uk
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

Відкрити в Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Показати більше
Іран139 023Категорія не вказана
327
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+3930 день
Архів дописів
Голосове повідомлення02:19

🌱🩵

زهره حرف‌های منوچهر را شنید و قلبش غصه‌دار شد. این‌بار بدون تعارف و مراعات حالِ طرف گله کرد. واضح برایش گفت که اگر مادرت هم شبیه تو می‌بود، حالا این‌جا نبودی. دوتا بیت دیگر را در این بین دوست دارم. غنچه که در طرف چمن وا شود می نتوان گفت که رسوا شود مه که ز نورش همه را قسمتست می نتوان گفت که بی عصمتست گفت: هیچ ندانی تو که من کیستم آمده این جا ز پی چیستم من که تو بینی به تو دل باختم روی ترا قبله خود ساختم حجله نشین فلک سومم عاشق و معشوق کن مردمم شور به ذرات جهان می دهم حسن به این، عشق به آن می دهم این‌بار زهره پیش خود کم آمد دیگر. باز گفت: حسن شما آدمیان کم بقاست عشق بود باقی و باقی فناست یک‌جا بسیار خوبش گفت: روی زمین هرچه مرا بنده اند شاعر و نقاش و نویسنده اند خو جان خواهر خود، این زهره خانم آن‌قدر گفت و گفت و گفت تا ناله بر دل منوچهر اثر کرد و ایشان به خواسته‌ی خود رسید. مقصد از تعریف و توصیف کرده کنایه و گله خوب بوده. زهره بعد از این‌که به خواسته‌اش رسید.. گفت برو! کار تو را ساختم در ره لاقیدیت انداختم بار محبت نکشیدی، بکش زحمت هجران نچشیدی، بچش چاشنی وصل ز دوری بود مختصری هجر ضروری بود تا سخط هجر بیابی همی با دگران سخت نتابی همی زهره چو بنمود به گردون صعود باز منوچهر در آن نقطه بود منوچهر را خواب برده بود و زمانی‌که بیدار شد، دیگر آن منوچهرِ سابق نبود. عاشق بود و بد رقم دل را باخته بود. اندکی به خود آمد و دید جا است و جولا نه. خو یعنی فقط جای تنِ زهره را روی سبزه دید و خودش نبود. خواست رود دید که دل مانع است پای هم البته به دل تابع است حتا نمی‌خواست و نتوانست بر روی سبزه دست بکشد‌.. گفت که گر گیرمش اندر بغل نقش رخ سبزه پذیرد خلل این سر و این سینه و این ران او این اثر پای درافشان او گر بزنم بوسه بر آن جای پای سبزه خوابیده بجنبد ز جای حیف بود دست بر این سبزه سود به که بماند به همان سان که بود این گره آن است که او بسته است بر گره او نتوان برد دست بسته او را به چه دل وا کنم به که بر این سبزه تماشا کنم وه که چقدر خاطره‌ها و دردهای‌مان را دست نخورده نگه‌داشته‌ایم تا مبادا چیزی را که از دست داده‌ایم، از دست بدهیم. آه چه غرقاب مهیبی است عشق مهلکه پر ز نهیبی است عشق غمزه خوبان دل عالم شکست شیر دل است آن که از این غمزه رست

آه آه که عاشقِ این بخش مثنوی زهره و منوچهر هستم: دید چو انکار منوچهر را کرد فزون در طلبش مهر را پنجه عشقست و قوی پنجه یی است کیست کز این پنجه در اشکنجه نیست منع بتان عشق فزون تر کند ناز دل خون شده خون تر کند هر چه به آن دیر بود دست رس بیش بود طالب آن را هوس هر چه که تحصیل وی آسان بود قدر کم و قیمتش ارزان بود لعل همان سنگ بود لیک سرخ هست بسا سنگ چو او نیک سرخ لعل ز معدن چو کم آید به در لاجرم از سنگ گران سنگ تر گر رادیوم نیز فراوان بدی قیمت احجار بیابان بدی . . گر چه از او آیت حرمان شنید بیش شدش حرص و فزون شد امید

زهره سعی کرد برای منوچهر دلبری کند و عاشقی و مستی بیاموزد. از این در و آن در سخن گفت؛ ولی.. تازه جوان عاقبت اندیش بود با خبر از عاقبت خویش بود دید رسیدست لب پرتگاه واهمه را چشم ببست از نگاه آه چه غرقاب مهیبی است عشق مهلکه پر ز نهیبی است عشق کیست که با عشق بجوشد همی وز دو جهان دیده نپوشد همی برای زهره گفت که می‌دانم از بشر بالاتر هستی؛ ولی نمی‌دانم بشر هستی یا پری. هر چه که هست، دیگر برای من دلبری نکن. من تا امروز هیچ عشقی را تجربه نکرده‌ام. از این‌جا که بروم چشم همه سوی من می‌باشد و.. گر اثری ماند از انگشت تو باز شود مشت من و مشت تو عذر چه آرد به کسان روی من یک منم و چشم همه سوی من باز کمی بعد گفته که: گر چه جوانم من و صاحب جمال مهر بتان را نکنم احتمال زن نکند در دل جنگی مقام عشق زنان است به جنگی حرام جایگاه من گفته قلب سپاه است و نمی‌خواهم در قلب زنان جا داشته باشم و خلاصه نمی‌خواهم عاشق شوم. من در مورد مکر زنان در رمان‌ها خوانده‌ام و عشق زنان را از این و آن دیده. واضح گفته هیچ‌کس از عشق و عاشقی خیر ندیده و من هم: دیده و دانسته نیفتم به چاه کج نکنم پای خود از شاهراه

جانم هستی هی. من نه شکارم که ز تو رم کنم زحمت پای تو فراهم کنم تیر بینداز که من از هوا گیرم و در سینه کنم جابجا من ز پی تیر تو هر سو دوم تیر تو هر سو رود آن سو روم

گوشه‌یی از آن شیرین‌زبانی‌ها: تا تو نهی بر کف من پای خود گرم کنی در دل من جای خود یا که بنه پا به سر دوش من سُر بخور از دوش و در آغوش من . . این همه بشنید منوچهر از او هیچ نیامد به دلش مهر از او روح جوان همچو دلش ساده بود منصرف از میل بت و باده بود

در شروع چند بیت برای توصیف منوچهر آمده. -هرچند دوست دارم تمام آن مثنوی را این‌جا به اشتراک بگذارم.- بعد در مورد زهره گفته شده که روزی دلش گرفته و نمی‌دانم خواسته به زمین بیاید و در گل گشت قدم بزند و این چیزها. باز خویشتن آراست به شکل بشر و به زمین آمد. آن‌جا: زیر درختی به لب چشمه سار چشم وی افتاد به چشم سوار تیر نظر گشت در او کارگر کارگرست آری تیر نظر لرزه بیفتاد در اعصاب او رنگ پرید از رخ شاداب او گشت به یک دل نه به صد دل اسیر در خم فتراک جوان دلیر رفت که یک باره دهد دل به باد یاد الوهیت خویش اوفتاد گفت به خود خلقت عشق از منست این چه ضعیفی و زبون گشتن است؟ من که یکی عنصر افلاکیم از چه زبون پسری خاکیم آلهه عشق منم در جهان از چه به من چیره شود این جوان؟ من اگر آشفته و شیدا شوم پیش خدایان همه رسوا شوم عشق که از پنجه من زاده است وز شکن زلف من افتاده است با من اگر دعوی کشتی کند با دگران پس چه درشتی کند؟ (آه آه بیا و خودت ببین زهره جان.) خوابگه عشق بود مشت من زاده من چون گزد انگشت من؟ تاری از آن دام که دایم تنم در ره این تازه جوان افگنم عشق نهم در وی و زارش کنم طرفه غزالی است شکارش کنم دست کشم بر گل و بر گوش او تا بپرد از سر او هوش او جنبش یک گوشه ابروی من می کشدش سایه صفت سوی من من که بشر را به هم انداختم عاشق و دل داده هم ساختم خوب توانم که کنم کار خویش سازمش از عشق گرفتار خویش گر چه نظامی است غلامش کنم منصرف از شغل نظامش کنم زهره جان به همین خیال پیش رفت و چندتا تعریف و توصیف از جوان نظامی مان کرد؛ ولی -شوخی روا باشد- طرف گپ نخورد.

شاه‌بیت بیرون کشیدن قیامت.

ویکی‌پدیا می‌نویسد:
"زهره و منوچهر" شعر بلندی از ایرج میرزا است که در قالب مثنوی و در وزن "مفتعلن مفتعلن فاعلن" سروده شده است. این شعر با مطلعِ "صبح نتابیده هنوز آفتاب/وا نشده دیده‌ی نرگس ز خواب" آغاز می‌شود. محصول آخرین سال‌ عمر وی بود و نتوانست آن را به پایان برساند. داستان زهره و منوچهر برگرفته از ماجرای عشقِ "ونوس و آدونیس" از اساطیر رومی است. در طول تاریخ شاعران و نویسنده‌گان بزرگ، آثار مهمی را در مورد این عشق نافرجام و تلخ خلق کرده‌اند. از جمله منظومه‌ی "ونوس و آدونیس" اثر ویلیام شکسپیر که شعر ایرج میرزا نیز برداشت آزادی از شکسپیر است. البته ایرج تغییرهای زیادی در داستان داده و به هیچ وجه نمی‌توان این اثر را برگردانِ اثر شکسپیر دانست. ایرج چنان استادانه به نقل این داستان به زبان فارسی پرداخته و آن را با فضای ایرانی درآمیخته که خواننده‌ی اثر احساس نمی‌کند که موضوعِ داستان و شخصیت‌ها از یک اثر خارجی اقتباس شده باشد.
راست می‌گوید. من هم فکر نمی‌کردم این‌طور باشد و تازه فهمیدم. خوب، این‌ها را ویکی‌پدیا گفته بود. بنده هم نظر ندهم که دلم ترق بکفد و بمیرم؟ نه نه. حالا که بعد از آن ترجیع‌بندِ سعدی، این مثنوی ایرج میرزا را بسیار دوست می‌دارم، باید در موردش بگویم. منوچهر شاهزاده‌ی زیبا و دوست‌داشتنی و پايبند به قوانین و قول‌هایی است که به خودش برای حذف جایگاه نظامی خود داده. هنوز عشقی را تجربه نکرده؛ ولی زهره فرشته‌ی عشق، دختر زیبا و آسمانی یک روز به زمین می‌آید و می‌خواهد آدم‌هایی را که این همه سال در قلب‌های‌شان دانه‌ی عشق به یکدیگر را کاشته بود، ببیند. این‌طور می‌شود که در شکارگاه با منوچهر روبه‌رو می‌شود و شیفته‌اش. در نخست می‌گوید من که خودم فرشته‌ی عشق هستم، چطور ممکن است این‌طور از عشق کسی بسوزم؟ خدایان همه بر من می‌خندند. پس کاری می‌کنم که منوچهر خودش شیفته‌ام شود؛ ولی زهی خیال محال! زهره سعی می‌کند دل منوچهر را به دست بیاورد؛ ولی نمی‌تواند چون جوانِ داستان ما نمی‌خواهد جایگاهش با خطر مواجه شود. او به این عقیده است که یک نظامی نباید دل در گرو چیز/کسی غیر از شمشیر خود داشته باشد. در این میان گفتگوی طولانی بین زهره و منوچهر صورت می‌گیرد که باز هم بنده بیت‌بیتش را دوست می‌دارم و چندتا شاه‌بیتش را این‌جا می‌نویسم.

Ali_Azimi_Farda_Soraghe_Man_Bia.mp35.56 MB

شادی و طرب بخواب بینم گه گاه وان نیز چو بیدار شوم غم باشد #کمال‌الدین_اسماعیل می‌گویند که خواب‌ها زبان ناخودآگاه‌اند و ذهن آدمی آن‌چه را که در بیداری مجال گفتنش را ندارد، در خواب با رمز و تصاویر یا حس‌هایی فریاد می‌زند. من نمی‌دانم ما مردم چرا در اوج رویا و جایی که نباید، بیدار می‌شویم. شاید ذهن نمی‌تواند بیشتر از آن را تحمل کند. یا شاید واقعیت حسود است و نمی‌گذارد خوشی را -حتا در خواب- تجربه کنیم. ممکن است از نظر روان‌کاوانه دلیلش این باشد که ناخودآگاه فقط تا یک جایی که آستانه‌ی تحملت اجازه می‌دهد، می‌تواند فریاد بزند. من فکر می‌کنم اگر تصویرِ خواب/رویا بیش از حد به واقعیتِ سرکوب شده‌ی درونت نزدیک شود، مکانیسم دفاعی روان بیدارت می‌کند. شاید هم این بیداری ناگهانی پاسخی باشد به همان چیزی که در خواب می‌خواهی. مثلن: پذیرفته شدن، حضورِ کسی، آرامش و چیزهای دیگری شبیه این. و چون در واقعیت نداری‌شان، ذهنت تو را به زنده‌گی واقعی برمی‌گرداند تا بگوید: "نداری." یا شاید اصلن قرار نیست خوابت ادامه‌ داشته باشد. شاید رویا همیشه ناتمام است و واقعیت حسود. پ.ن: باز در جایی که نباید، بیدار شدم.

بی‌احترامی به حضور هیچ‌کس در این‌جا نباشد. در میان آن همه کانالی که ساختم و حذف کردم، ساختم و حذف کردم و ساختم و باز حذف کردم، دلم برای آن کانالم تنگ می‌شود که در نخست مِه بود. بعدها شکر دُخت شد و در آخر گفتند: "نام خودت از شکر دُخت کرده خوبش اس." و رزما صراحت شد و همان‌طور مُرد. بعد از آن کانال دیگر هیچ‌گاه نتوانستم آن‌طور که در آن‌جا بودم، راحت و صمیمی و خوشحال باشم. حالا هم دوست دارم گه‌گاهی نوشته/خاطره‌های آن‌جا را این‌جا بگذارم. نمی‌دانم..

استاد ناشناس به پنج زبان حاکم بوده و دکترا داشته و این همه ترانه و یک دنیا دست‌آورد دیگر. صبورالله سیاه‌سنگ از ایشان پرسیده که پشت این‌ها چیست؟ استاد پاسخ داده: عقده‌ی حقارت.

چندتا پرسش‌وپاسخ کوتاه که کمی‌گک خوشم آمدند. سیاسنگ: در 1985 اناهیتا راتب‌زاده روی‌تان را بوسیده بود. درست؟ فطرت: و من دستش را بوسیدم. سیاسنگ: روزی از خواب برخیزید و دریابید که صادق فطرت هستید، نه ناشناس. آن‌گاه؟ فطرت: جابه‌جا سکته می‌کنم. ناشناس بودن یعنی در دل مردم جای داشتن. این سرمایه را نمی‌خواهم به قیمت هر دو جهان از دست بدهم. سیاسنگ: اگر بار دیگر زاده شوید؟ فطرت: اگر هفت‌بار دیگر هم زاده شوم، می‌خواهم ناشناس آوازخوان افغانستان باشم. سیاسنگ: می‌خواهید کدام مرده را زنده ببینید؟ فطرت: محمود حبیبی را. سیاسنگ: چرا؟ فطرت: از او می‌پرسم: هنوز هم عقیده داری که صادق فطرت ناشناس داغ پاک ناشدنی به دامن خانواده گذاشته است یا از گفته پشیمان هستی؟ سیاسنگ: یکی از ویژه‌گی‌های ناگفته‌ی‌تان؟ فطرت: در زنده‌گی‌ام دروغ نگفته‌ام. سیاسنگ: آینده‌ی کدام هنرمند را رخشنده می‌بینید؟ فطرت: آینده‌ی مزمل مقتدر آوازخوان جوان را. سیاسنگ: بدترین عادت شما در نگاه خودتان؟ فطرت: دزدیدن پول از خانه. همیشه از پول خرید سودا می‌زدم و شورنخود می‌خوردم. سیاسنگ: آیا درست شنیده‌ام که فطرت از استاد سرآهنگ پرسید: می‌توانم افتخار شاگردی شما را داشته باشم؟ او پاسخ داد: نه! وقت شما گذشته است؟ فطرت: کاملن درست شنیده‌اید. حقیقت دارد. سیاسنگ: چرا چنین گفته بود؟ فطرت: بار بار دیدمش، اما هیچ‌گاه از او توضیح نخواستم و نپرسیدم: چرا؟ سیاسنگ: می‌خواهید صد ساله شوید؟ فطرت: می‌خواهم تا زمانی‌که بار دوش کسی نگردم، زنده باشم. سیاسنگ: آرزوها؟ فطرت: همه برآورده شده‌اند. (جانم هستی.) سیاسنگ: به آینده‌ی افغانستان... فطرت: ... خوشبین نیستم. #ناشناس_ناشناس_نیست #صبورالله_سیاه‌سنگ #ص_۱۴۴

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content