پالِــت گُمشـدهـ ࢪُنِسـانسnew🆕
Ir al canal en Telegram
Send me your colour : t.me/HidenChat_Bot?start=7229125701
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
463
Suscriptores
+424 horas
+217 días
+1730 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
چان صاحب یه گلفروشی کوچیک بود و لینو هم کافهای داشت که چند تا گربه توش زندگی میکردن. آشناییشون از وقتی شروع شد که چان برای تزئین کافه چند تا گلدون آورده بود و لینو، بهجای تشکر کردن، ده دقیقه دربارهی این حرف زده بود که چرا نباید گلهایی بخره که برای گربهها سمیان. از اون روز به بعد، چان تقریباً هر روز به کافه سر میزد، گاهی با شیرینی، گاهی با قهوه و بیشتر وقتها با یه دستهگل کوچیک برای لینو. لینو هم از همون اول تکلیفش رو مشخص کرده بود: چان مال خودش بود. فقط خود چان هنوز رسماً از این تصمیم باخبر نشده بود. اون روز، لینو داشت گربهی نارنجیشون رو نوازش میکرد که چان با یه دستهگل وارد شد. لینو گلها رو از دستش گرفت و پرسید: - اینا برای منه؟ + معلومه که برای توئه. مگه برای کس دیگهای هم گل میبرم؟ لینو لبخند زد و گلها رو بو کرد. - خوبه. چون اگه یه روز بفهمم برای یکی دیگه گل بردی، اول از همه خودت رو از زندگیم حذف میکنم. چان خندید و کنار پیشخوان نشست. + حتی قبل از اینکه ازم توضیح بخوای؟ - توضیحت رو میشنوم. بعد تصمیم میگیرم که ببخشمت یا نه. + چه رابطهی سالمی داریم ما! لینو گربه رو روی زمین گذاشت و به چان نزدیک شد. - چان، تو گلفروشی. میدونی گل برای خیلیها فقط یه گله، ولی برای من فرق داره. تو هر روز با گل به من میگی که به فکرم بودی. حالا تصور کن همین کار رو برای یکی دیگه هم بکنی. بهنظرت نباید ناراحت بشم؟ چان لبخندش رو جمع کرد. حق با لینو بود، برای خودش گل آوردن تبدیل به یه عادت شده بود، اما برای لینو معنای بیشتری داشت. + باشه، فهمیدم، از این به بعد گلهام فقط برای توئه. لینو با رضایت سر تکون داد. - آفرین، بالاخره داری یاد میگیری. چان دستش رو دراز کرد و گونهی لینو رو آروم نوازش کرد. + ولی یه چیزی رو هم تو باید یاد بگیری. - چی؟ + اینکه من حتی بدون گل هم دوستت دارم. لینو چند لحظه نگاهش کرد، بعد دست چان رو گرفت و گونهش رو به کف دستش چسبوند. - میدونم، ولی با گل بیشتر دوستت دارم. چان خندید و خم شد تا گونهاش رو ببوسه. لینو هم با رضایت چشمهاش رو بست، انگار همین الان مهمترین قرارداد زندگیشون رو امضا کرده بودن. چان که دوباره صاف نشست، لینو به دستهگل روی پیشخوان اشاره کرد. - راستی، هفتهی بعد هم از همینا میخوام. + مگه قرار نبود گلهام فقط برای تو باشه؟ - دقیقاً. پس باید بیشتر بخری. چان سرش رو تکون داد و خندید. با خودش فکر کرد که احتمالاً هیچوقت نمیتونه در برابر این گربهی کوچولوی دردسرساز برنده بشه. نه اینکه واقعاً بخواد برنده بشه. #Chanho
Repost from N/a
𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇𝗅ı𝗀𝗁𝗍
#Heejake 𓏺 Psychological Thriller, Enemies to Lovers, Angst, Mysterious
Repost from N/a
+3
ʸᵒᵘ ᵏⁿᵒʷ ʰᵒʷ, ʷʰᵉⁿ ʸᵒᵘ ᶜᵃᵗᶜʰ ᵃ ᶜᵒˡᵈ, ᵗᵃˢᵗᵉˢ ᵃⁿᵈ ˢᵐᵉˡˡˢ ᵇᵉᶜᵒᵐᵉ ˢᵒ ᵈᵘˡˡ ᵃⁿᵈ ᵐᵉᵃⁿⁱⁿᵍˡᵉˢˢ? ᴹᵒᵒⁿ ᴮᵃᵉᵏ’ˢ ᵇʳᵃⁱⁿ ʰᵃˢ ᶜᵃᵘᵍʰᵗ ᵃ ᶜᵒˡᵈ, ᵗᵒᵒ.ᴬˡᵐᵒˢᵗ ᵉᵛᵉʳʸᵗʰⁱⁿᵍ ᶠᵉᵉˡˢ ᵐᵉᵃⁿⁱⁿᵍˡᵉˢˢ ᵗᵒ ʰⁱᵐ ⁿᵒʷ,ᵃⁿᵈ ⁱᵗ’ˢ ᵇᵉᶜᵒᵐᵉ ʰᵃʳᵈ ᶠᵒʳ ʰⁱᵐ ᵗᵒ ᵉⁿʲᵒʸ ᵃⁿʸᵗʰⁱⁿᵍ.ᴮᵘᵗ ᵗʰᵉ ˢᵗʳᵃⁿᵍᵉ ᵗʰⁱⁿᵍ ⁱˢ,ʰᵉ’ˢ ᵃᶠʳᵃⁱᵈ ᵗᵒ ᵗᵃˡᵏ ᵃᵇᵒᵘᵗ ⁱᵗ ᵒʳ ᵉᵛᵉⁿ ᵇʳⁱⁿᵍ ⁱᵗ ᵘᵖ,ᵇᵉᶜᵃᵘˢᵉ ⁱᵗ ᵗᵉʳʳⁱᶠⁱᵉˢ ʰⁱᵐ. ᴴᵉ’ˢ ᵃᶠʳᵃⁱᵈ ʰᵉ ʷᵒⁿ’ᵗ ᵇᵉ ᵃᵇˡᵉ ᵗᵒ ʰᵒˡᵈ ᵒⁿ. ᴴⁱˢ ᵇʳᵃⁱⁿ ⁱˢ ˢᵃʸⁱⁿᵍ ᵗʰⁱⁿᵍˢ ʰᵉ ᵈᵒᵉˢⁿ’ᵗ ᵗʰⁱⁿᵏ ʰⁱˢ ʰᵉᵃʳᵗ ᶜᵃⁿ ᵇᵉᵃʳ. ˢᵒ ʰᵉ ʲᵘˢᵗ ᵖᵘˢʰᵉˢ ᵃˡˡ ᵒᶠ ⁱᵗ ᵃʷᵃʸ,ⁿᵒᵗ ˡᵉᵗᵗⁱⁿᵍ ᵉⁱᵗʰᵉʳ ˢⁱᵈᵉ ʰᵃᵛᵉ ᵗʰᵉ ᶠⁱⁿᵃˡ ˢᵃʸ.ᴺᵉⁱᵗʰᵉʳ ᵒⁿᵉ ʷⁱⁿˢ; ʰᵉ’ˢ ˡᵉᶠᵗ ˢᵗᵃʳⁱⁿᵍ ᵃᵗ ˢᵒᵐᵉ ᵈⁱˢᵗᵃⁿᵗ,ⁱⁿᵈᵉᵗᵉʳᵐⁱⁿᵃᵗᵉ ᵖᵒⁱⁿᵗ, ᵇᵉᶜᵃᵘˢᵉ ʰᵉ’ˢ ᵉᵠᵘᵃˡˡʸ ᵃᶠʳᵃⁱᵈ ᵒᶠ ᵇᵒᵗʰ.
