fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

Rêverie

Rêverie

رفتن به کانال در Telegram

متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 353
مشترکین
-724 ساعت
-17 روز
+50730 روز
آرشیو پست ها
+1

سلام وقتتون بخیر من دانشجوی ادبیات انگلیسی هستم جدیدا یه کانال مربوط به ادبیات انگلیسی تاسیس کردم خوشحال میشم اگر کانال رو به اعضاتون معرفی کنید تا علاقه مندان عضو بشن ممنون از حمایت و لطفتون https://t.me/liveliterature

i love my girls
+2
i love my girls

i love my girls
+2
i love my girls

من فکر می‌کنم آدم در زندگی سه بار عاشق می‌شود. نه لزوما سه رابطه‌ی کامل و رسمی بلکه سه بار با سه شکل متفاوت از عشق روبه‌رو می‌شود. انگار هر دفعه عشق چیزی تازه به آدم نشان می‌دهد یک‌بار هیجانش را، یک‌بار بهایش را، و یک‌بار معنایش را. بار اول همان چیزی که اکثر به اسم Teenage Love می‌شناسند. عشقی که هیجان دارد ذوق دارد اضطراب دارد. آن نگاه‌هایی که چند ثانیه بیشتر از حد معمول طول می‌کشند، لبخندهایی که بی‌دلیل روی صورت می‌نشینند، انتظار برای دیدن یک نفر، و آن حسی که برای اولین بار به تو می‌گوید این آدم برای من فرق دارد. شاید اولین عشق، عمیق‌ترین عشق زندگی نباشد؛ اما احتمالا یکی از ماندگارترین تجربه‌های آن است. چون برای اولین بار است اولین بار که برای یک نفر دلت می‌لرزد، اولین بار که منتظر یک پیام می‌مانی، اولین بار که نگاه یک نفر برایت معنا پیدا می‌کند. اولین بار که می‌فهمی ممکن است یک انسان، در میان این همه آدم، برای تو تبدیل به مکان امن شود. و شاید چیزی که از اولین عشق باقی می‌ماند، خود آن آدم نباشد؛ بلکه نسخه‌ای از خودت باشد که برای اولین بار توانست این‌طور دوست بدارد. عشق دوم احتمالا قرار نیست بماند. شاید آمده باشد که چیزی به تو یاد بدهد. گاهی یاد می‌دهد چطور دوست داشتن با وابستگی فرق دارد. گاهی یاد می‌دهد که نمی‌شود فقط به خاطر دوست داشتن، از خودت بگذری. گاهی نشان می‌دهد که بعضی آدم‌ها را می‌توان دوست داشت، اما نمی‌توان با آنها زندگی کرد. و گاهی هم برعکس؛ یاد می‌دهد که ترس غرور یا اشتباهات خودمان می‌توانند چیزی را خراب کنند که ارزش نگه داشتن داشته است. عشق دوم می‌تواند زیبا باشد یا سخت، سالم باشد یا پر از اشتباه، کوتاه باشد یا طولانی. اما تقریبا همیشه چیزی از خودش جا می‌گذارد. شاید بعد از آن، دیگر همان آدم قبلی نباشی. کمی عاقل‌تر شده باشی کمی بیشتر خودت را شناخته باشی. فهمیده باشی که عشق فقط پروانه‌های توی شکم و تپش قلب نیست؛ انتخاب است، مسئولیت است، شناختن آدم مقابل است، و مهم‌تر از همه، شناختن خودت. و بعد، شاید روزی به عشق سوم برسی. اینجا دیگر قرار نیست فقط قلبت انتخاب کند. دیگر صرفا به خاطر یک نگاه، یک لبخند، یک کشش شدید یا هیجان چند ماه اول، کسی را عشق زندگی خودت نمی‌نامی. قبل از اینکه عاشق تصویری که از یک نفر ساخته‌ای بشوی، خود آن آدم را می‌بینی؛ اخلاقش را، ارزش‌هایش را، طرز فکرش را، نحوه‌ی رفتار کردنش در روزهای سخت را. می‌فهمی که هیچ عشقی بی‌نقص نیست. هیچ آدمی قرار نیست همیشه همان‌طور که تو می‌خواهی رفتار کند. هیچ رابطه‌ای قرار نیست همیشه شبیه روزهای اولش پر از هیجان باشد. حتی عمیق‌ترین عشق‌ها هم روزهای معمولی دارند؛ روزهایی که قلب‌های تند نیست و فقط دو انسان‌اند که باید انتخاب کنند کنار هم بمانند، حرف بزنند، بفهمند و دوباره همدیگر را انتخاب کنند. و شاید اینجا باشد که آدم می‌فهمد عشق عمیق، قبل از آنکه هیجان باشد، فهمیدن است. فهمیدن اینکه چه کسی روبه‌رویت ایستاده. فهمیدن اینکه آیا در کنار او می‌توانی خودت باشی یا نه. فهمیدن اینکه آیا دوست داشتن میان شما دوطرفه است، یا فقط یکی از شما دارد رویای یک رابطه را به جای واقعیت آن زندگی می‌کند. به همین دلیل است که من فکر می‌کنم آدم سه بار عاشق می‌شود. بار اول، عشق را احساس می‌کند. بار دوم، عشق را تجربه می‌کند. و بار سوم، عشق را می‌فهمد. اما قشنگ‌ترین بخش ماجرا این است که هیچ‌کدام از این عشق‌ها لزوما بی‌ارزش نیستند. اولی به تو نشان می‌دهد قلبت چطور می‌تواند بتپد. دومی به تو نشان می‌دهد قلبت چطور می‌تواند خودش را ترمیم کند. و سومی به تو یاد می‌دهد که عشق فقط درباره‌ی تپیدن قلب نیست؛ درباره‌ی این است که آیا دو نفر می‌توانند با احترام و انتخاب آگاهانه، کنار هم بمانند یا نه. عشقی واقعی است که وقتی هیجان اولیه آرام گرفت، هنوز چیزی برای ماندن وجود داشته باشد. چیزی فراتر از کشش. فراتر از عادت. فراتر از ترس از تنهایی. و شاید در نهایت، ما به جایی برسیم که دیگر دنبال عشق بی‌نقص نگردیم؛ چون هیچ انسانی بی‌نقص نیست و هیچ رابطه‌ای هم قرار نیست همیشه بی‌نقص باشد. آدم فقط دنبال کسی می‌گردد که بتواند نقص‌هایش را ببیند و با این حال، انتخابش کند؛ کسی که خودش هم همین‌قدر واقعی باشد؛ و عشقی که نه فقط در روزهای پرهیجان، بلکه در روزهای معمولی هم دوطرفه باقی بماند.

🖤 فور کنید، با توجه به وایبتون، بهتون یه چیزی بگم که این پاییز انجام بدین.
جواب رو الان می‌ذارم پس لطفا اسپم نباشید و چك کنید.

photo content

photo content
+1

یکی از چیزهایی که همیشه بیشتر از چیزی که باید من را خسته می‌کند نگفتن مشکلات است. اینکه کسی از چیزی ناراحت باشد، دلخور باشد اما به جای گفتنش ناگهان فاصله بگیرد. جواب پیام‌ها را کوتاه کند یا اصلا ندهد. رفتارش تغییر کند و بعد انتظار داشته باشد من از میان سکوتش بفهمم چه اتفاقی افتاده. من نمی‌توانم نه از بی‌اهمیتی، نه از اینکه برایم مهم نیست، نه به این دلیل که حواسم به آدم‌های زندگی‌ام نیست؛ اتفاقا برعکس شاید دقیقا چون اهمیت می‌دهم، سکوت برایم سخت‌تر است. من نمی‌توانم از روی یک باشه بفهمم که چه چیزی در دل تو گذشته. نمی‌توانم از روی دیر جواب دادن‌هایت بفهمم کدام حرفم تو را ناراحت کرده، کدام رفتارم آزارت داده. من ذهن تو را نمی‌خوانم. و آدم‌ها برای من پازل نیستند که بنشینم تکه‌هایشان را کنار هم بگذارم تا شاید به جواب برسم. رابطه هم مسابقه‌ی حدس زدن نیست؛ قرار نیست یکی ناراحت باشد و دیگری تمام شب دنبال سرنخ بگردد که بفهمد چه شد؟ اگر از من ناراحتی، بگو. اگر چیزی آزارت داده، بگو. اگر رفتاری از من باعث شده احساس بدی پیدا کنی، بگو. حتی اگر گفتنش سخت است، حتی اگر می‌ترسی بحث شود، حتی اگر نمی‌دانی چطور باید شروعش کنی، باز هم حرف زدن را به سکوت ترجیح می‌دهم. من قرار نیست همیشه درست رفتار کنم. ممکن است اشتباه کنم، ممکن است حرفی بزنم که منظور بدی از آن نداشته‌ام اما تو را ناراحت کرده باشد. ممکن است حتی متوجه نشوم که کاری که برای من عادی بوده، برای تو مهم بوده است. اما اگر ندانم، چطور باید جبران کنم؟ چطور باید بفهمم چه چیزی را باید تغییر بدهم؟ من از آدم‌ها انتظار بی‌نقص بودن ندارم؛ فقط انتظار دارم وقتی چیزی بینمان تغییر می‌کند، اجازه بدهند من هم بدانم چرا. سکوت آدم‌ها از خود ناراحتی‌شان دردناک‌تر است. چون وقتی حرف می‌زنند، حداقل می‌دانی با چه چیزی روبه‌رو هستی. می‌توانی گوش بدهی، توضیح بدهی، عذرخواهی کنی، اگر لازم بود تغییر کنی و اگر سوءتفاهمی وجود داشت، برطرفش کنی. اما وقتی کسی فقط دور می‌شود، تو می‌مانی و هزار احتمال. نکنه از فلان حرفم ناراحت شد؟ نکنه فلان کاری که کردم بد برداشت شد؟ نکنه اصلا مشکل چیز دیگری است؟ و این حدس‌ها، آدم را خسته می‌کند. من نمی‌خواهم مجبور باشم برای فهمیدن احساست، کارآگاه باشم. اگر قرار است کسی را در زندگی‌ام داشته باشم، دوست دارم بتوانیم با هم حرف بزنیم؛ نه اینکه هر کدام پشت سکوت خودمان بایستیم و منتظر باشیم دیگری بالاخره بفهمد. من با ناراحتم کنار می‌آیم. با از این کارت دلخور شدم کنار می‌آیم. با این حرفت منو اذیت کرد کنار می‌آیم. اما با سکوتی که از من انتظار دارد جوابش را حدس بزنم، نه. چون دوست داشتن، به معنای توانایی خواندن ذهن آدم‌ها نیست. پس اگر چیزی در دلت هست، آن را پشت رفتارهای سرد و جواب‌های ناتمام پنهان نکن. شاید نتوانم همه‌چیز را درست کنم، شاید همیشه همان جوابی را که انتظار داری نداشته باشم، اما حداقل فرصت این را دارم که بشنوم، بفهمم و اگر سهمی در ناراحتی‌ات داشته‌ام، مسئولیتش را بپذیرم.

I still can’t believe that when I told my teacher I was thinking about studying either law or political science she said‌ Political science is a man’s field Like wtf?

love is so cute I wish it were real

+1

عادت عجیب ما این است که برای هر آدمی یک برچسب پیدا می‌کنیم او را در یک سمت بگذاریم و خودمان را در سمت دیگر. انسان‌ها قرار نیست شبیه هم باشند. قرار نیست همه یک جور فکر کنند، یک جور زندگی کنند، یک چیز را دوست داشته باشند یا به یک چیز باور داشته باشند. یکی مذهبی است، یکی یکتاپرست است، یکی هیچ اعتقادی ندارد. یکی سنتی فکر می‌کند و دیگری تمام عمرش را صرف زیر سوال بردن سنت‌ها کرده. یکی عاشق ازدواج است و دیگری اصلا آن را برای خودش نمی‌خواهد. یکی از یک سبک زندگی دفاع می‌کند و دیگری سبک کاملا متفاوتی را انتخاب می‌کند این تفاوت‌ها، به خودی خود، چیز ترسناکی نیستند اتفاقا شاید یکی از طبیعی‌ترین بخش‌های انسان بودن باشند. هرکدام از ما محصول هزاران چیزیم که خودمان انتخابشان نکرده‌ایم؛ خانواده‌ای که در آن بزرگ شده‌ایم، شهری که در آن زندگی کرده‌ایم، آدم‌هایی که با ما حرف زده‌اند و حتی زخم‌هایی که هیچ‌کس از وجودشان خبر ندارد. چطور انتظار داریم نتیجه‌ی این همه تفاوت، آدم‌هایی کاملا شبیه به هم باشد؟ ‌مشکل از جایی شروع میشود که تفاوت تبدیل می‌شود به مرز. به جای من این‌طور فکر می‌کنم، می‌رسیم به تو نباید این‌طور فکر کنی. به جای من این را دوست ندارم، می‌رسیم به هرکس این را دوست داشته باشد، مشکل دارد. و کم‌کم به جایی می‌رسیم که برای ساده‌ترین مسائل زندگی هم جبهه تشکیل می‌دهیم انگار جامعه میدان جنگی است که باید در آن بالاخره یک طرف برنده و طرف دیگر شکست‌خورده باشد. تلخ‌تر این است که بسیاری از این دعواها حتی بر سر چیزهای بزرگی هم نیستند. گاهی فقط یک لباس است، یک موسیقی،‌ یک فیلم‌ یک انتخاب ساده در زندگی دیگری که هیچ تاثیری بر زندگی ما ندارد. اما برایش مرز می‌کشیم، آدم‌ها را دسته‌بندی می‌کنیم و بعد از پشت همان مرزها به هم نگاه می‌کنیم؛ با قضاوت، با خشم. و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا این باشد که در ظاهر، هنوز همه‌چیز یکپارچه به نظر می‌رسد همه کنار هم زندگی می‌کنیم،‌ در خیابان‌ها کنار هم راه می‌رویم،‌ در یک دانشگاه درس می‌خوانیم و در یک شهر زندگی می‌کنیم اما درون این ظاهر یکپارچه، شکاف‌ها هر روز عمیق‌تر می‌شوند. فشار از هر طرف می‌آید از خانواده، جامعه، سیاست، مذهب، شبکه‌های اجتماعی، دوستان، ترس از قضاوت شدن و هزار چیز دیگر‌ آن‌قدر به آدم‌ها گفته‌ایم چه باشند و چه نباشند که خیلی‌ها دیگر حتی فرصت نمی‌کنند بفهمند خودشان چه می‌خواهند. برای همین است که گاهی فکر می‌کنم ما بیش از آن‌که با اختلاف عقیده از هم فاصله گرفته باشیم، با ترس از متفاوت بودن از هم دور شده‌ایم. خیلی‌ها چیزی را باور نمی‌کنند، اما وانمود می‌کنند باور دارند فقط چون نمی‌خواهند طرد شوند. خیلی‌ها چیزی را دوست ندارند، اما سکوت می‌کنند چون می‌دانند اگر نظر واقعی‌شان را بگویند، باید ساعت‌ها از خودشان دفاع کنند. خیلی‌ها حتی خودشان را هم سانسور می‌کنند تا در یکی از دسته‌هایی که جامعه برایشان ساخته جا بگیرند. و نتیجه چه می‌شود؟ یک جامعه‌ی پر از آدم‌هایی که ظاهرا کنار هم‌اند، اما هرکدام در دنیای خودشان زندگی می‌کنند. مذهبی‌ها، بی‌دین‌ها و سنتی ها و هزار دنیای کوچک دیگری که هر روز به تعدادشان اضافه می‌شود. و بدتر از همه این است که کم‌کم یادمان می‌رود آن طرف این مرزها هم انسان نشسته است. آدمی با ترس‌های خودش. با گذشته‌ی خودش. با خانواده‌ای که شاید ما هیچ‌چیز از آن نمی‌دانیم. با تجربه‌هایی که شاید اگر جای او بودیم، ما را هم به همان نقطه می‌رساند. من قرار نیست با همه هم‌عقیده باشم. قرار نیست همه‌ی انتخاب‌های دیگران را بفهمم یا حتی دوست داشته باشم. اما شاید لازم نباشد برای پذیرفتن حق متفاوت بودن یک انسان، اول شبیه او باشیم. جامعه‌ای که در آن همه مثل هم فکر می‌کنند، لزوما جامعه‌ی سالم‌تری نیست. گاهی فقط جامعه‌ای است که آدم‌هایش یاد گرفته‌اند سکوت کنند. و من از جامعه‌ای می‌ترسم که در آن آدم‌ها بیشتر از آن‌که خودشان باشند، سعی می‌کنند عضو یکی از گروه‌ها باشند؛ چون تنهایی بیرون از دسته‌ها برایشان ترسناک‌تر از دروغ گفتن به خودشان شده است. شاید ما به جای این‌همه تلاش برای پیدا کردن تفاوت‌ها، باید کمی هم یاد بگیریم شباهت‌های ساده‌مان را ببینیم.این‌که پشت تمام این عقاید و برچسب‌ها، هنوز آدم‌هایی ایستاده‌اند که می‌ترسند، دوست دارند، از دست می‌دهند، دلتنگ می‌شوند و می‌خواهند زندگی‌شان را به شکلی که خودشان می‌فهمند زندگی کنند. قرار نیست همه‌ی ما به یک جواب برسیم. شاید فقط لازم است یاد بگیریم برای رسیدن به جواب خودمان، دیگری را از حق داشتن جواب خودش محروم نکنیم.

+1