یادداشتهاییکجادوگـر
Відкрити в Telegram
به دنبالِ نقشه هایِ گمشده،ماجراجویی،حلِ معما،داستان های ترسناک و جادو🕯. @FaFaomabot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
706
Підписники
-224 години
-127 днів
+13530 днів
Архів дописів
بالاخره یک روز میرسد که من دوباره آن شنلِ همیشگیام را میپوشم،جارو دستی قدیمی ام را از درونِ صندوق بیرون میآورم،فانوس را روشن میکنم و قدم در تاریکی جنگل میگذارم؛همان راه باریکی را دنبال میکنم که انتهایش به قلعهی آقای مگوریوم میرسید.هرچه جلوتر میروم چیزهایِ بیشتری به یادم میآید،پیجِ تندی که همیشه آنجا زمین میخوردم،درختی که لوسین رویِ آن اسمِ مرا حک کرده بود"آمبـروز"و سنگی که سال ها پیش زیرش یک کلیدِ قدیمی پیدا کرده بودیم. وقتی به قلعه میرسم با لبخندِ غم انگیزی به آن خیره میشوم. قلعهای که روزی درختِ بیدمجنونش خشک نبود،صدایِ نواختنِ پیانویش قطع نمیشد،لوسین زنده بود و در آن زندگی میکرد.🕯
تو زندگیِ بعدی من یه جادوگرم که موهای نارنجی رنگی داره،دورانِ مدرسه اش رو تویِ هاگوارتز گذرونده،معلمِ کلاسِ معجون سازیه و یه کلبه کنارِ کلبهی هاگرید داره و اونجا زندگی میکنه🏰.
مطمعن باشید اگه سوپرنچرال رو شروع کنم با شات هایی که از دین میذارم خسته تون میکنم
امیدوارم یه روزی رویاهام واقعی بشن،بتونم برگردم به قلعهی آقای مگوریوم،به آقا و خانم واتسیت که اون طرفِ جزیره کنارِ فانوس دریایی زندگی میکنن سر بزنم،هرروز عصر با الف ها چایی بنوشم،همراه خوناشام ها برم ماجراجویی و بتونم تو اون کلبهی عجیب و غریبم توی جنگل آمازون تا همیشه زندگی کنم🧌.
ممنون از لانا که باعث شد غمگین بودنِ همیشگیم رو بندازم گردنِ اندوه تابستونی.
کاش یکی از بچه های خانه خانمِ پرگرین بودم،کاش توسط یک جادوگر دزدیده میشدم و برای اینکه نکشتم هرشب براش داستان مینوشتم و میخوندم،کاش یه هیولا بودم که تو مدرسه هیولاها درس میخوند،کاش یه روز تو بسته شکلاتم یه کارت طلایی پیدا میکردم و میتونستم برم کارخونه شکلات سازی،کاش داخلِ کمدم یه دری به دنیایِ نارنیا باز میشد،کاش یه خرگوش باعث میشد که پام به سرزمینِ عجایب باز بشه،کاش منم میتونستم سوارِ قطارِ سکویِ ¾9 بشم،کاش منم میتونستم یه مرد رو که به جایِ دست قیچی داره و همش سر و صورتِ خودش رو زخمی میکنه پیدا کنم و کاش منم میتونستم تو مدرسه ام با پسری که پوستِ رنگ پریده ای داره و خوناشامِ آشنا بشم🌀.
کاش من تو همون خواب میمردم...تو همون خوابی که مامان موهاشو رنگ کرده بود،تو همون خوابی که مامان زنده شده بود و برگشته بود خونه،تو همون خوابی که بغلم کرد و گفت صدای گریه هامو میشنید،تو همون خوابی که وقتی بوسش کردم دیگه صورتش سرد نبود...
دوست داشتم الان یه نوجوون تو شهرِ بوستون تو ایالت ماساچوست بودم و همونطور که تابستونِ بارونیم رو تجربه میکردم داخلِ شهر قدم میزدم و آهنگ های موردعلاقهام از بیلی آیلیش رو گوش میدادم☔.
سر تیکه های آخرش گریهام گرفت😭الان معلوم نیست پسره تهش مرد یا نه....آخه تیکه آخر انعکاسش وقتی که پشت موتور نشسته بود افتاد رو شیشه قطاری که دختره توش بود،یه سریا میگن فصل دوم داره و قراره اُکتبر 2027 پخش بشه،امیدوارم واقعا راست باشه،اگه مرده باشه که خیلی چیز چرتیه
