مَهخوربانو‟
Відкрити в Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
271
Підписники
-724 години
+237 днів
+3130 днів
Архів дописів
271
Repost from ژرفــا
«گریه نکن عزیزم؛ در دنیا هرکه قویتر بود،
سهمِ بیشتری از درد داشت.»
سووشون سیمین دانشور
271
او با سلام صبح خندان گلی ز آیینه میچید دستی به گیسوانش میبرد وشب را کنار میزد و خورشید را در آیینه میدید
🌞𖧧
271
از ابتهاج براتون میخوام بزارم، یکی از کارایی که واقعا خودم شیفتش هستم
و باهاش میتونم ارتباط بگیرم🥹🌿
البته اگر اگر نت یاری بکنه
271
Repost from کیهان کلهر | کمانچه
گر به دولت برسی مست نگردی، مردی
گر به ذلّت برسی، پست نگردی، مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوساند
گر تو بازیچه این دست نگردی، مردی
"بدرالدین جاجَرمی
ـکیهانــکَلهُر
271
Lovin you darlin
Makes me so confused
I keep on fallin in and out
Of love with u
I never loved someone
The way that I love u
I never felt this way
How do u give me so much pleasure?271
در هیاهوی زنگهای مدرسه،
آنگاه که خندهها در راهروها میپیچد و هر گروه در پناهِ جمعِ خویش آرام میگیرد،
من در گوشهای خاموش مینشینم؛
کتابی بزرگ بر زانو،
و جهانی بیکران در برابر چشمانم گشوده میشود.
دیگران شاید تنها دختری ساکت ببینند
که از روشناییِ جمع به تاریکیِ راهرو پناه برده است؛
اما نمیدانند در همان دم،
من از دیوارهای سردِ مدرسه فراتر رفتهام
و در سرزمینِ واژهها نفس میکشم.
گاه در کنارِ شیرین،
نسیمِ دشتهای دور را احساس میکنم؛
گاه با خسرو،
بارِ دلتنگی و جستوجوی عشق را بر دوش میکشم.
و شگفت آنکه این چهرههای زادهی شعر و خیال،
بیش از بسیاری از آدمیانِ پیرامونم،
مرا فهمیدهاند.
اگر روزی کسی پرسید
چرا آن دخترِ خاموش همیشه کتابی قطور در آغوش دارد،
بگویید:
او از جهانِ آدمیان نگریخته است؛
تنها پناهگاهِ روحِ خویش را یافته است.
زیرا بعضی دلها
بهجای آنکه در میانِ هیاهوی جمع آرام گیرند،
در خشخشِ ورقهای یک کتاب،
در بوی کاغذِ کهنه،
و در نجواهای شاعرانی که قرنها پیش زیستهاند،
خانهی حقیقیِ خود را پیدا میکنند.
و من،
هر بار که جهان بر دلم سنگینی میکند،
به همان خانه بازمیگردم؛
جایی که هنوز عشق زنده است،
واژهها نفس میکشند،
و دختری خاموش در تاریکترین بخشِ راهرو
میتواند بیهیچ هراسی،
خودِ واقعیِ خویش باشد.
آرتمیس“ دلنوشته..
271
نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض
آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه ی دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید
در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست،
به غم وعده این خانه مده...
سهراب سپهری
271
نتوان یاد شما از دل برون کرد
میان پیداکردن ماهیت خداوند و انسان ها
تنها یادِ شماست که میان این جهانِ اَنگره گون دل کوچکم را شاد میکند..
