uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

آشوبِ نہان

آشوبِ نہان

Відкрити в Telegram

The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژه‌ها برای معانقه‌ی خاطره‌ها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
466
Підписники
-124 години
-87 днів
-830 днів
Архів дописів
کنکوری‌های عزیز، میلیون‌ها آدم تا الان جای شما بودن، گذروندن این مرحله رو، الان احتمالا سر یه کاری مشغولن، عاشق شدن، ازدواج کردن، و هرکدوم به نحوی دارن زندگی می‌کنن. هیچ‌کدومشون بعد از کنکور بیچاره نشده، هیچکدومشون بخاطر کنکور نمرده. شما اولین نفر نیستید، آخریشم نیستید‌‌. خیلی از ادمای دنیا توی رشته‌‌ای که تحصیل کردن کار نمی‌کنن، خیلیاشون از دانشگاه های خوب انصراف می‌دن، خیلیاشون دانشگاه نمیرن و آدمای موفقی‌ن. پس کنکور هیچی نیست. موفقیت خودِ شمایید، آرامشتون، اعتماد به نفستون، و تموم برنامه‌هایی که فارغ از کنکور برای زندگیتون دارید.

عاشق شدن مانند در دست گرفتن یک شمع است. در ابتدا دنیای اطرافت را روشن می‌کند. سپس شروع به آب شدن می‌کند و به تو آسیب می‌رساند. در نهایت خاموش می‌شود و همه‌جا تاریک‌تر از همیشه می‌گردد، و تنها چیزی که برایت باقی می‌ماند... سوختگی است!

‏مجازی این توهم‌ رو به آدم میده که گزینه های زیادی واسه رابطه داره، که دورش شلوغه، برای همین روابطش تو دنیای واقعیو نادیده میگیره. بعد یروز به خودت میای میبینی برای یه بیرون رفتن ساده هم کسیو نداری.

می دونی چی نقاشی مونالیزا رو معروف کرد؟ دزدی! شاید باورت نشه، قبل از اینکه مونالیزا دزدیده بشه کسی آن چنان نمیشناختش، یه شب یکی از کارمندهای موزه لوور می خوابه توی موزه و صبح نقاشی رو برمی داره و به راحتی می دزده، احمقانه نیست؟ از فرداش همه می گفتن وای خدای من، مونالیزا دزدیده شده؟ مونالیزا...مونالیزا... بعد از اون اتفاق مردم واسه دیدن جای خالی مونالیزا هم می اومدن موزه، حتی کافکا هم رفته بود، در ضمن اون دزد فقط هشت ماه زندانی شد! عجیبه، نه؟ منظور من این نبود که هنری توی اون تابلو نیست، من میگم هرچیزی که ناگهانی از دست بره، ارزشمند میشه و مردم می پرستنش.

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای، ای غزل؟ ستاره بارانِ جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه‌ی تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل می‌بندد خوشا نظر بازیا که تو آغاز می‌کنی! پسِ پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی‌ست که آزادی را به لبان بر آماسیده‌ی گل سرخی پرتاب می‌کند؟ ورنه این ستاره بازی، حاشا، چیزی بدهکار آفتاب نیست. نگاه از صدای تو ایمن می‌شود. چه مومنانه نام مرا آواز می‌کنی! و دلت کبوتر آشتی‌ست، در خون تپیده به بام تلخ. با این همه چه بالا چه بلند پرواز می‌کنی! -شاملو

465_86556600085085.mp31.05 MB

‏من پذیرفته بودم که بعضی «روز»ها روز من نباشن ولی «ماه» و «سال» یکم سخته.

می‌خواستمش تا زنده بمانم، او مرا می‌خواست تا تنها نماند. حوض بی ماهی، با ماهی بی حوض، خیلی فرق دارد.

من هم آدمی بودم که دوست داشت کسی او را دوست بدارد. اما دوست نداشتنی‌تر از آن بود که بشود او را دوست داشت.

چه شد که فکر کردم من هم آدمی هستم از جنس آنان؟ من بیشتر از آنچه انسان باشم غم بودم، دلتنگی بودم، تنفر بودم، تنها بودم، شکست خورده بودم.

وقتی کسی زیاد از رفتن حرف می‌زند، قبلا رفته است. فقط می‌خواهد مطمئن شود، چیزی از او در تو جا نمانده باشد.

فکر میکنی دیگه دلت رابطه نمیخواد و تنهایی حالت بهتره تا وقتی یه رابطه سالم میبینی، آخرهفته‌ها دوستات و پیش پارتنرشون میبینی یه جای جدید پیدا میکنی، لباس جدید میخری، ناخوناتو ترمیم میکنی، ویدئومسیجاتو میفرستی سیومسیج بعضی آخر شبا دلت میگیره ولی همش خودتو تنها پیدا میکنی.

هیچوقت نمیدونی تراما هایی که داشتی چقد روی رفتارت تاثیر میذاره تا با یکی اشنا میشی که واقعا بهت اهمیت میده :)))

اگه بمونم، خودمو از دست میدم اگه برم، تورو از دست میدم اگه صبر کنم، مال من نمیشی اگه بگذرم، هیچ وقت اون حس رو تجربه نمیکنم.

شاید می‌شد اما بعضی روزها نیز بوی جمعه می‌دهند؛ هنگامی که دلتنگی بی‌داد می‌کند.

کاش می‌شد جمعه‌ها رو از تقویم حذف کرد.

مثل آن شیشه که در همهمه‌ی باد شکست ناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکست…

بچه ها من به مو رسیدم، پاره ام شدم، گره ام زدم، گره ام پاره شد. ‏الان دیگه دارم نمی تونم. ‏مرحله ی بعدی چیه؟ :)))

وقتی میخوام زیر غذارو خاموش کنم چند ثانیه‌ی آخر یهو زیرشو زیاد می‌کنم بعد خاموش میکنم، در واقع دارم اخرین فرصتو میدم بهشون که بپزن. من در مورد غذا حرف نمیزنم.

جمعه‌ست... و هوا بوی نبودن می‌دهد، بوی فنجانِ سردِ قهوه، بوی لباسی که کسی تن نکرد. ساعت، خودش را تکرار می‌کند بی‌آن‌که جلو برود... و پنجره، انگار از نور هم خسته است. خورشید می‌میرد آرام، در قابِ غروب. و من— میانِ نبودنِ همه، دنبالِ هیچ می‌گردم.
-راوش