ru
Feedback
تاکستان

تاکستان

Закрытый канал

نیلوفری که تاکستان شد!

Больше
Иран143 362Категория не указана
250
Подписчики
-124 часа
-37 дней
-1330 дней
Архив постов
هربار که می‌گویند: "نمی‌فهمی چه کشیده چون در موقعیتش نبودی." یا نمی‌دانم، چیزهایی شبیه این، تمام آن شب و روزها و تمام آن سال‌ها را دوباره زنده‌گی می‌کنم.‌ دلم می‌خواهد روی پیشانی‌ام بنویسم که در برخورد با من محتاط‌تر از دیگران باشید چون ذهن من همان اتاقکِ زیر شیروانی‌ست* که در آن چیزها می‌توانند سال‌ها روی هم تلنبار شوند. دلم می‌خواهد برای آدم‌ها بگویم، تاثیر حرف‌ها و رفتار شان بیش از آن‌چه فکر می‌کنند، در من ماندگار هست و هیچی را فراموش نمی‌کنم. پس در مورد من بیشتر از دیگران مراقب باشید. من آدمی نیستم که به‌راحتی از روی چیزی رد شده بتوانم، آدمی نیستم که بگویم: "بی‌خیال! یک اتفاق بود و گذشت." من بارها آن اتفاق را مرور می‌کنم و هربار طوری رنج می‌کشم که گویی همان نخستین‌بار هست. پس لطفن بیشتر از هر کس دیگری مراقب رفت‌وآمدها، حرف‌ها، سکوت‌ها، نگاه‌ها و تاثیر خود روی من باشید! قبول دارم که این روزها ژست بی‌خیالی تن‌پوش این منِ خسته شده هست. من اگر می‌خندم و سعی می‌کنم این خسته‌گی را فریاد نزنم، به این معنا نیست که... بی‌خیال رزما بی‌خیال..! *ذهن این زن، اتاقک زیر شیروانی‌ست. اتاقکی که در آن، چیزها سالیان سال برهم تلنبار شدند." #ریموندکارور

بی هیچ دلیلی، همیشه در گدودی‌ها آرامم کرده.🖤

از "بیدار ماندن از شدت عصبانیت" متنفرم.

هر درِ بسته‌یی، یک روز باز می‌شود. اصلن در ساخته شد که یک روز باز شود. مقدر هست که باز شود. هرکسی که پشت در باشد، هرقدر هم خوشحال و خوشبخت باشد، سرانجام یک روز می‌خواهد ببیند که پشتِ آن در چه خبر است. وسوسه می‌شود که دنبال خوشحالی بیشتر و خوشبختی بختی بیشتر برود و این حرف‌ها. #محبوب #بامدادخمار #قسمت‌اول

غروب خوبش بود، بسیار خوبش بود؛ ولی چون مادرم و خاله‌ام با گوشی من، غیبت خودم را می‌کردند، نتوانستم عکس بگیرم و فقط به تماشا نشسته هم یک دنیا فکر کردم و هم به حرف‌های نفرها گوش داده از گوش‌هایم دود برون دادم. خو مگم غروب و ابرها دوست‌داشتنی بودند.

در صفحه‌ی بیست‌ویکِ بامداد خمار آمده:
هر زمان اقتضایی دارد. آن زمان هجده‌ساله‌ها و بیست‌ساله‌ها پیردختر بودند.
چند سال پیش که بنده تازه پا به بیست گذاشته بودم و سانچارک رفته بودیم، دخترهای چهار_پانزده‌ساله، یا صاحب فرزند بودند و یا نامزد. مامای پدرم که از من پرسیدند: تو فاتحه شده‌گی‌ هستی؟ گفتم: نه مه هنوز خُرد هستم. گفته بودند: "نه اوقدر هم خُرد نیستی خو کسی نگرفته." 😂💔

- همه منتظر هستند پشیمان شوم. - با کلاه‌ات مشورت کن. - کردم. من همیشه دنبال چیزی رفته‌ام که دلم خواسته. - پس پشت این نگرد که روزی شاید پشیمان شوی.

در ضمن، رنج کشیدن برای معشوق، به آدم حس شاعرانه‌گی و وفاداری و زنده بودن می‌دهد، در حالی‌که کنار آمدن با محبتی که برایش پاسخ نداری، گاهی حسِ بی‌تفاوتی و حتا گناه به همراه دارد. برای بسیاری از ما، دردی که در مسیر اشتیاق کشیده‌ایم یا مجبوریم بکشیم، گواراتر از بی‌دردی در مسیرِ انفعال هست و این‌قدر شف‌شف گفتم تا به این‌جا برسم که ما آدم‌ها وقتی، خود و کسی را که دوست مان دارد، فدای معشوق می‌کنیم، مثلن فداکاری کرده از همه‌چیز مان گذشته‌ایم؛ ولی در واقع میلی را که در دل خود مان موج می‌زند، ارضا می‌کنیم. ما نمی‌توانیم از تصویرِ بودنِ معشوق بگذریم. حتا اگر این موضوع به قیمت سوختن خودمان و لِه کردن احساس‌های فرد سوم تمام شود و در کل، ما آدم‌ها موجودی نیستیم که همیشه بر اساس عقلانیت یا مصلحت و آرامش تصمیم بگیریم. تا زمانی‌که معشوق در ذهن آدم به عنوان "تنها معنای خوشبختی" تصور می‌شود، تمام گزینه‌های امن و مهربانِ در سایه‌ی مبارکِ او نادیده گرفته می‌شود و فدا می‌کنیم و فدا می‌کنیم و فدا می‌کنیم و در آخر... (!)

مدت‌هاست این پرسش ذهنم را درگیر کرده که: "اگر ما آدم‌ها میان کسی که دوست‌مان دارند و کسی که خودمان دوست داریم، قرار بگیریم، کدام یک را انتخاب می‌کنیم و اگر کسی را که خودمان دوست داریم، انتخاب کرده برای حالِ خوبِ او همه‌کس و همه‌چیز را رها کنیم، فداکاری‌ست یا خودخواهی؟" بسیار فکر کردم و با خودم گفتم شاید پاسخِ مطلق به این پرسش وجود نداشته باشد، چون مرز میان خودخواهی و فداکاری بیشتر از این‌که به جهتِ رابطه -دوست می‌داریم یا دوست داشته می‌شویم.- وابسته باشد، به نیت ما بسته‌گی دارد. چه رقم؟ خو مثلن، زمانی‌که کاری را برای کسی که دوستش داریم انجام می‌دهیم و این کار از روی سخاوتِ بی‌چشم‌داشت و رضایت درونی و پذیرش انتخاب‌های او باشد، فداکاری‌ست. این‌جا رفاه و خوشحالی او را در نظر گرفته‌ایم. باز اگر آن کار را بخاطر این‌که طرف وابسته‌تر شود یا ما را آدمِ خوب ببیند، مدیونِ خوبی‌های‌مان شود و خلاصه بخاطر خودشیرینی انجام بدهیم، خودخواهی‌ست. باز اگر کسی را که دوست‌مان دارد، شبیه خودش دوست نداریم؛ ولی بخاطر احترام به احساسِ او یا از روی نیاز یا هم بخاطر این‌که به حضورش ارزش قایل هستیم، برایش کاری می‌کنیم -مخصوصن اگر از زمان و انرژی و راحتی‌ خودمان می‌گذریم- فداکاری و متاسفانه گاهی، دلسوزی‌ست. یک گپ دیگر هم است خا؟ ما هرقدر خوبک شده بگوییم که فلانی ما را دوست دارد، آدم خوبی هست، من بخاطرش از فلان فلان فلان اتفاق و آدم می‌گذرم؛ باز هم وقتی پای کسی که دوستش داریم در میان باشد و قرار باشد خوشحالی و حالِ خوب و ماندنِ یکی‌شان -به هر قیمت- را انتخاب کنیم، نظر به تجربه‌ی شخصی و انسانی. کدامش را انتخاب می‌کنیم؟ اگر واقع‌بینانه و بر اساس تجربه‌ی زیسته و از روی غریزه‌ی عاطفی انسان نگاه کنیم -پشت شعارهای ایده‌آل‌گرایانه نمی‌گردیم- ما آدم‌ها مطلقن کسی را انتخاب می‌کنیم که خودمان دوستش داریم. این انتخاب ما هم دلیل دارد. یکی خو دوست‌داشتن یک حالت فعال و نمی‌دانم پُر از انرژی‌ست. آدم وقتی کسی را دوست دارد، احساسِ زنده بودن و تعلق و هدف‌مند بودن می‌کند. بعد، ما دوست‌داشته‌شدن را داریم که هرچند احساس امنیت و ارزشمند بودن می‌دهد؛ ولی اگر این دوست‌داشته‌شدن متقابل نباشد، یک رقم حالت انفعالی دارد و روحِ آدمی را خسته می‌سازد. در ضمن، آدمی برای چیزی‌ که خودش برایش تلاش کرده باشد، ارزش بیشتری قایل هست تا آن‌چه که بدون تلاش به او داده شده باشد. دوم دیگه این‌که، ما آدم‌ها، حسرت و رنجِ نرسیدن به کس/چیزی را که دوستش داریم را به ماندن با کسی که فقط دوست‌مان دارد و به مرور زمان در ما احساس دَین و گناه و حتا خسته‌گی روحی به وجود می‌آورد، ترجیح می‌دهیم. باز یک گپ دیگر هم است. چه؟ اینمی خواستنِ کس/چیزی که خودمان دوست داریم، تا یک‌ جایی در ما هست. بسیاری از آدم‌ها بعد از این‌که در راهِ دوست‌داشتنِ یک‌طرفه یا دوست‌داشتنی که طرف آن‌طور که ما دوستش داریم، دوست‌مان ندارد، فرسوده می‌شوند. آسیب می‌بینند و شکسته شده در نقطه‌یی از زنده‌گی برمی‌گردیم. آدم‌ها از یک جایی به بعد از تعقیبِ دوست‌داشتن خسته می‌شوند و شاید به امینت دوست‌داشته‌شدن پناه ببرند. خی این‌گونه که باشد، تا زمانی‌که قلب‌ مان توان دارد، کسی را انتخاب می‌کنیم که خودمان دوستش داریم. حتا اگر سهم ما از آن رابطه، رنج باشد. باز بعد از خسته‌گی و شکستِ عاطفی، کسی را انتخاب می‌کنیم که دوست‌ مان دارد. حتا اگر سهم ما از آن رابطه، رنج بیشتری باشد؛ ولی.. ولی ما دیده‌ایم که آدم‌ها با وجود رنج و ملال و خسته‌گی و همه‌چیز‌‌.. باز کسی را انتخاب کرده که خودش دوست دارد و خوبی و خوشی و روح و روانِ کسی را که خودش را دوست دارد -مچم چه گفتم خو امیدوارم فهمیده شود چه به چه اس- فدای بودن کسی که کرده و می‌کند که خودش او را می‌خواهد. باز یک میده پارادوکس. بیشتر روابط انسانی و حتا روان‌شناسی عاطفی انسان هم این موضوع را تایید می‌کند. خو چرا ما آدم‌ها با وجود تمام رنج‌ها، باز هم خود و کسانی را که دوست‌ مان دارند، فدای معشوق می‌کنیم؟ ممکن است چندتا دلیل داشته باشد. یکی خو ذهن انسان به صورت ناخودآگاه رنجی را که خودش انتخاب کرده، معنادارتر از امنیتی می‌داند که به او هدیه داده شده باشد. ما آدم‌ها در عمق وجودمان امیدوار هستیم که با فداکاری و تحملِ رنج، سرانجام روزی نگاه و توجه معشوق را جلب می‌کنیم و به گفته‌ی نیچه، این شیطان نهایی -امید- مانع می‌شود دست بکشیم. چندبار تکرار کرده‌ام که ما آدم‌ها، برای چیزی که بخاطرش رنج کشیده‌ایم، ارزش بیشتری قایل هستیم. من زیاد روان‌شناسی نمی‌دانم؛ ولی شاید این را "توجیه رنج" می‌گویند. محبتی که از طرف دوست‌دارِ مان به ما می‌رسد، شبیه یک هدیه‌ی رایگان است؛ ولی ذره‌یی توجه از طرف معشوق، حکم دست‌آوردی را دارد که بخاطرش جنگیده‌ایم.

🌚🤍

آریافر گفت: #کارما

#سوغات..🌚🤍
+1
#سوغات..🌚🤍

!

Ahmad Zahir - _Ba Khuda Tang Ast Dilam_(M4A_128K).m4a4.42 MB

و به دل گرفتم!

Repost from تاکستان
من در سرک پاسخ پیام‌های دوست‌هایم را داده‌ام، در بین جمع، در تنهایی، صبح زودهنگام، شب با چشم‌های خسته و تشنه‌ی خواب، در بازار، هنگامی که مهمان بودم، میزبان بودم، خوشحال بودم، ناراحت بودم، با دو ام.بی نت، با نتِ نامحدود و خلاصه در هر حال سعی کرده‌ام که پیام هیچ‌کس را بدون پاسخ نمانم و بیشتر از ده دقیقه منتظرش نمانم و منتظر نمانده. دو برابرِ تقلایم برای ناراحت نکردن دوست‌ها، سعی کرده‌ام خودم از دیر پاسخ دادن‌ها و نادیده گرفتن‌ها و یک پیام طولانی را با یک لایک پاسخ دادن‌ها، پیام را دیدن و پاسخ ندادن‌ها، هنگام حرف زدن رفتن و بعد گفتن این‌که خوابم برد و نمی‌دانم فلان‌جا رفتم و این‌طور گفتن‌ها -در حالی‌که می‌دیدم آنلاین هستند و استوری می‌گذارند- و از یک دنیا رفتار دیگر ناراحت نشوم. من این همه سال گفتم، خیر اس که بگویند با هرکس شبیه خودش؛ ولی من خودم می‌باشم و همان کاری را انجام می‌دهم که به‌نظرم درست است؛ ولی.. حالا از امروز به بعد برای خودم حق می‌دهم که با هرکس شبیه خودش رفتار کنم و همه‌چیز را به دل بگیرم و به دل می‌گیرم.

🤍
🤍

در ضمن، خوشحالم آن‌هایی که بخاطر حضور من در کانال‌های‌شان این‌جا بودند، یکی یکی رفته راهیستند.

شبِ چهارشنبه، بالا آمدم و دیدم که یک‌تا گژدم اندازه‌ی کله‌ی من در روی اتاق قدم می‌زند. من که خزنده مزنده شهید کرده نمی‌توانم، پدر گفته صدا کردم. می‌گویند گژدم کور اس، نمی‌دانم درست اس یا نه؛ ولی گوش‌هایش خوب قوی بوده. هرچند صدای من صدایی بود که حتا کر ترینِ کر ها را وارخطا می‌کرد. القصه.. این گژدم را با برس مویی که در دست داشتم، یک‌تاگک زدم که تا آمدن پدرم سرچرخک شده همین‌جاها باشد و بعد به رحمت حق بپیوندانیم؛ ولی گریخت. خودش را بین تشک و بالش‌ها پنهان کرد. حالا دو_سه روز می‌شود که یک‌تا از اونو چسپ/چسب؟! حالا هرچه.‌. را روی اتاق گذاشته‌ام که اگر دوباره هوای قدم زدن به سر مبارک‌شان زد، بیایند و آن‌جا، جا خوش کنند؛ ولی نیست که نیست. تمام دنیا را می‌گردد به‌جز جایی که باید. در این چند روز بالا نمی‌روم. شب‌ها در اتاق مادرم می‌خوابم و روزها.. روزها خانه نیستم که این اتاق و آن اتاق کرده بگردم. گاهی کاری پیش می‌آید و بالا می‌روم؛ ولی راحت نیستم. دیگر امن نیست. اونو حسکِ خوبی را که پیش از این داشتم، ندارم. دقیقن شبیه تاکستان که دیگر آن پناه‌گاهی که بود، نیست. بی‌جا و بی‌خانه و سردرگم شده‌ام.

سوغات..🌚🤍
+1
سوغات..🌚🤍