241
Подписчики
+124 часа
-117 дней
-2330 дней
Архив постов
241
سه روز شده که نیلوفر در میزند و سعی میکنم نشنوم؛ ولی.. امشب دلم میخواهد در را باز کنم و مدتی میزبانش باشم.
241
مهمان داریم و در بارهی صدای حیوانها و پرندهها حرف میزنند. گفتم که در میان حیوانها، صدای بقه را خوش دارم و در میان پرندهها، صدای موسیچه را. باز گفتند که: "همی موسیچه چه میگفته باشه؟ چقدر یک صدای خوبش داره." دوتا افسانه یادم آمد و برایشان قصه کردم. اولی را چند سال پیش در یکی از کانالهای تلگرام خوانده بودم و دومی را در نخستین سالهای عروسیشان، از ینگهام شنیده بودم.
۱- افسانهی "موسا کو تقی؟" در باورهای مردم خراسان شنیده شده و داستان آن طوری است که سه برادر بودند به نامهای موسا، تقی و کریم. این سهتا برادر وقتی کودک بودند بدون اجازه برای بازی از خانه دور میشوند. تقی هنگام بازی کردن گم میشود و موسا و کریم نمیتوانند او را پیدا کنند. آخر موسا و کریم از خدا میخواهند که یکی از آنها را به پرنده تبدیل کند تا از آسمان دنبال تقی بگردد و دیگری به خانه رفته خبرِ گم شدن تقی را به پدر و مادر بدهد. خدا دعایشان را قبول میکند. کریم به پرندهیی -که موسیچه باشد- تبدیل میشود و به پرواز درمیآید؛ ولی نمیتواند تقی را پیدا کند. از آن روز به بعد با صدایش مدام از موسا سراغ تقی را میگیرد که شاید به خانه برگشته باشد. باز این صدا به عنوان آواز در نسلهای بعدی این پرنده نهادینه میشود.
۲- عروسی حضرت یوسف بوده و برای مهمانها تدارک میدیدهاند، موسیچهها خوراکهای آماده شده را نوک میزدهاند، برای همین به آنها گفته شده که بروید برای آتشِ زیر دیگ هیزم بیارید. آنها دنبال هیزم رفته به منقارهای خود چوبکهای کوچک را برداشته میآوردند و میبینند که عروسی تمام شده و از آن زمان تا امروز این صدا در آنها نهادینه شده و هی میپرسند: "یوسف کَی طوی کده بود؟"
پ.ن: هرچند هردوی این روایت دور از باور هستند؛ ولی از نامش پیداست، افسانه. با این وجود، این ترانه را بشنویم. خوبش اس.
241
- از تنبلی نان و اَو میخوری عه؟
- تنبلی نیست پدر جان، آشپزی و آشپزخانه ره خوش ندارم.
- خی شاو خو دیگ کدی.
- او بخاطر شما بود. گفتم مادر مریض هستند، نگویید که گشنه ماندم.
- خودت که گشنه بانی خیر اس؟
- فدای سرم خو مگم نان ره گرم کنین خا؟ مه رفتم.
- تو دختر آخر میموری.
241
دلدار که گفتا به تو ام دل نگران است
گو میرسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعلِ روان بخش
ای درج محبت به همان نام و نشان باش
241
گفتند: نمیدانم چرا ولی این عبارت یکباره مرا به یاد تو انداخت.
گفتم: شاید برای آن نیلوفری باشد که تاکستان شد.
گفتند: جایی خوانده بودم که در ادبیات تاکستان نماد مستی هست و به تعبیر شما نیلوفر از آن حس پاک و معصومانه به مستی عمیق، شور و هیجان تبدیل شده.
گفتم: هرکدام در جای خودش زیباست؛ ولی برای روح سرکش ما، ظرافت و معصومیت کشنده بود/هست.
گفتند: تاکستان شدن پاداش همان روح سرکش است و این بلندپروازی و طغیان برازنده شماست.
و ما سپاسگزارِ این نگاهِ زیبای شما هستیم!
241
عباس کیارستمی عشق را نوعی "نادانیِ دلخواه" میداند؛ حالتی که در آن، ما دیگری را آنگونه که هست نمیبینیم، بلکه آنگونه که میخواهیم میبینیم. از این منظر، عشق در مرز میان واقعیت و خیال شکل میگیرد. هرچه شناخت بیشتر میشود، خیال عقب مینشیند و تصویرِ واقعیِ انسان آشکارتر میشود. پرسش تلخ کیارستمی این است: آیا عشق با شناخت عمیقتر میشود، یا درست از همانجایی پایان مییابد که شناخت آغاز میشود؟
#برگرفته_شده_از_کانال_چرکنویس
یک پیوندِ دلی و رسمی و دوازده ساله تمام شد.
یکی از آن دو نفر استوری گذاشته که:
241
بانوی رویاهای من...
گفت: حال ات چطور اس؟
گفتم: خوب نیستم.
کمی حرف زدیم و من رفتنی شدم.
گفتم: حالا میروم و دوست دارم وقتی برگشتم چیزی گفته باشی که بتواند حالم را عوض کند. (لحنم جدی؛ ولی حرفم شوخی بود.)
برگشتم و با این ترانه روبهرو شدم.
گفته بود: از وقتی این صدا را شنیدم تا حالا که این آهنگ را فرستادم به تو و حرف تو فکر میکردم. هرچه کردم و هرچه نوشتم راضی نشدم که برایت بفرستم. هرچه نوشتم ضعیف بود و هرچه در ذهنم آمد ارزش فرستادن نداشت. لطفن دیگه امتحانم نکن، چون ناکام میمانم. تنها همین آهنگ میتواند حرف دلم را برایت بگوید و امیدوارم نشنیده باشی.
یعنی... هیچی ندارم که بگویم.🥹
