تاکستان انگور
Відкрити в Telegram
326
Підписники
+224 години
Немає даних7 днів
+3930 день
Архів дописів
اگر در نوشتن آنقدر ماهر بودم که میتوانستم افکارم را اینجا بریزم، میگفتم که این روزها چقدر همهچیز خوب هست و چقدر خوشحالم. مدتیست دربهدر دنبال چیزی میگردم تا حس و حالم را بیان کند و اندکی از این حسِ خوب کم شود. میپرسید که چرا باید از خوشحالی ترسید و چرا باید خواست تا کم شود، در حالیکه این همهسال منتظر چنین روز و چنین حال و چنین رزمایی بودی؟ دوتا دلیل دارم، نخست اینکه عذابوجدان میگیرم. باری، همکارم گفته بودند: "یک ویژهگی و یک ضعفت این است که تمرکزت روی خودت هست و تمرکزت روی خودت هست." و این یعنی خودخواه هستم. نه والا آنقدر هم خودخواه نیستم که میهنم جلو چشمم از درد به خود بپیچد و من خم به ابرو نیاورم؛ ولی خوب.. حس میکنم تمام رنجی را که باید، در بیستوچند سالی که گذشت، کشیدم. در زندهگیام روزهایی بود که گمان میکردم آن حجم از رنجی که روحم را متلاشی میکند، تنها برای من نیست و به نظریهی تناسخ پناه برده میگفتم، حتمن روحم چند دَور قبل از من در جسمهای دیگری زندهگی کرده و غمهای آن ادوار را با خودش آورده که من اینقدر غمگینم و از سر و صورتم غم میبارد.
زمانیکه اوضاعِ میهنم را میبینم ناراحت میشوم. برای دخترانی که نتوانستند مکتب و دانشگاه را تمام کنند ناراحت میشوم، برای مردانی که بخاطر یک لقمه نان جلو این و آن خم و راست میشوند و برای مردانی که سرافکندهگی جلو زن و فرزند خود را تاب آورده نمیتوانند و خود را آتش میزنند. قلبم برای آن کاکاهایی که با قامت خمیده در پیادهروِ کنار روضه آب لیمو میفروشند و کفش رنگ میکنند و سودای آدمها را از یکجا به جای دیگر میبرند و دستمالی را جلو خود پهن کرده چهارتا جنسِ ناچیز را میفروشند و برای کارگرانِ چهارراهی شهرداری، تکهتکه میشود و کاش کاری از دستم برمیآمد و برایشان انجام میدادم. کاش خوابی که امروز صبح دیدم، خواب نبود و من استاندارِ بلخ بودم و تمام آنچه را که در خواب دیدم، در بیداری نصیب همشهریهایم میشد؛ ولی خوب نمیشود و همان حرفِ انستاگرام است که میگفت: "بعضی وقتها جانت هم که در برود، نمیشود." شاید این نشدن را پذیرفتهام که حالا با وجود همهچیز حالم خوب هست. نمیدانم در کجا؛ ولی خوانده بودم که ناامیدی درمان هست و بوده.
دومین دلیلم برای اینکه میخواهم از حالِ خوب و خوشحالیام کم کنم، این است که قلب من کوچک و ضعیف هست و میترسم روزی...
پ.ن: اینی را سه روز قبل تا همینجا نوشته بودم، حالا خود را میکُشم ادامهاش یادم نمیآید که بنویسم خو مگم از آن حالِ خوب، کم کردند.
Repost from هِیچْ مَن
حال که از سادهترین چیزها متاثر میشوی، بسی رنج خواهی برد دوستِ من، این جهان با آدمهای بسیار حساس، سر سازگاری ندارد.
با هستیام وداع تو و من چه میکند
با فرصت نیامده رفتن چه میکند
بخت سیه زچشمکسان جوهرم نهفت
شبهای تار ذره به روزن چه میکند
فریاد از که پرسم و پیش که جان دهم
کان غایب از نظر به دل من چه میکند
هستی برای هیچکس آسودهگی نخواست
گر دوست این کند به تو دشمن چه میکند
تیغ قضا سر همه در پا فکنده است
گردون درین مصاف به جوشن چه میکند
هرشیشه دل حریف تکوتاز عشق نیست
جاییکه مرد نالهکند زن چه میکند
رنگ به گردش آمدهای در کمین ماست
گر سنگ نیستیم فالاخن چه میکند
دل خنده کار زشتی اعمال کس مباد
زنگی چراغ آینه روشن چه میکند
داغ دل از تلاش نفسها همان بجاست
در سنگ آتش این همه دامن چه میکند
آه از مآل خرمی و انبساط عمر
تا گل درین بهار شکفتن چه میکند
دلهای غافل و اثر وعظ تهمت است
بر عضو مرده مالش روغن چه میکند
تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است
بیدل سر بریده به گردن چه میکند
#بیدل
آن روز ساعت اول بایسکیلسواری کردیم و در ترقیتعلیم نوشتم: "کتاب و گوشی نبود." گوشی نداشتم که ثبوت بگیرم. 💔😂
سه ماه از نخستین روز کاریام به عنوان آموزگار گذشت. در این سهماه یک دنیا اتفاق افتاد و دو دنیا چیز میز یاد گرفتم و کمیگک آدمها را شناختم و کمی بیشتر از کمیگک، خودم را. البته این موضوع از آنچه که میخواهم بگویم، کلن جداست و حوصلهی بلند بالایی میخواهد که شاید بعدها داشتم و با عنوانِ "یک بهار تجربه" نوشتم. حرف من این است که در این سهماه یکی از بزرگترین چالشهای که چهار دستوپا به دست و دامان منِ مسکین چسبیده بود، نبود کتاب درسی برای خودم و دانشآموزانم بود و هنوز هست. هر روز یک فرمان جدید صادر میشود تا به سمعِ کارمندان دولت رسانده شود؛ ولی یک روز نالههای ما به سمعهای مبارک بزرگان نرسید خو خیر است ما به این گوشهای ناسمع عادت کردهایم خو مگم اینمی روز که من گوشی خود را در خانه مانده بروم -جدا از درد ناتوانی در ثبتلحظهها- درد نداشتن کتاب را کجای دلم بگذارم؟ عه؟ خو قبول دارم که آن روز رزمای خودخواه -مثلن- خوشحال شده بود خو مگم آن خوشحالی فقط برای این بود که پاسخِ الاشهشکنی باشد برای مدیر مسوولِ بخش ما. چون زور میگفت؛ ولی حالا ناراحت هستم. فرمانها و اطلاعیهها و چه و چهها صادر شده که پرسشهای آزمون چهارنیمماه باید چنین باشد و چنان؛ ولی کتابی نیست که از روی آن پرسشها را آماده کنیم. خو دانشآموزِ مسکین که کتاب ندارد تا از رویش در شبهای آزمون بخواند خو به شانهی چپِ مملکتدارهایمان. باز یک گپ دیگه هم است. بااااااید بروز باشیم و آخرینِ چاپِ کتابها را تدریس کنیم و آن آخرررررررین چاپ نه در معارف است و نه هم در بازار و نه حتا پی.دی.اف پیدا میشود. مگر یک سایت که آن هم دانلود نمیشود. این همه روز دانهدانه از روی آن سایت عکس میگرفتم و از روی عکس تدریس میکردم. اوووقدر پول ندارم که آن عکسها را چاپ کرده جزوه جور کنم و دوتا اوووقدر حوصله هم ندارم که در کنارِ پلانِ گدودِ که امسال مُد شده، حاضری و ترقی و ورقبازیهای دیگر، درسهای روزانه را هم روی کاغذ نوشته در مکتب تدریس کنم. به همی اجازهی خودم امروز که رفتم با دانشآموزانم بایسکیلسواری میکنم. 😎
پ.ن: اگر اشتباه نوشتاری داشت، تا برگشت، بوبخشید. همین که آمدم و دستم دوباره به عشقم -گوشی- رسید، درست میکنم.
خواندن خاطرهها خوشایند است. هر خاطرهیی که میخوانم، مرا به یاد خاطرهیی از خودم -که هنگام نوشتن از ذهنم کوچیده بودند- میاندازد و میگویم، چرا اینی را ننوشتم و یک دنیا گپ دیگر خو مگم در بین تمام آنها، خاطرهی گُردآفرید را صحیحگک زندهگی میکنم. نه که رفیق باشد، نه! چون با اینمی چشمهای قشنگم دیدهام ازو خاطر.
Repost from کلانتر میخکوب
یک حرکت فمینیستی مثبت
امروزه، گروههای زیادی هستند که با ادعاهای بزرگ، جز حس بد از یک ایدهٔ مثبت، چیزی بار نمیدهند. منظورم آنهایی هستند که زیر نام فیمینیسم و حمایت از زنان محروم، حرکتهایی انجام میدهند که عایدش تنش و دشنام و بدگمانی و ناامنی و اختناق است.
اما یک جریان خیرخواه و مثبتاندیش، نباید تاختوتاز داشته باشد. در تاریخ، حتا آنهایی که مبارزات چریکی انجام داده اند نیز، بنا بر باورهای مثبتشان، منجر به اتحاد و همدلی شده و گروههای مختلفی را در بر گرفته اند. هدفم این است که با نیکویی و نرمش هم میتوان مبارز بود.
آن حرکت فمنیستی مثبتی که در این چند روز شاهدش بودیم، ابتکار مجلهٔ گندمین است تحت عنوان «فصلنامهٔ گندمین، ویژهٔ خاطرات دختران افغانستان از مکتب». این حرکت، یک فضای بزرگ همدلی و صمیمیت و زیبایی خلق کرده که نیاز مبرم روحیهٔ جوانان افغانستان است؛ جوانانی که غرق در تاریکی و ناامیدی هستند و خود را گمنام و فراموششده حس میکنند و حتا از همدیگر دور افتاده اند. مجلهٔ گندمین، دعوت کرده تا بانوان افغانستان از خوشیها، غمها، خاطرهها، آرزوها، شکستها، صمیمیتها و همدلیها، بنویسند؛ حدود هفتاد تن به این دعوت لبیک گفته اند و یک مجموعهٔ شیرین و زیبا و تاریخی با هم ساخته اند. من که میبینم، این شادی بزرگی به همه بخشیده است. نه تنها به خود این هفتاد بانو، بلکه به مخاطبها نیز حس خوب داده است. به نظر من، این جریان مثبت است، چه زیر نام فمینیسم باشد چه نباشد. قوه و نیرو و حسی که گندمین بخشیده، به مراتب بهتر است از حرکتهایی که پُر از تنش و جنجال و بار منفیست.
جا دارد قدردانی ویژه شود از بانوی زحمتکش و پرمهر، بهشته خرم که مدیر مسوول این فصلنامه هستند و ویراستار فداکار و زحمتکش فصلنامه، بانو فرحناز حامد. قدردانی ویژهتر هم از نثار جان آریانفر که طراح گرافیک و صفحهآرای فصلنامه هستند. و ویژهترین قدردانی هم باید از آن هفتاد بانویی شود که نوشتند تا این فصلنامه شکل بگیرد.
از همان لحظهیی که خبر شدم مجلهی گندمین آمادهی نشر است، بیصبرانه منتظر بودم صبح شود و بتوانم آن همه خاطرهی خوب را بخوانم. امروز هم در راه بودم که صدای اعلان تلگرام به گوشم آمد و دلم گفت، "این را باز کرده ببین رزما." چشمهایم روشن شدند. کانالِ تلگرامِ گندمین بود و لینک مجله را اشتراکگزاری کرده بودند. سایت را باز کرده یک مرور کردم و بهبه..! چه طراحی خوب و دوستداشتنی! رنگش را بیشتر دوست داشتم. آنقدر زیبا بود که همان لحظه آرزو کردم که کاش شبیه مجلههای دوران مکتب، در دستم میبود و ورق زده به عکسهایش نگاه میکردم. (در دروان مکتب و روی چوکی دانشآموزی اوووقدر به متنها توجه نمیکنیم نه؟ ازو خاطر). دوصد و سیوپنج صفحه بود. خوشحالتر شدم. بعد، خاطرهها.. آن ترتیب و آن نظم را بسیار دوست داشتم:
- پیشگامان آموزش.
- سالهای دگرگونی و بیموامید.
- طالبان دور نخست و مهاجرت.
- بازگشت به مکتب و روش نو.
- نسل پُر شور و پویا.
- آخرین نسلِ دانشآموزان حضوری و آموزش برخط.
با خودم گفتم، گپ از چیزی که فکر میکردی، کلانتر بوده بچیش. این شماره از گندمین، یعنی یک عمر تجربه و خاطره. یعنی تنها از محرومیتها و نمیدانم اتفاقهای این چند سالِ اخیر نمیخوانی رزما. از دور دورها میخوانی. از دورانی که حسرت زیستن در آن، روی قلب و روحت سنگینی میکند. از دورانی که مادر برایت قصه میکردند. یعنی... نمیتوانم در بارهی این حس بنویسم.
همانطور که برای پرنیان جان گفتم، داخل موتر بودم و مجله را باز کرده یک مرور کلی به نامهایش انداختم و همانطور که در پاراگرافِ بالا گفتم، شگفتزده شدم. امیلیا اسپارتک و ثریا بها. یعنی نویسندهی کتابِ "رها در باد" بهبه رزما! بهبه! عجب سعادتی! آنجا و آنگاه فقط به نامها و عکسها نگاه کردم و البته که خودم را دیدم و یک رقم خوشحالک واری شدم. در پنج ساعت درسی، در راه و در خانه -که مهمان بود و نتوانستم آنگاه که میخواستم، مجله را باز کنم- به "گندمین" میاندیشیدم.
دوست داشتم و کاش میتوانستم سطر سطر و صفحه صفحه در بارهی واژهی گندم و گندمین بنویسم. همین امروز بود که برای یک دوست گفتم، به واژههای خوشه و خرمن و گندم و دَرَو و شکوهِ شان فکر کردهای؟ گفتم که دوست دارم در بارهی این واژهها بنویسم. حالا از خوشه و خرمن و دَرَو گذشته، فقط در بارهی گندم میاندیشم و البته بیشتر به گندمین. به این میاندیشم که این نام، چقدر برازندهی محتواییست که از این دریچه منتشر شده. سالهای قبل، بیتی از سوزنی -شاید- سمرقندی خوانده بودم که میگفت: "بر نان گندمین بُدم آنگه جوین سخن/اکنون که گندمین سخنم نیست نان جو" آنجا بود که واژهی گندمین و مخصوصن "گندمین سخن بودن" توجهام را جلب کرد و حالا میدانم گفتارِ گندمین، یعنی گفتار و سخنِ شیرین. یعنی همین نوشتههای نشر شده در گندمین.
حالا هم ساعت 20:22 است و من نخستین سطرهای نخستین خاطره را میخوانم و دوباره به تصاویر نگاه میکنم و نمیتوانم بنویسم چه حسی دارم. در ضمن، همین پاراگرافِ نخست، برایم گفت: "هنوز اندر خم یک کوچهای!" ادامهاش را میخوانم و از تورنمنتها و کنفرانسها یاد شده. ذهنم یاری نمیکند، بعد با خودم میگویم، دور برو دختر دور. دورتر از این سالهایی که دیده و شنیدهای. این خاطره متعلق به دورانیست که برای نسل ما باور پذیر نیست. متعلق به دورانی که شمسالدین مسرور از آن یاد کرده و.. اِه! یک رقم غمگین واری شدم. ادامهی حرفهایم بماند برای بعدها خو مگم از استاد بهشتِ خوب و نازنین و فرح جانِ بسیار دوستداشتنی، بسیارتر از بسیار سپاسگزار هستیم.
گفتگوی اعضای گندمین بعد از نشر مجله.
پرنیان جان🤍: مطمئنم هرکه اول مجله را باز کند به سوی نوشتهی خودش میرود. 😀
رزما صراحت: من رفتم سراغ نامها تا ببینم از چه کسانی خواهم خواند و البته که رفتم ببینم خودم د عکس چطور افتادهام. 😁🌚
✉️: چهرهی دلنشین دارین
رزما صراحت: ها خوارک بدک نیست یک چاره میشه.
بهشت🌸: گفته یک دوستم «پیسه تیل ره میکشه»😅
رزما صراحت: والا که همتو اس. 😁🌚
Repost from N/a
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
باز هم به اجازهی فروغِ عزیز و دوستداشتنیام:
این روزها هستند
این روزهای خوب
این روزهای سالمِ سرشار
این آسمان های پر از ابرها
این شاخساران پُر از گیلاس
این دشتهای پُر از خرمنِ گندم
این خانههای تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها
به یکدیگر
این بامهای بادبادکهای بازیگوش
این کوچهها گیج از عطر اقاقی ها
این روزها هستند...
Repost from N/a
من، آدمی هستم که به آدمها، لحظههایی که کنارشان بودهام، خاطرههایی که از آن لحظهها برایم مانده و به حسی که در کنارشان تجربه کردهام، ارزش قایل هستم. آدم فراموشکاری نیستم و هیچ خاطرهیی از ذهنام نمیرود. شاید دیگر با صاحب آن خاطره نباشم و حتا خبر نداشته باشم که زنده است یا مُرده؛ ولی جایگاهی که در ذهن و زندهگی من داشت، دستنخورده میماند.
این چند روزِ آخر، روزهای خوبی نیستند و عزیزانی که کنارم هستند، ماندگارترین صفحهی خاطرههایم را خریدهاند. و یکی از آنها ناهید هست. اَودُر زادهیی که در رفاقت و خواهری برایم سنگتمام گذاشت. این را هم میدانم یک روز بهخیر به خانهاش میرود و از حالا ترسِ رفتناش به دلم افتاده؛ ولی بودناش بسیار باارزش هست!
خوو خلاصه تکرارِ همان حرف است دیگر.. آدمهای که این روزها کنارم اند آدمترین آدمِ زندهگیام هستند و میمانند.
