نوشین شادفام
Відкрити в Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
304
Підписники
+124 години
-37 днів
+2130 день
Архів дописів
303
من زینب هستم،یک دختر از افغانستان،از دل روستایی که حتی صدای پرندگان هم در آن گم شده است.در اینجا،زندگی به آرامی و در سکوت بی پایان پیش میرود.جای که نه انترنیت هست، و نه امکانات برای تحصیل.مدارس که تنها به نام مدرسه شناخته می شوند،شاید در چهار دیواری خود نتواند حتی یک معلم مناسب را بگنجانند.در اینجا حتی دسترسی به انترنیت یک آرزو است. مدارس ها نه تنها کمبود معلم دارند، بلکه حتی داشتن کتاب های آموزشی هم برای ما مانند یک رویا هست.من در جای زندگی میکنم که صدای آزرو ها و رویاهایمان به گوش نمی رسد.در این جا دنیایی خارج برای ما مثل یک تصویر بی روح در پشت شیشه است،که نمی توانیم به آن دست پیدا کنیم.
من همیشه رویایی نویسنده شدن را در سر داشتم.دلم میخواست که با کلمات،احساساتم را به دنیا منتقل کنم.آرزو داشتم،که روزی در گوشه دنج از دنیا بنشینم،قهوه در دست داشته باشم و کتاب های بخوانم که مرا به دنیاهای متفاوت ببرند.در آرزو های من، نه تنها نویسنده شدن، بلکه می خواستم کافه دنج داشته باشم،جای که بتوانم با دوستانم بنشینم و با داستان ها و افکارم دنیایی جدیدی بسازم.اما هر روز در این جا با چالش های رو برو هستم که نمی توان آن ها را نادیده گرفت از نبود امکانات آموزشی و بهداشتی گرفته تا مشکیلات سیاسی و اجتماعی که زندگی را سخت می کند.
از همه این ها گذشته در این سرزمین بی رحم،روز به روز از آزادی های ما می کاهند.طالبان همه چیز را از ما گرفته اند.حتی حق حرف زدن و آرزو کردن،در اینجا باید رویاهایمان را دفن کنیم.ما در یک دنیایی بی صدا زندگی میکنیم.زیرا می ترسیم که اگر آن را فریاد بزنیم.کسی صدایمان را نمی شنوند.ما دختران افغانستان همیشه در ترس هستیم ترس از آنکه در این دنیایی تاریک فراموش شویم.
اما هنوز هم در دل من یک شعله امید روشن است.شعله که هرگز خاموش نخواهد شد.حتی اگر دنیا همه در های خود را به روی ما بسته باشد.حتی اگر هیچ کسی صدای ما را نشنیده باشد،این امید همچنان در دل من میسوزد.من میدانم که روزی صدای من به گوش دنیا خواهد رسید.روزی که در کافه ای که در رویاهایم ساخته ام،همه دختران افغان با هم خواهند نشست،دست های شکسته را در هم خواهیم فشرد و خواهیم گفت:"ما توانیستیم،هنوز هم می توانیم."
303
بهار که می آید،انگار دنیا از نو متولد می شود.زمین که تا دیروز در خواب سنگین زمستان فرو رفته بود.کم کم چشمانش را باز میکند.درختان یکی یکی جامهی سبزشان را به تن میکنند،شکوفه ها آرام آرام از دل شاخه های خشک بیرون می آید و خورشید،مهربان تر از قبل،نورش را روی همه چیز پهن می کند.برف ها قطره قطره از دل کوه ها آب می شوند.زمین دهان باز می کند و اولین سبزه ها را نفس می کشد و باد،با خودش بوی تازه زندگی می آورد.
من دختر روستایی ام.بهار در دست هایم جاری است،در نفس هایم نفس میکشد،در چشم هایم می درخشد.و بهار در روستای من فقط یک تغییر فصل نیست،بلکه قصهی است که با بوی خاک،با صدای باران،با گرمای نان و با رویاهای بی انتهای من جان می گیرد...
صبح که از خواب بیدار می شوم،اولین چیزی که حس میکنم،بوی نان تازهای است که مادرم از تنور بیرون آورده است.هنوز آفتاب کامل بالا نیامده،اما خانه بیدار شده است.مادرم،دست های آغوشته به آردش را به پیش بندش می کشد،پدرم ظرف چای را روی آتش می گذارد،و من با پاهای برهنه،روی خاک نم دار راه می روم،باد ملایم صبحگاهی،چادرم را نوازش می کند و موهایم را به بازی میگیرد... به آسمان نگاه میکنم،به پرنده های که بی پروا در آبی بیکرانش پرواز می کنند.چقدر دلم میخواهد مثل آنها باشم؛سبک،رها،بی دغدغه.
بهار که می آید گوسفندان هم حال و هوای دیگری دارد.دستم را روی پوست گرم گوسفندان می کشم،باد در موهایم می پیچد و صدای بع بع گوسفندان،همراه با چهچهی پرندگان،مثل یک ترانه قدیمی در گوشم می پیچد.شیر تازه را در کاسه های گلی می ریزم،قیماق را با نان تنوری داغ مزه می کنم و حس می کنم تمام لذت دنیا در همین لقمه ساده پنهان شده است.
مدرسه هم مثل طبیعت جان تازهای گرفته است.صدای خنده های دختران روستا،در میان درختان بلند پیچیده،و تخته های چوبی صنف ها،منتظرند که دوباره با گچ های سفید و دست های کوچک دختران روستا پر شوند،هنوز مسیر مدرسه پر گل و لای است،اما هیچ چیز نمی تواند شوق دختران کوچک روستا را برای آموختن کم کند.
اما بهار که فقط در طبیعت نیست،در دل آدم ها هم هست.در خنده های بی دلیل کودکان روستل،در چشمان مادرم که با امید به آسمان نگاه می کند.در دستان پدرم که هنوز با عشق خاک را لمس می کند،در دل دخترانی مثل من که آرزوهایشان را مثل گل های وحشی،در قلبشان می کارند،با این امید که روزی شکوفا شوند.بهار یعنی امید،یعنی دوباره برخاستن،بعنی باور داشتن به این که حتی بعد از سخت ترین زمستان ها،باز هم خورشید طلوع خواهد کرد.من به بهار ایمان دارم،به روز های که دل هایمان مثل زمین دوباره زنده شوند.
بهار نو و فصل نو مبارگ
زینب احمدی پاینده
303
میان سایه ها
امروز در یکی از کوچه های شهر در کنار خانه قدیمی،که دیوار هایش به طرز عجیبی صدا را می بلعید،ناگهان چشمم به زنی افتاد.که در گوشهای نشسته بود،در سکوت سنگین که انگار تمام دنیا در نگاهش به وقفه افتاده بود.چشمانش پر اشک بود،اما نه اشک های که به راحتی بریزد؛این ها اشک های بودند که در گلو گیر کرده بودند،همانطور که دلش در میان دردهای بی پایان گم شده بود،قدم هایم به سمتش کشیده شد.گویی چیزی در دل این زن مرا فرا می خواند.قدم هایم،را تندتر برداشتم تا نزدیک تر بروم.به آرامی نزدیکش شدم،دست خود را به دستان لرزانش رساندم.و پرسیدم،‹‹چه شده،خوبی؟››
او نگاهش را از زمین برداشت و به چشمانم خیره شد،لب هایش لرزید و با صدای که گویی از اعماق غم و درد می آمد،گفت:‹‹هیچ وقت نتوانیستم برای خودم زندگی کنم... همیشه مجبور بودم بخاطر دیگران نفس بکشم.›› کلماتش مثل تیغ بر جانم نشست.چطور ممکن بود یک زن،یک انسان،هیچ وقت نتواند برای خود زندگی کند؟چرا همیشه باید در سایه ای از ترس،از نفرت،از تحقیر و بی عدالتی زندگی کند؟
او از روز هایش گفت و ادامه داد: " من همیشه مثل همه زن های اینجا ساکت بودم،هیج وقت به کسی اجازه ندادم که بفهمد چه بر من میگذرد.شوهرم همیشه به من توهین می کند.همیشه در حرف هایش به من بی احترامی می کند.حتی مرا شکنجه می کند،من مجبورم صبور باشم.برای اولاد هایم،برای خانه و خانواده.شاید شما فکر کنید این زندگی سخت است.ولی من هر روز با این درد ها زندگی میکنم."
او لحظه ای سکوت کرد و چشمانش پر از اشک شد،سپس با صدای لرزان ادامه داد: " گاهی اوقات شب ها که در گوشه ای از خانه تنها می نشینم،آروز می کنم.کاش مرده بودم،کاش اصلا به دنیا نیامده بودم.چون زندگیام هیچ گونه آرامشی ندارد."
وقتی از او پرسیدم که آیا از کسی کمک می خواهد یا راه برای فرار دارد،او با چشمان غمگین نگاه کرد و گفت:"خودیتان را در دنیایی من قرار دهید.در دنیایی که هیچ کس به شما اهمیتی نمی دهد،که در آن هیج کس صدایتان را نمی شنود،که هیچ کس حتی فکر نمی کند شما هم حق دارید برای زندگی خود تصمیم بگیرید.اینجا،در افغانستان،زنان هیج حقوقی ندارند.ما نه تنها،در خانه هایمان زندانی هستیم،بلکه در بیرون هم هیچ کس به ما توجه نمی کند.هیچ قانونی برای حمایت از ما وجود ندارد."
او برای لحظهای مکث کرد و به زمین نگاه کرد،گویی که تمام بار این زندگی بر دوش او سنگینی نی کند. "من از درد هایم چیزی نمی گویم.فقط برای اولاد هایم زندگی می کنم.نمی خواهم آن ها دنیایی مرا تجربه کند.می خواهم روزی بیاید که آن ها آزاد باشد.هیج گاه مجبور نشوند.در برابر کسی سکوت کنند.و تا آن روز،باید این درد را تحمل کنم،باید زیر بار سنگینی مشکیلات زندگی خمیده شوم،و هیچ چیزی جز سکوت نمی توانم بگویم."
او این را گفت و به آرامی از کنارم رد شد.من ایستادم و به راه رفتنش نگاه کردم.و در آنجا در دل من چیزی شکست.او تنها یک زن نبود،بلکه نمادی از هزاران زن افغان بود که تحت ظلم و خشونت زندگی نی کنند.اما هیچ وقت به نتیجه نمی رسند.
این تنها داستان یک زن نبود،بلکه حقیقتی بود که در پشت دیوار های خانه های بسیاری از زنان افغان پنهان شده است.زنانی که در سکوت،در تنهایی و در درد زندگی می کنند.
و تنها آروز دارند که دنیا روزی برای آن ها،مهربان تر باشد.
زینب احمدی پاینده
