The last rain
Закритий канал
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
204
Підписники
-124 години
Немає даних7 днів
-530 днів
Архів дописів
تا یه جایی زوری میخندی ولی همین خنده ها اشکن
به مو میرسه پاره هم میشه همهی شنبه ها رفتن
ادما چقد عزیز میشن وقتی که قاب عکسشن عجب رسم تلخی منم میخوام یه قاب عکسشم …
مهیار
میبینی؟
طوری در رنج کشیدن ماهر شدهای،
که گاهی خودت هم زخمهایت را
از یاد میبری.
و اما عزیزم دیدی؟
دیشب هم صبح شد.
به من یک کتاب هدیه بده؛ کتاب مورد علاقهی خودت رو. زیر اون قسمتهایی که باعث میشه احساساتت زنده بشه خط بکش. کنار جملاتی که لبخند روی لبت میاره ضربدر بزن. کلماتی که باهاشون گریه کردی رو به من نشون بده.
همهی آرزوی من اینه که تو رو سطر به سطر یک کتاب بخونم و بشناسم.
