یادداشتهاییکجادوگـر
前往频道在 Telegram
707
订阅者
+424 小时
-77 天
+13730 天
帖子存档
مطمعن باشید اگه سوپرنچرال رو شروع کنم با شات هایی که از دین میذارم خسته تون میکنم
امیدوارم یه روزی رویاهام واقعی بشن،بتونم برگردم به قلعهی آقای مگوریوم،به آقا و خانم واتسیت که اون طرفِ جزیره کنارِ فانوس دریایی زندگی میکنن سر بزنم،هرروز عصر با الف ها چایی بنوشم،همراه خوناشام ها برم ماجراجویی و بتونم تو اون کلبهی عجیب و غریبم توی جنگل آمازون تا همیشه زندگی کنم🧌.
ممنون از لانا که باعث شد غمگین بودنِ همیشگیم رو بندازم گردنِ اندوه تابستونی.
کاش یکی از بچه های خانه خانمِ پرگرین بودم،کاش توسط یک جادوگر دزدیده میشدم و برای اینکه نکشتم هرشب براش داستان مینوشتم و میخوندم،کاش یه هیولا بودم که تو مدرسه هیولاها درس میخوند،کاش یه روز تو بسته شکلاتم یه کارت طلایی پیدا میکردم و میتونستم برم کارخونه شکلات سازی،کاش داخلِ کمدم یه دری به دنیایِ نارنیا باز میشد،کاش یه خرگوش باعث میشد که پام به سرزمینِ عجایب باز بشه،کاش منم میتونستم سوارِ قطارِ سکویِ ¾9 بشم،کاش منم میتونستم یه مرد رو که به جایِ دست قیچی داره و همش سر و صورتِ خودش رو زخمی میکنه پیدا کنم و کاش منم میتونستم تو مدرسه ام با پسری که پوستِ رنگ پریده ای داره و خوناشامِ آشنا بشم🌀.
کاش من تو همون خواب میمردم...تو همون خوابی که مامان موهاشو رنگ کرده بود،تو همون خوابی که مامان زنده شده بود و برگشته بود خونه،تو همون خوابی که بغلم کرد و گفت صدای گریه هامو میشنید،تو همون خوابی که وقتی بوسش کردم دیگه صورتش سرد نبود...
دوست داشتم الان یه نوجوون تو شهرِ بوستون تو ایالت ماساچوست بودم و همونطور که تابستونِ بارونیم رو تجربه میکردم داخلِ شهر قدم میزدم و آهنگ های موردعلاقهام از بیلی آیلیش رو گوش میدادم☔.
سر تیکه های آخرش گریهام گرفت😭الان معلوم نیست پسره تهش مرد یا نه....آخه تیکه آخر انعکاسش وقتی که پشت موتور نشسته بود افتاد رو شیشه قطاری که دختره توش بود،یه سریا میگن فصل دوم داره و قراره اُکتبر 2027 پخش بشه،امیدوارم واقعا راست باشه،اگه مرده باشه که خیلی چیز چرتیه
