uk
Feedback
ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

Відкрити в Telegram

**•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚*

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
258
Підписники
-1124 години
+77 днів
+9130 днів
Архів дописів
یه دور از اینجا سین بزنید✨💋

Name: #My_pace
ྎ 𝐜𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: chanmin ' minin
ྎ 𝐠𝐞𝐧𝐫𝐞𝐬: school drama ' mystery ' psychological ' dark romance ' full smut
                              ࣩ̆̑Part 10 شرط آپ: 130 ری اکت

My pace🩸 "ورق بازگشته کیم سونگمین، دقیقا همون کاری که پدرم با من کردو الان سر تو آوردم...خنده دار نیست..؟!"
My pace🩸 "ورق بازگشته کیم سونگمین، دقیقا همون کاری که پدرم با من کردو الان سر تو آوردم...خنده دار نیست..؟!"

Repost from N/a
sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
𝖡𝗎𝗍 𝖨︎ 𝖼︎𝖺𝗇︎'𝗍 𝗌𝗍𝗈𝗉 𝗅︎𝗈𝗏︎𝗂𝗇︎𝗀︎ 𝗒𝗈𝗎.

Repost from N/a
فرمانده تمام حرف‌هایی را می‌گفت که باید سال‌ها پیش گفته می‌شد؛ و او، پشت پلک‌های بسته، تک‌تک‌شان را می‌شنید و برای جوابی که نمی‌توانست بدهد، آرام می‌شکست. تلخ‌ترین قسمت ماجرا این بود؛ یکی بالاخره حرف می‌زد، درست وقتی که دیگری دیگر نمی‌توانست جوابش را بدهد.

Repost from ㅤㅤ sılver boy
چنل های 500- این پیام رو فور کنید. پین چنلتون رو فور کنم.
🥂 اینجا و اینجا جوین باشید نقره ها
Limit: 955

Repost from N/a
من مدت‌هاست از آن ماجرا گذشته‌ام.
نه چیزی از آن در من مانده که بخواهم نجاتش بدهم، نه زخمی که هر بار با لمس گذشته دوباره دهان باز کند. آنچه میان ما بود، پیش از آن‌که فرصتی برای نام گرفتن پیدا کند، تمام شد. من دوستت داشتم؛ تو مرا نخواستی؛ و زندگی، بی‌آنکه برای این فقدان اهمیتی قائل باشد، ادامه پیدا کرد. چیزی که نمی‌دانستم این بود که پایان یک رابطه، همیشه پایان روایت آن نیست. مدت‌ها بعد، از میان حرف‌هایی که به من رسید، با آدم دیگری روبه‌رو شدم؛ کسی که نامش را من داشتم، اما هیچ‌کدام از خاطراتش را نه. انگار از من، در غیاب خودم، نسخه‌ای ساخته بودی و بعد آن‌قدر برای دیگران تعریفش کرده بودی که مرز میان واقعیت و ساخته‌ی ذهن، برای همه محو شده بود. در آن روایت، من دیگر کسی نبودم که دوستت داشته باشد و کنار گذاشته شده باشد. برای من نیت‌هایی تراشیده شده بود که هرگز در سرم نبود، میل‌هایی که هیچ‌گاه نداشتم، و چهره‌ای که اگر روزی در آینه می‌دیدمش، احتمالاً خودم هم از آن بیگانه می‌شدم. یک هیولا، با صورتی آشنا. و شاید عجیب‌ترین قسمت همین بود؛ آدم‌هایی که هرگز مرا نشناخته بودند، درباره‌ام مطمئن‌تر از خودم حرف می‌زدند. نمی‌دانم روایتت را چگونه ساخته بودی. شاید خاطره‌ای را از جای خودش کنده بودی و کنار چیزی گذاشته بودی که هرگز اتفاق نیفتاده بود. شاید ترس‌هایت، سوءتفاهم‌هایت و چیزهایی که می‌خواستی درباره‌ی من باور کنی، آرام‌آرام جای خود من را گرفتند. ذهن انسان استاد عجیبی‌ست در ساختن حقیقت از چیزهایی که حقیقت نیستند... و من، در تمام این مدت، حتی خبر نداشتم در ذهن تو مشغول زندگی دیگری هستم؛ زندگی‌ای که در آن، هرگز خودم نبوده‌ام. با این حال، دیگر میل چندانی به دفاع از خودم ندارم. نه از سر بی‌تفاوتی؛ از این جهت که آدمی، بالاخره باید بفهمد کدام جنگ‌ها ارزش حضورش را دارند. اگر کسی مرا از دهان دیگری شناخته، همان شناخت را با خودش نگه دارد. من نمی‌توانم وارد ذهن تک‌تک آدم‌ها شوم و تکه‌های اضافه‌شده به نامم را از آن بیرون بکشم. فقط گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر غریب است.. من از دوست داشتن تو عبور کردم اما تو هنوز از تصویری که از من ساخته‌ای عبور نکرده‌ای. من از آن قصه بیرون آمدم. تو ظاهراً هنوز داری آن را برای دیگران بازگو می‌کنی..
و شاید بعضی تصویرها، هرچقدر هم که دقیق کشیده شده باشند، واقعا صاحب صورتشان نباشند.