خستهام. از اینکه بدن یک زن انگار هیچوقت واقعا متعلق به خودش نیست. همیشه کسی هست که بخواهد دربارهی اندازهی کمرش، فرم صورتش، رنگ پوستش، موهای زائدش یا حتی نحوهی ایستادنش نظر بدهد. انگار زن باید تمام عمرش را صرف پاسخ دادن به سوالاتی کند که هیچوقت خودش نپرسیده است چرا بیشتر به خودت نمیرسی؟ چرا این لباس را پوشیدی؟ چرا آن لباس را نپوشیدی؟ اما چیزی که بیشتر از همه عصبانیام میکند، فقط این استانداردهای ظاهری نیست؛ بلکه نگاه بیمارگونهای است که کوچکترین رفتار یک زن را به مسئلهای جنسی تبدیل میکند. غذا خوردنش، راه رفتنش، خندیدنش، نشستن و بلند شدنش، نوع لباس پوشیدنش، عینکی بودن یا نبودنش، حتی گاهی طرز حرف زدن و نگاه کردنش. انگار زن اجازه ندارد صرفا یک انسان باشد که در خیابان قدم میزند و زندگی خودش را میکند. باید همیشه حواسش به این باشد که مبادا کسی از سادهترین رفتارهایش معنایی بسازد که اصلا وجود نداشته است. چرا یک زن نمیتواند فقط غذا بخورد، بدون اینکه دربارهی بدنش قضاوت شود؟ چرا نمیتواند لباس موردعلاقهاش را بپوشد، بدون اینکه کسی آن را دعوتی برای اظهار نظر بداند؟ چرا نمیتواند راه برود، بدون اینکه نگاههای مزاحم و تفسیرهای بیربط دنبالش بیفتند؟ چرا حتی سادهترین انتخابهای شخصی او باید از فیلتر ذهنیت جنسی دیگران عبور کند؟ و بعد، همین آدمها با کمال وقاحت دربارهی شخصیت و ارزش یک زن صحبت میکنند. زنی که مطابق تصورشان رفتار میکند، شایستهی احترام است؛ زنی که از این چارچوب بیرون میرود، ناگهان تبدیل به موضوع بحث و قضاوت میشود. انگار احترام چیزی نیست که هر انسانی از بدو وجودش مستحق آن باشد؛ انگار زن باید اول خودش را به دیگران ثابت کند تا اجازه پیدا کند بدون مزاحمت زندگی کند. و این تناقض چندشآورتر میشود وقتی پای مادر و خواهر خودشان وسط میآید. همان کسی که برای زن غریبه هزاران قضاوت آماده دارد، ناگهان وقتی موضوع به مادر یا خواهر خودش میرسد، از غیرت حرف میزند. همان نگاه جنسی، همان دخالت، همان قضاوت و همان رفتاری که برای زن دیگری کاملا عادی و حتی سرگرمکننده میدانست، برای زن خانوادهی خودش غیرقابلتحمل میشود. انگار مسئله واقعا احترام به زن نیست؛ مسئله این است که آن زن به چه کسی تعلق دارد و من از همین طرز فکر بیزارم. از اینکه بعضیها هنوز تفاوت میان احترام و مالکیت را نفهمیدهاند. اینکه زنی را فقط وقتی سزاوار احترام بدانند که با آنها نسبت خانوادگی داشته باشد، نه به این دلیل که او یک انسان مستقل است. غیرت، اگر قرار است بهانهای برای محدود کردن زنها، کنترل پوشششان یا تعیین تکلیف برای زندگیشان باشد، اسم محترمانهای برای همان حس مالکیت است. نمیشود از احترام به زنان حرف بزنی، اما در عمل فقط زنانی را محترم بدانی که به تو مربوطاند. نمیخواهم به زنی بگویم زیباست، به شرطی که مطابق استانداردهای من باشد. اصلا چرا باید زیبایی تا این اندازه مهمترین چیزی باشد که دربارهی یک زن به ذهنمان میرسد؟ چرا وقتی زنی وارد یک جمع میشود، اولین واکنش بسیاری از آدمها بررسی ظاهر اوست؟ چرا دربارهی لباسش، پوستش، اندامش و موهایش بیشتر از افکار، علایق، تواناییها و شخصیتش حرف زده میشود؟ نمیخواهم بگویم زنها باید بهجای زیبا بودن، حتما فلان ویژگی را داشته باشند تا ارزشمند شوند. مسئله این نیست که کدام معیار جایگزین معیار قبلی شود؛ مسئله این است که اصلا چرا باید برای ارزش یک انسان معیار ظاهری تعیین کنیم؟ یک زن میتواند پوستش جوش داشته باشد، موهایش وز باشد، روی بدنش لک و جای زخم داشته باشد، قدش بلند یا کوتاه باشد، عینک بزند، آرایش کند یا نکند، لباس گشاد بپوشد یا لباس موردعلاقهاش را انتخاب کند. میتواند پرحرف باشد یا کمحرف، جدی باشد یا شوخ، ظریف باشد یا قاطع. هیچکدام از اینها مجوزی برای قضاوت، تحقیر، مزاحمت یا جنسیسازی او نیست.
2 327
نمیدانم چرا این غم تمام نمیشود چرا هرچه زمان میگذرد، نه چیزی از سنگینیاش کم میشود و نه به بودنش عادت میکنم.
غمی در این شهر ریشه دوانده که نه با خوابیدن از یاد میرود، نه با خندیدن، نه حتی با دور شدن از اخبار و آدمها غمی که صبح با ما از خواب بیدار میشود، در مسیر مدرسه و کار همراهمان میآید شب، درست وقتی خیال میکنیم دیگر توان فکر کردن نداریم، آرام و بیصدا خودش را به گوشهای از ذهنمان میرساند.
همیشه فکر میکردم غم، هرقدر هم عمیق باشد در نهایت تجربهای شخصی است؛ چیزی میان آدم و خودش، زخمی که شاید هیچکس نبیند و هیچکس هم نتواند درکش کند اما حالا فکر میکنم غم جمعی شکل دیگری از رنج است؛ رنجی که حتی برای تحمل کردنش هم نمیتوانی به کسی پناه ببری، چون هر طرف که نگاه میکنی، کسی را میبینی که چیزی برای از دست دادن دارد، کسی که نگران فرداست، کسی که از آینده حرف نمیزند چون دیگر مطمئن نیست آیندهای به آن معنا وجود داشته باشد.
در خیابان راه میروی و چهرهها را نگاه میکنی. سوار اسنپ میشوی و راننده از گرانی، از اجارهخانه، از بچههایش یا از روزهایی میگوید که نمیداند چطور باید از پسشان بربیاید. در جمع دوستانت نشستهای، میان خندهها و حرفهای معمولی، ناگهان بحث به آینده میرسد و ناگهان همه ساکت میشویم، میبینی آدمها دیگر آنقدر که باید درباره رؤیاهایشان حرف نمیزنند؛ بیشتر از ماندن و رفتن میگویند، از دوام آوردن، از اینکه چطور باید از پس ماه بعد بربیایند، از اینکه اصلا قرار است چه اتفاقی بیفتد.
دیگر صحبت از ساختن نیست، از زنده ماندن است.
از اینکه چطور روز را به شب برسانیم، چطور نگذاریم نگرانی تمام لحظههای کوچکمان را ببلعد، چطور در میانه اینهمه نااطمینانی، هنوز بتوانیم برای چیزی ذوق کنیم.
گاهی به آدمها نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم هرکدامشان چه زندگی ناتمامی را با خودشان حمل میکنند. چه آرزوهایی که به تعویق افتادهاند، چه تصمیمهایی که از ترس آینده گرفته نشدهاند، چه شبهایی که با فکر فردا صبح شدهاند. چقدر آدم در این شهر هست که ظاهرا دارد زندگی میکند، اما تمام حواسش به این است که مبادا چیزی از دست برود؛ آرامش، عزیزانش، یا حتی همان اندک امیدی که هنوز برایش باقی مانده.
غم فردی دستکم جایی برای پناه بردن دارد؛ میتوانی از آدمها فاصله بگیری، در اتاقت را ببندی، گریه کنی، بنویسی و شاید کمکم با آن کنار بیایی. درونت را به هم ریخته، اما چطور میشود از چیزی فاصله گرفت که در هوای مشترک همهمان جریان دارد؟
شاید برای همین است که این روزها حتی لحظههای خوب هم کمی غمگیناند. میخندی، اما گوشهای از ذهنت درگیر است. برای چیزی برنامه میریزی، اما نمیتوانی با تمام وجود به آن دل ببندی.
من دلم برای روزهایی تنگ شده که آینده چیزی بود که میتوانستیم با اشتیاق دربارهاش حرف بزنیم، نه چیزی که مجبور باشیم از آن بترسیم. برای روزهایی که برنامهریزی کردن، نشانه امید بود، نه یک جور تلاش برای حفظ تعادل در آشفتگی دلم برای آدمهایی تنگ شده که وقتی از فردا حرف میزدند، منظورشان اتفاقهای قشنگی بود که قرار بود بیفتد، نه فقط چیزهایی که امیدوار بودند اتفاق نیفتد.
و با تمام اینها، هنوز نمیدانم این غم کی تمام میشود. اصلا قرار نیست یک روز صبح بیدار شویم و ببینیم همهچیز خوب شده است. شاید باید یاد بگیریم در همین روزهای دشوار، دستکم نگذاریم اندوه، تمام معنای زندگی را از ما بگیرد. نه از سر خوشبینیهای بیپایه، نه با انکار آنچه میگذرد؛ فقط برای اینکه ما هم حق داریم چیزی بیشتر از دوام آوردن را تجربه کنیم.
حق داریم جوانیمان را صرفا به نگرانی برای فردا نگذرانیم. حق داریم رویا داشته باشیم، عاشق کتاب و موسیقی و آدمها باشیم، برای یک سفر کوچک ذوق کنیم، در خیابان قدم بزنیم و برای چند لحظه به هیچچیز فکر نکنیم. حق داریم زندگی کنیم، نه اینکه تمام عمرمان را صرف آماده شدن برای ادامه زندگی کنیم.
نمیدانم چرا این غم تمام نمیشود فقط میدانم خستهام از دیدن آدمهایی که هرکدام به شکلی دارند خودشان را سرپا نگه میدارند، از شنیدن آرزوهایی که پیش از به دنیا آمدن، محکوم به تعویقاند، از اینهمه زندگی که در انتظار فرصتی برای زندگی کردن مانده است.
2 327
سلام وقتتون بخیر
من دانشجوی ادبیات انگلیسی هستم
جدیدا یه کانال مربوط به ادبیات انگلیسی تاسیس کردم
خوشحال میشم اگر کانال رو به اعضاتون معرفی کنید تا علاقه مندان عضو بشن
ممنون از حمایت و لطفتون
https://t.me/liveliterature
2 327
من فکر میکنم آدم در زندگی سه بار عاشق میشود.
نه لزوما سه رابطهی کامل و رسمی بلکه سه بار با سه شکل متفاوت از عشق روبهرو میشود.
انگار هر دفعه عشق چیزی تازه به آدم نشان میدهد یکبار هیجانش را، یکبار بهایش را، و یکبار معنایش را.
بار اول همان چیزی که اکثر به اسم Teenage Love میشناسند.
عشقی که هیجان دارد ذوق دارد اضطراب دارد.
آن نگاههایی که چند ثانیه بیشتر از حد معمول طول میکشند، لبخندهایی که بیدلیل روی صورت مینشینند، انتظار برای دیدن یک نفر، و آن حسی که برای اولین بار به تو میگوید این آدم برای من فرق دارد.
شاید اولین عشق، عمیقترین عشق زندگی نباشد؛ اما احتمالا یکی از ماندگارترین تجربههای آن است.
چون برای اولین بار است اولین بار که برای یک نفر دلت میلرزد، اولین بار که منتظر یک پیام میمانی، اولین بار که نگاه یک نفر برایت معنا پیدا میکند.
اولین بار که میفهمی ممکن است یک انسان، در میان این همه آدم، برای تو تبدیل به مکان امن شود.
و شاید چیزی که از اولین عشق باقی میماند، خود آن آدم نباشد؛ بلکه نسخهای از خودت باشد که برای اولین بار توانست اینطور دوست بدارد.
عشق دوم احتمالا قرار نیست بماند.
شاید آمده باشد که چیزی به تو یاد بدهد.
گاهی یاد میدهد چطور دوست داشتن با وابستگی فرق دارد.
گاهی یاد میدهد که نمیشود فقط به خاطر دوست داشتن، از خودت بگذری.
گاهی نشان میدهد که بعضی آدمها را میتوان دوست داشت، اما نمیتوان با آنها زندگی کرد.
و گاهی هم برعکس؛ یاد میدهد که ترس غرور یا اشتباهات خودمان میتوانند چیزی را خراب کنند که ارزش نگه داشتن داشته است.
عشق دوم میتواند زیبا باشد یا سخت، سالم باشد یا پر از اشتباه، کوتاه باشد یا طولانی. اما تقریبا همیشه چیزی از خودش جا میگذارد.
شاید بعد از آن، دیگر همان آدم قبلی نباشی. کمی عاقلتر شده باشی کمی بیشتر خودت را شناخته باشی. فهمیده باشی که عشق فقط پروانههای توی شکم و تپش قلب نیست؛ انتخاب است، مسئولیت است، شناختن آدم مقابل است، و مهمتر از همه، شناختن خودت.
و بعد، شاید روزی به عشق سوم برسی.
اینجا دیگر قرار نیست فقط قلبت انتخاب کند.
دیگر صرفا به خاطر یک نگاه، یک لبخند، یک کشش شدید یا هیجان چند ماه اول، کسی را عشق زندگی خودت نمینامی.
قبل از اینکه عاشق تصویری که از یک نفر ساختهای بشوی، خود آن آدم را میبینی؛ اخلاقش را، ارزشهایش را، طرز فکرش را، نحوهی رفتار کردنش در روزهای سخت را.
میفهمی که هیچ عشقی بینقص نیست.
هیچ آدمی قرار نیست همیشه همانطور که تو میخواهی رفتار کند. هیچ رابطهای قرار نیست همیشه شبیه روزهای اولش پر از هیجان باشد.
حتی عمیقترین عشقها هم روزهای معمولی دارند؛ روزهایی که قلبهای تند نیست و فقط دو انساناند که باید انتخاب کنند کنار هم بمانند، حرف بزنند، بفهمند و دوباره همدیگر را انتخاب کنند.
و شاید اینجا باشد که آدم میفهمد عشق عمیق، قبل از آنکه هیجان باشد، فهمیدن است.
فهمیدن اینکه چه کسی روبهرویت ایستاده.
فهمیدن اینکه آیا در کنار او میتوانی خودت باشی یا نه.
فهمیدن اینکه آیا دوست داشتن میان شما دوطرفه است، یا فقط یکی از شما دارد رویای یک رابطه را به جای واقعیت آن زندگی میکند.
به همین دلیل است که من فکر میکنم آدم سه بار عاشق میشود.
بار اول، عشق را احساس میکند.
بار دوم، عشق را تجربه میکند.
و بار سوم، عشق را میفهمد.
اما قشنگترین بخش ماجرا این است که هیچکدام از این عشقها لزوما بیارزش نیستند.
اولی به تو نشان میدهد قلبت چطور میتواند بتپد.
دومی به تو نشان میدهد قلبت چطور میتواند خودش را ترمیم کند.
و سومی به تو یاد میدهد که عشق فقط دربارهی تپیدن قلب نیست؛ دربارهی این است که آیا دو نفر میتوانند با احترام و انتخاب آگاهانه، کنار هم بمانند یا نه.
عشقی واقعی است که وقتی هیجان اولیه آرام گرفت، هنوز چیزی برای ماندن وجود داشته باشد.
چیزی فراتر از کشش.
فراتر از عادت.
فراتر از ترس از تنهایی.
و شاید در نهایت، ما به جایی برسیم که دیگر دنبال عشق بینقص نگردیم؛ چون هیچ انسانی بینقص نیست و هیچ رابطهای هم قرار نیست همیشه بینقص باشد.
آدم فقط دنبال کسی میگردد که بتواند نقصهایش را ببیند و با این حال، انتخابش کند؛ کسی که خودش هم همینقدر واقعی باشد؛ و عشقی که نه فقط در روزهای پرهیجان، بلکه در روزهای معمولی هم دوطرفه باقی بماند.
