241
Підписники
Немає даних24 години
-107 днів
-2330 днів
Архів дописів
241
همانطور که گفتم آنها در دوران مکتب با هم آشنا شدند. دو نفر که از نظر طبقهی اجتماعی و شخصیت تفاوت زیادی دارند؛ ولی یکدیگر را یک رقم دیگه میفهمند و به هم وابسته هستند. رابطهی شان بیشتر پُر از سکوت و حرفهای ناگفته است. هردو درگیر و نگرانِ قضاوت دیگران هستند و هرکدامشان با ترسهای خود دست و پنجه نرم میکنند.
کانل، چون نمیتواند احساسش را به راحتی بیان کند و گاهی هم بخاطر فشارهای اجتماعی -که بیشتر این فشارها از طرف دوستان خودش اس- از ماریان دور میشود در حالی که ماریان بخاطر تجربههای تلخِ خانوادهگی و حسِ بیپناهیاش، به حمایت بیشتر و عمیقتر نیاز دارد. هردویشان به دنبال درک و پذیرش هستند؛ ولی ترس از آسیب دیدن و تعهد، گاهی باعث فاصله گرفتنشان میشود. با وجود تمام این دیوانهگیها، آنها برای هم پناه هستند.
این دو نفر در کنار هم -هرچند ناپایدار- عمق رابطهی انسانی و عاطفی را تجربه میکنند که در رابطههای امروز خیلی کم دیده میشود. در ضمن، نگاهِ ماریان و کانل در جمع به یکدیگر را هم دوست دارم. با وجود فاصلهیی که در بینشان هست، نگاهشان به یکدیگر یکطور خاص به دل مینشیند.
241
"سریال مردم عادی یا Normal People یک درام روانشناختی و عاشقانه است که در سال ۲۰۲۰ نشر شد. این سریال محصول مشترک ایرلند، بریتانیا و ایالات متحده است و توسط شرکت Element Pictures برای شبکههای Three, BBC و Hulu تولید شده است. این سریال از رمان پرفروش سالی رونی، به همین نام اقتباس شده." یادم نیست اینها را در کدام سایتِ گوگل خوانده بودم خوو مقصد اینمی رقم یک چیز اس دیگه.
خلاصهی داستان هم طوری است که ماریان (ادگار جونز) و کانل (پل مسکال) از دوران مکتب با هم دوست هستند و به نوعی یک رابطهی عاشقانهی پهنان و پیچیده دارند و این رابطه تا دوران دانشگاه و بعد از آن هم -با وجود اتفاقهای که در بینشان میافتد و بارها از هم دور میشوند- ادامه میداشته باشد.
"مردم عادی" یک پرترهی دردناک و انسانی از دوتا آدمِ تنهایی است که در جستجوی درک، آرامش و معنا هستند. دردی که در زخمهای پنهانِ درون آدمی ریشه دارد. شخصیت کانل را دوست داشتم. یک چیز دیگر هم خوشم میآید. و آن اینکه تفاوت طبقاتی در این سریال یک رقم کلیشهیی نمایش داده نشده. لایهلایه در روان شخصیتها نفوذ کرده.
حالا بگویم چرا شخصیت کانل را دوست دارم، او با وجود اینکه درونگرا و باهوش است، همیشه حس بیجایی دارد. فرزند زنِ خدمتکار است و حتا زمانیکه به دانشگاهِ معتبر ترینیتی وارد میشود، طبقهی اجتماعیاش همچنان بر هویت او سایه میاندازد. یک بخش از این سایه را که خودش میگوید، اینجا مینویسم:
- چه حسی دارد؟
تو مثل یک ستاره میمانی. نفر اول کلاس هستی.
- منظورت چه است؟
- لذت میبری؟ از اینکه اینطور شناخته شوی؟
- من فکر نمیکنم نابغه یا چنین چیزی هستم.
هیچکس مطالعهی درستی ندارد. آنها فقط میآیند تا در بارهی کتابی که تا حالا نخواندهاند بحث کنند و بعد با اطمینان در بارهاش صحبتهای طولانی میکنند. بعدش مردم گول میخورند.
- و این تو را آزار میدهد.
- فکر میکنم یک کمی آزارم میدهد.
نه ولی اینطور نیست... چیزی که مرا ناراحت میکند این است که من بیشتر اوقات به سختی میدانم چه بگویم. مثل بیرون از این بحث، بیرون از کار.
مثلن آنها نیاز ندارند که همینطوری بگردند و تظاهر کنند. یا اینکه چیزی غیر از خودشان باشند، میدانی که...
حس میکنم من همینطوری میگردم و تلاش میکنم صد نوع مختلف از خودم باشم. این کار جواب نمیدهد.
- به نظر نمیآید اینطوری باشد.
- بعدش در مورد خانه فکر میکنم. مدرسه و... من فقط...
نمیتوانم ارتباطی بین این زندهگی و آن زندهگی برقرار کنم. جور در نمیآید.
#قسمت_پنجم
کانل در ظاهر آرام و باهوش و کمحرف است؛ ولی از درون پُر از تردید و ترس و اضطراب. نمیتواند به راحتی احساسش را بیان کند. تنها به دیگران نه، حتا به خودش. باز این ناتوانی در حرف زدن او را در رابطههایش پیچیده و سردرگم میکند. او از یک طرف به شدت دوست دارد عمیق و واقعی باشد، از طرف دیگه نگران این است که اگر خیلی خودش باشد، آسیب ببیند یا طرد شود و این کشمکش باعث میشود گاهی خود را سرزنش کرده حس کند که نتوانسته خودش باشد یا نمیدانم جای خودش را در زندهگی پیدا کند. او همیشه تلاش میکند خود را درک کرده بپذیرد؛ ولی محیطی که در آن است فشارهای زیادی رویش گذاشته که نمیتواند رها شود.
باز ماریان برعکس از خانوادهی مرفه میآید؛ ولی همان خانهی بزرگ، پُر از خشونت و بیمهری و سرکوب است. خود ماریان هم یک معمای پیچیده است و به ظاهر یک دختر مرفه و بیدرد و بیتفاوت است؛ ولی درونش پُر از شکستهای عاطفی و تنهایی عمیق است. فضای خانه و خانواده هم باعث شده ماریان همیشه فکر کند "دیگری" است. حتا با خودش هم بیگانه است. کمیگک شبیه کانل. ماریان خودش را قوی و مستقل نشان میدهد؛ ولی آسیبپذیر و حساس است. با ترسهای عمیق و حس ناامنی که از کودکی در او ریشه دوانده. او در خانواده نتوانسته جایگاه واقعی خودش را پیدا کند، برای همین در رابطههایش هم همیشه محتاط است و به اصطلاح گارد میگیرد و نمیتواند کامل خودش باشد.
ماریان میخواهد عاشق باشد و دوستداشته شود؛ ولی از رد شدن و شکست میترسد و همین باعث میشود فاصله بگیرد. ترس، امید، قدرت، ضعف، آزادی، محدودیت و میل به پذیرفته شدنِ شخصیت ماریان را هم دوست دارم. این تضادها او را به یک انسان واقعی و دردناک تبدیل کرده و میتوانم هر لحظه عمق رنج و تلاشش برای یافتن خودش را ببینم. باز رابطهی کانل و ماریان هم شبیه شخصیتهایشان پیچیده و پُرتنش و پُر از لایههای پنهان است.
241
سه روز شده که نیلوفر در میزند و سعی میکنم نشنوم؛ ولی.. امشب دلم میخواهد در را باز کنم و مدتی میزبانش باشم.
241
مهمان داریم و در بارهی صدای حیوانها و پرندهها حرف میزنند. گفتم که در میان حیوانها، صدای بقه را خوش دارم و در میان پرندهها، صدای موسیچه را. باز گفتند که: "همی موسیچه چه میگفته باشه؟ چقدر یک صدای خوبش داره." دوتا افسانه یادم آمد و برایشان قصه کردم. اولی را چند سال پیش در یکی از کانالهای تلگرام خوانده بودم و دومی را در نخستین سالهای عروسیشان، از ینگهام شنیده بودم.
۱- افسانهی "موسا کو تقی؟" در باورهای مردم خراسان شنیده شده و داستان آن طوری است که سه برادر بودند به نامهای موسا، تقی و کریم. این سهتا برادر وقتی کودک بودند بدون اجازه برای بازی از خانه دور میشوند. تقی هنگام بازی کردن گم میشود و موسا و کریم نمیتوانند او را پیدا کنند. آخر موسا و کریم از خدا میخواهند که یکی از آنها را به پرنده تبدیل کند تا از آسمان دنبال تقی بگردد و دیگری به خانه رفته خبرِ گم شدن تقی را به پدر و مادر بدهد. خدا دعایشان را قبول میکند. کریم به پرندهیی -که موسیچه باشد- تبدیل میشود و به پرواز درمیآید؛ ولی نمیتواند تقی را پیدا کند. از آن روز به بعد با صدایش مدام از موسا سراغ تقی را میگیرد که شاید به خانه برگشته باشد. باز این صدا به عنوان آواز در نسلهای بعدی این پرنده نهادینه میشود.
۲- عروسی حضرت یوسف بوده و برای مهمانها تدارک میدیدهاند، موسیچهها خوراکهای آماده شده را نوک میزدهاند، برای همین به آنها گفته شده که بروید برای آتشِ زیر دیگ هیزم بیارید. آنها دنبال هیزم رفته به منقارهای خود چوبکهای کوچک را برداشته میآوردند و میبینند که عروسی تمام شده و از آن زمان تا امروز این صدا در آنها نهادینه شده و هی میپرسند: "یوسف کَی طوی کده بود؟"
پ.ن: هرچند هردوی این روایت دور از باور هستند؛ ولی از نامش پیداست، افسانه. با این وجود، این ترانه را بشنویم. خوبش اس.
241
- از تنبلی نان و اَو میخوری عه؟
- تنبلی نیست پدر جان، آشپزی و آشپزخانه ره خوش ندارم.
- خی شاو خو دیگ کدی.
- او بخاطر شما بود. گفتم مادر مریض هستند، نگویید که گشنه ماندم.
- خودت که گشنه بانی خیر اس؟
- فدای سرم خو مگم نان ره گرم کنین خا؟ مه رفتم.
- تو دختر آخر میموری.
241
دلدار که گفتا به تو ام دل نگران است
گو میرسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعلِ روان بخش
ای درج محبت به همان نام و نشان باش
241
گفتند: نمیدانم چرا ولی این عبارت یکباره مرا به یاد تو انداخت.
گفتم: شاید برای آن نیلوفری باشد که تاکستان شد.
گفتند: جایی خوانده بودم که در ادبیات تاکستان نماد مستی هست و به تعبیر شما نیلوفر از آن حس پاک و معصومانه به مستی عمیق، شور و هیجان تبدیل شده.
گفتم: هرکدام در جای خودش زیباست؛ ولی برای روح سرکش ما، ظرافت و معصومیت کشنده بود/هست.
گفتند: تاکستان شدن پاداش همان روح سرکش است و این بلندپروازی و طغیان برازنده شماست.
و ما سپاسگزارِ این نگاهِ زیبای شما هستیم!
241
عباس کیارستمی عشق را نوعی "نادانیِ دلخواه" میداند؛ حالتی که در آن، ما دیگری را آنگونه که هست نمیبینیم، بلکه آنگونه که میخواهیم میبینیم. از این منظر، عشق در مرز میان واقعیت و خیال شکل میگیرد. هرچه شناخت بیشتر میشود، خیال عقب مینشیند و تصویرِ واقعیِ انسان آشکارتر میشود. پرسش تلخ کیارستمی این است: آیا عشق با شناخت عمیقتر میشود، یا درست از همانجایی پایان مییابد که شناخت آغاز میشود؟
#برگرفته_شده_از_کانال_چرکنویس
یک پیوندِ دلی و رسمی و دوازده ساله تمام شد.
یکی از آن دو نفر استوری گذاشته که:
