uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Відкрити в Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Показати більше
807
Підписники
-1024 години
+117 днів
-12030 днів
Архів дописів
دلم لک زده برایِ نوشتنِ خودم و خواندنِ شما.

یعنی می‌شه باز همه‌چی مثلِ قبل شه؟

احساس می‌کنم زلزله اومده و برگشتم به خونه های خرابه دارم می‌گردم دنبال اتاق و عروسکام.

وصل کنید این بی‌صاحاب را خفه شدیم.

برایِ کسی که امشب در راهِ آزادی مُرد و من حتی آن‌قدر نبودم که نعش‌اش را از خیابان جمع کنم. آزادی. کلمه‌ای که تا به حال هزاران شهید داده‌است. مبهم، پر از شک، پر از ریا. آزادی زاده‌شده بود برایِ آن‌که جان بگیرد. و من به خطِ خوبی میانِ جمله‌هایِ کج و معوجِ دفترم می‌اندیشیدم که می‌گفت: آزادی از چه؟ آزادی برایِ چه؟... جنگ برایِ نان. برایِ آزادی. اما من هنوز نمی‌دانستم فردایِ کدام انقلاب به خانه برمی‌گردم و دیگر احساس نمی‌کنم که هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسم... نگاه‌کن! فوج فوج کبوترِ سفید از بالایِ سرِ تو می‌گذرد. در آسمانِ آبی پر می‌کشد. نقش می‌گیرد. گلدوزی می‌شود رویِ خیالِ تویی که برایِ چیزی که می‌دانستی درست است، جنگیدی. بعضی آدم‌ها حتی ذره‌ای از شجاعت و انسانیتِ تو را ندارند. به همه‌چیز مطمئن هستند و حتی یک قدم برایش برنمی‌دارند. وقتی می‌گفتند صحبت از شرفِ داشته و نداشته است، درست می‌گفتند. تو رفتی. تو کار داشتی اما کارت را تعطیل کردی. باید زود برمی‌گشتی خانه. مادرِ پیر و پدرِ چشم انتظار داشتی. رفتی چون رفیقت رفته بود. همسایه‌ات رفته بود. هم‌وطنت رفته بود. برنج‌هایِ به هوا پاشیده. این‌هایی که سیرِ سیر بودند، از همه گرسنه‌تر نگاه می‌کردند. تویی برنج‌ها را به هوا می‌پاشیدی که سفره‌ات از همیشه کوچک‌تر شده بود. من بغض هایم را نگه داشته‌ام تا در خانه بمانم. همه‌یِ ماسک‌هایم را. شعار‌هایم را. تمام آرزو‌هایِ به بار ننشسته را جمع کرده‌ام گوشه‌یِ اتاق. تمامِ متن هایِ رعایت موقع‌ِ اعتراضات. تمام ارزش‌ها و اعتقادات و تمامِ هر چیزِ کوچکی که می‌دانستم درست است و برایشان کاری نکرده‌ام. تو اگر رفتی، به سلامت. عزیزِ مُرده، تو حتی سنت از من کم‌تر بود که رفتی. تو احتمالا خانواده ات را خبر نداده‌ای و رفته‌ای. تو حتماً خیلی می‌ترسیدی. من این‌جا و تو آن‌جا. تمام اشک و بغضم را در راهِ ندانم‌کاری فروخته‌ام. بگو کجا گلی را به یادت بکارم. بگو کجا خاکت کرده‌اند. بگو چند بار صدایم زدی و من نشنیده‌ام. خانه‌یِ ما پر بود از خالی. ما این‌جا بودیم و بودنمان هیچ معنایی نداشت. معنا همه آن بیرون بود. تاریخ داشت قصه می‌ساخت و ما حتی یک خط از آن هم نبودیم. من آن‌قدری اطمینان داشتم که بدانم باید به تو بپیوندم و حداقل نگذارم تو تنها بمانی. آن‌قدری قبول داشتم که دست در دستِ تو به نا‌عدالتی فریاد بزنم. آن قدری شجاع بودم که بیایم. نیستم عزیزم. نیستم. من آن‌جا نیستم تا سرودِ زندگی را میانِ مرگ‌خواهانِ سیاه بخوانم. نیستم. نبودم. نمی‌توانستم باشم و هیچ فکری جز تو و خیابانی که از صدایت پر شده نمی‌توانست تا این اندازه پریشانم کند. نیستم تا اگر فقط بلند سر دادی: "آزادی" و آن‌ها شلیک کردند، تو را تا خانه و خانواده‌ات بکشانم.

من اگر یک روز تنها یک روز از زندگیم تو کلِ عمرم خجالت کشیده باشم اون، امروز بود. انقدری که حتی دستم نمیاد بنویسم برایِ چی. نمی‌تونم حتی بیانش کنم. حتی تو چنلم هم گفتنی نبود.

____

هشتگ خمینی باشید.

بچه ها لطفا چیزایی ببرید که به درد خودتون بخوره نه اینکه به مامور ها بخواید آسیب بزنید هدفتون رو عوض نکنید، هدف ما اینه که اعتراض کنیم نه جنگ پس چیزای خطرناک نبرید و خیلی خیلی مراقب خودتون باشید.

🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂💅✨

ایرانی‌ها همچنان: نه ببین فیلم و سریال فقط باید یک دونه باشه دیگه می‌ره فصل بعد زشت می‌شه.😔

می‌دونستید سیمپسون‌ها ۳۶ فصله؟😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂این یه شوخیِ بزرگه مگه نه؟😂😂😂😂😂😂

photo content

تصویری که برام ساختی جلو چشامه زن.

من می‌تونستم (به طورِ واقعی. نه نقاب زدنی و الکی.) تو زندگی نقش و جایِ کسایی رو بگیرم که همیشه جذبشون می‌شدم. هنوز امیدوار بودم یکی اون بخش از وجودمو برام بازی کنه. واسه همین هنوز خودم بهش تبدیل نشدم.

photo content

این شب‌ها حتی سریالِ جنایی دیدن هم دیگه حال نمی‌داد چون زندگیِ عادی بیشتر از فیلم هیجان داشت. اگه تو سریال ۳ نفر کشته می‌شد، تو واقعیت ۱۳ نفر خبرش می‌رسید.

photo content
+1

+1