uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

confused

confused

Відкрити в Telegram

زجر روانم بود که مرا شطح‌خوان کرد. این‌جا من هرچیزی که می‌خونم و می‌نویسم رو می‌ذارم. To stand on your knees : @pplVReybot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
218
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-1730 днів
Архів дописів
نخستین‌بار که تورا دیدم، گُمت کردم؛ باز دیدمت، باز گمت کردم؛ وقتی یافتمت دیوانه بودی. شعر، شعر، شعر می‌خواندی؛ و با یک قیچی تیز و بلند، دنبال حنجره‌ی یک غول می‌گشتی. هرگز معلوم نشد که چرا می‌خواستی "رویایی" را چاقو بزنی. شاید می‌خواستی بدانی "رویا" چه معنی می‌دهد. و یک‌بار هم به زنی "فاحشه" گفتی خانم بفرمائید، من اینکاره نیستم. یک‌بار هم می‌خواستی از دهانه‌ی یک توپ منفجر شوی، چرا که زنی را که خودکشی کرده بود از مسافر خانه بیرون کشیده بودند و باران روی صورتش می‌ریخت، و تو میگفتی نمیر، نمیر، نمیر. و زن؟ ساعت‌ها قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر تیمارستان معرفی کردی‌. من و "سیمین دانشور" را به خواستگاری زنی رنگین چشم فرستادی که در تیمارستان عاشقش شده بودی. ساعدی می‌گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم! و آن شب -ای‌بدعت گزار شاعران زبان پریشی عالم!- به گوش آن زن رنگین چشم چه می‌خواندی؟ دلداده‌ی هاج و واج موهای سرخت را تماشا می‌کرد. آیا او زنده است تا سراغ حال عاشقانه‌ی چهره‌ی تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یک‌بار هم گفتی "زهری" مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی هم هست؟ و تو به سکسکه افتادی و من باز گمت کردم، باز یافتمت. مسلول بودی؟ دیوانه بودی؟ سکته کرده بودی؟ از هند برگشته بودی و من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم "دربند" یا "درکه"، و باهم عکس گرفتیم. عکس ها افسرده‌اند اسماعیل! انگار چشمهای زمان بر ان‌ها گریسته‌اند! عکس‌های بعد از مرگ هستند اسماعیل. انگار عکس‌هایی هستند در دست‌های مادرهای پسر مرده. به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!
اسماعیل - رضا براهنی صفحات ۱۴، ۱۵ و ۱۶

#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۱۰ و ۱۱
+1
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۱۰ و ۱۱

مقدمه صفحه‌ی ۷
مقدمه صفحه‌ی ۷

#اسماعیل (یک شعر بلند). #رضا_براهنی نوشته شده در بهمن ۶۰ - فروردین ۶۱ - تهران

مرا تو راحت جانی و من تو را نگران گناهِ کیست که من با توام، تو با دگران!

ریحانه عزیزم درود.زیبا ترین ریحانه ای که تو زندگیم دیدم درود.میدونی من محمدرضا همیشه سعی میکنم تظاهر و وانمود کردن رو از یک تعریف و احساس واقعی جدا کنم. یعنی از تظاهر و وانمود بیزارم.می‌خوام بگم تو همیشه از اول که باهم صحبت میکردیم توی فکرم یک دختر متفاوت و با لایف استایل و اخلاق واقعی بودی. هیچ علامت سوالی تو ذهنم ایجاد نمیکردی که فکر کنم مثلا ریحانه داره تقلید میکنه! داره فخرفروشی میکنه! یا حتی متظاهره. همیشه با اون کودک درون فوق العاده ساده و مهربون ولی جسور، پر از غم و استرس ولی محکم،پر از زیبایی و قشنگی بدون هیچگونه ادا باهام برخورد میکردی. و این منو فوق العاده شیفته‌ی خودت می‌کرد. منو ببخش ریحانه که بهت این حس دلسردی و دور بودن ازم رو بهت دادم و حتی میدم. من همیشه تو زندگی تنها بودم ریحانه. منو درک کن. ولی همیشه بهت اعتماد و دلگرمی داشتم و همیشه باهات صاف و صادق بودم. چون جلوت احساس کمبود و پوچی نمیکردم. میدونی؟ تو کمبودات و پوچی‌های منو حتی واسم تبدیل به نیرو و استقامت میکنی.تو یک دختر بی نظیری که میتونم بگم تو ایران ازش یدونه هست. بهت افتخار میکنم عزیزم.و همیشه از بودن در کنارت خوشنود و خرسند میمونم. بودن کنارت یعنی آزادی،یعنی رهایی،یعنی پرواز،یعنی آگاهی،یعنی اینکه توی یک فضای تاریک روزنه نور برات نمایان بشه.یعنی توی یک جمع شلوغ که احساس تنهایی میکنی با خودت حرف بزنی.یعنی قدم زدن با موزیک های آلبوم اشتباه خوب بهرام زیر بارون.یعنی اون حس بینهایت زیبا که لب ساحلی و به ماه خیره. تو خیلی برام مقدسی ریحانه. کوچیکت ممرضا.

photo content
+1

از ابرهای پاریس که ریختم بیرون رفتم به کافه‌ای در فرودگاهی که با دو معنای سیاه زیر دو ابرو نشست درست همین روبرو فقط دو سطر پیشانی‌اش را خوانده بودم که رسیدم به سوتیتری سیاه که سلمانی سر کوچه سانسورش کرده بود دو پاره خط کوتاه با فونتی نازک بالای دو معنایی که چینی زیرش عمود نوشته‌ای بینی دوتا لب داری خیلی که می‌خواد قورتم بدهد از لنگرود از تهران از پاریس که دیگر خوشگل‌تر نیستی مثل زن‌هایی که طلاقشان دادم از تو هم جدا می‌شوم لندن!
علی عبداللهی

اجازه می‌دهید دستم را با احتیاط بگذارم روی شانه‌ی شما لبخندم را بغلتانم توی اغوش خیس‌تان و با آخرین سیگار بعضی لحظه‌ای خاص را مرور کنم -تولد پرتقال‌ها نزدیک پاییز -خانه کوچک ما -خاک‌سپاری زنی زیبا با نام‌هایی مستعار ریلکس آدامسی است که در خواب می‌جوم می‌چسبم به تخت هر ساعت شصت دلهره هر دلهره شصت تنهایی شش ساعت خواب بس است و کافی عقل سالم در بدن سالم چه کار مهمی دارد؟ سرم را روی سینه‌ی پاییز بگذارید تا محکم بمیرم من به یاس زرد برگ‌ها مبتلا شده‌ام هر دقیقه شصت‌بار خودم را می‌کوبم به نقطه‌ای کور اجازه می‌دهید در فواصل کوتاهِ جیغ‌هایم سیگارم را روشن کنم با سکوت
ریلکس کاترینا توفان موردعلاقه‌ی من است فرزانه قوامی

هرچی گفتم بريم تو خیابون که هوا خوبه، گفتی تنها هوای اینجا بین لبامونه. عاشقشم. عاشقشم. عاشقشم.

photo content
+3

Repost from N/a
Aref - Khafegi Dar Hammam.mp33.34 MB

Repost from بیگانه
من یادم رفته اینجا چی می‌نوشتم. یادم رفته اینجا چطوری بودم. اصلا یادم رفته پیش از همه‌ی این‌ها کی بودم. چطور زندگی می‌کردم. روزهام چه شکلی بودن یا حتی چه غذایی می‌پختم. زندگی من از دی، ترک برداشت و دوقسمت شد. چیزهایی رو دیدیم که فکر کنم هیچکس نباید می‌دید. که هیچوقت نباید اتفاق می‌افتاد. که هیچکس لیاقتش این نیست چنین چیزی رو ببینه و به ادامه‌ی زندگی بپردازه. چندروزه دوست‌دارم بیام و بنویسم. چندروزه فکر می‌کنم اما چی می‌نوشتم؟ چی باید بنویسم؟ آدم‌ها چی از من می‌خوندن؟ چی خوندن از من رو دوست‌داشتن؟ انگار که هیچ حافظه‌ای دیگه برای من از قبل باقی نمونده باشه. نشستم که بنویسم و فکر کردم من هیچوقت اون آدم سابق نمی‌شم. این چنل هم دیگه اون چنل سابق نمی‌شه. آدم‌هایی که این چنل رو می‌خوندن هم دیگه اون آدم‌های سابق نمی‌شن و حتی تاریخ! حتی تاریخ هم دیگه اون تاریخ سابق نمی‌شه. ما افول بشریت رو دیدیم و دریایی از خون رو تجربه کردیم که شاید تا ابد قسمتی از مارو در سوگ خودش نگهداره. آیا باز هم می‌خندیم؟ بله. آیا باز هم می‌رقصیم؟ بله. آیا باز هم جشن می‌گیریم؟ بله. آیا باز هم زندگی می‌کنیم؟ بله. اما دیگه هیچ‌چیز هیچوقت شکل سابق خودش نمی‌شه. ما هیچوقت اون آدم‌های سابق نمی‌شیم. ما خاطره‌ای با خودمون داریم که نه مارو رها می‌کنه و نه ما دیگه رهاش می‌کنیم. هیچ‌چیز نمی‌تونه مارو به روزهای عادی پیشین برگردونه. ما یک عادی جدید می‌سازیم. و من؟ من فکر می‌کنم همه‌ی چیزی که می‌خوام اینه که نذارم هرگز دیگه چیزی که دیدیم و دردی که کشیدیم در تاریخ بشریت تکرار بشه. روزی که این کشور، از قعر جهنم خونینی که داخلش فرو بردنش دوباره طلوع کنه، ما ملتی خواهیم بود که مسیر بشریت رو تغییر می‌ده. شاید خیلی‌ها بگن چه حرف‌ها می‌زنی! ایران که مرکز جهان نیست! جهان که به دور ایران نمی‌چرخه! شاید حق با شما باشه. ولی ما کاری می‌کنیم که بچرخه. چون ما بازماندگانی هستیم که دردی داریم و دینی که مارو تبدیل به ابرانسان کرده. کسی که از جهنم زنده بیرون میاد، خاطره‌ی جمعی‌ای که از جهنم می‌مونه، آدمی رو برای همیشه تغییر می‌ده. و من، و شاید آدم‌های دیگه‌ای مثل من، تصمیمشون رو گرفتن. یک تصمیم جدی.

مدت‌هاست نمی‌توانم بنویسم زیرا که مدت‌هاست نمی‌توانم بنویسم آیا این دست‌ها شبيه نمی‌توانم‌های تو نیست؟ نمی‌توانی با پنج انگشت؟ نمی‌توانمی بر پنج انگشت؟ نمی‌توانمی بر فعل و دادن فعل به‌ننوشتن پس تقلیل الهی‌ست این بی‌حسی
ان حیوان مازیار نیستانی

photo content
+3

صبح‌ها من و فروید تنهاییم من خوابم را می‌گویم فروید می‌خندد ضمیرم زیر میز پنهان بود حافظه‌ام چای را به خاطر نمی‌آورد زبانم را کاویده‌اند روانم را کاویده‌اند در ناخودآگاهم کرم‌ها زوزوه می‌کشند و موهایم به سیم‌های خاردار می‌چسبد زیگموند عزیز راستش را بگو خواب‌آور همان خودکشی است عشق همان خیانت است من تعبیر روانی خود است یا تو عقده‌ی سرکوب شده‌ی من به خیابان می‌ریزم ناخودآگاه فحش می‌دهم رومیزی تازه‌‌ای میخرم خوداگاه گریه میکنم زیگموند عزیز چای و دارچین گذاشته‌ام سیم خاردار کشیده‌اند برگرد فرار کن من موش ازمایشگاهی‌ام بالینم روانی است به حافظه‌ام اعتماد کن
تعبیر روانی کاترینا‌ توفان‌ موردعلاقه‌ی‌ من‌ است فرزانه قوامی

photo content

برای تمام ادم‌هایی که تهِ حرف زدن‌ باهاشون، به اگه اینجا بودی ختم میشه.

Times have changed and now I find, I'm free for the first time !