uk
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Відкрити в Telegram

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
302
Підписники
+124 години
-47 днів
+2130 день
Архів дописів
photo content
+3

امروز
+2
امروز

شاید برای تان سوال باشد، که زینب تو که دیروز برنامه و تصمیمی ساخت چنین مکتب را نداشتی چطور به یکبارگی دست به چنین کاری زدی؟ باید بگویم عزیزان من،شما از تمام کارهای من در ثانیه های نود خبردار می شوید.شاید روزی خبر شدین که زینب نویسنده بزرگی شده و کتابهایش به قیمتی خوبی به فروش میرسد، یا شاید هم روزی خبر شدید که من یک عکاسی ماهری شدم، یا شاید هم خبر شدین که فیلم سازی خوبی شدم و پای فیلم های من نشستین و فیلم هایم را از شبکه های بالیود و هالیود تماشا می کنید، یا شاید شنیدین که زینب آدم بزرگی شده و چندین شفاخانه و مکتب ساخته برای دختران و مناطق دور افتاده، یا شاید هم فردای نباشد و زینبی هم وجود نداشته باشد و شما خبر مرگ مرا هم نشنوید این ها تمام شان اتفاق است. که شاید برای من یا هر آدمی دیگر بیفتدد.وشاید های است که روزی به واقعیت تبدیل می شود. خوب میرویم سر اصل قصه و مطلب که شاید سه و یا دو نفر بیشتر در این کانال از این خبر ندانند.من چند روز پیش برنده نقدی یک مقدار پولی کمی، از یک مسابقه کتابخوانی شدم.به این فکر میکردم که چطور و چگونه این پول را مصرف کنم.نه اینکه نفهمم پولم را چگونه مصرف کنم... نه نه اینطور نیست من هم میتوانم با آن پول گوشی سامنسونگم را به آیفون تبدیل کنم، یا چند جوره لباس و کفش جدید بخرم، یا گوشواره و انگشتر طلا و هزاران آتا و اشغال که در بازار های مود امروزی هست و ما میتوانیم بخریم.از تمام این خود فریبی ها گذشتم و تصمیم بر این شد، که برای ساخت این مکتب نیمه کاره که پنج سال پیش قرار بود جور شود و تمام موارد اش را در متن بالا نوشتم که بعد از فرار اشرف غنی و حاکمان پیشین افغانستان، صاحبان پروژه این مکتب هم گم و گور شدن و ما در این پنج سال در هر دفتر شعبه حاکمان فعلی را زدیم که خاکی از شان برنخاست،خود ما مردم بسازیم.و حالا به پول نقد ضرورت داریم بخاطر ساخت این مکتب و موارد که در متن بالا ذکر شده. با این پولی که من دارم هم نمی شود کاری کرد... ما به پولی بیشتری نیاز داریم و بخاطر آن پول من در هر دوست و رفیق،تجار، خیر و کانال و حتی کسانی را که یک سلام و علیک با اونا دارم تک تک خواهیم کرد و از شان تقاضای کمک میکنم خجالتی هم درکار نیست، کسانی که دست ما را گرفتن، که هزار مرتبه خانه شان آباد و دست شان را من و تمام کسانی که در زیر این آفتاب سوزان میسوزند میبوسیم و کسانی دست رد به سینه ما زدند هم خانه شان آباد و خدا پشت و پناه شان. ولی یک مورد را باور داشته باشید و بسنجین که اگر امروز شما دست این کودکان را بگیرید ما سالها بعد از این مکتب فارغان دکتورا و ماستری خواهیم داشت. و آنها دست هزاران نفر دیگری مثل خودیشان را خواهند گرفت. اگر زندگی بود و دنیا فرصت زیستن را تا آن زمان به من داد باز ما هستیم و همین کانالگ برایتان خواهیم نوشت... پ. ن: خدا و قوت پیش میرویم. ما تا حال فقط پانزده هزار افغانی داریم برای ساخت این مکتب نیمه کاره.

تقدیم سلام و احترامات فایقه، به استحضار می‌رساند که مکتب روستای خارقول داله مربوط ولسوالی مالستان ولایت غزنی، در حال حاضر به تعداد ۵۰۰ تن شاگرد برحال دارد که خوشبختانه سال به سال به تعداد شاگردان جدیدالشمول آن نیز افزوده می‌شود. با وجود اشتیاق وافر اطفال این مرز و بوم به تعلیم و تربیه، تعمیر این مکتب نیمه‌کاره بوده و شاگردان با چالش‌های بسیار جدی مواجه هستند: نواقص ساختمانی مکتب: تعمیر فعلی مکتب تکمیل نبوده و به شدت نیازمند ایزوگام، گچ‌کاری، پلسترکاری، شیشه‌کاری پنجره‌ها، یک باب دروازه ورودی عمومی، دو باب دروازه داخلی و مصارف ریز و کوچک دیگر می‌باشد. نبود سقف و دیوارهای معیاری باعث شده تا اطفال در فصل گرما زیر آفتاب سوزان بمانند. مسافه طولانی و سختی راه: شاگردان این مکتب به دلیل نبود امکانات ترانسپورتی، روزانه حدود ۱ الی ۱.۵ تا ۲ ساعت راه را پیاده طی می‌کنند تا به مکتب برسند که این امر موجب خستگی مفرط و مریضی آنان می‌گردد. یادداشت: قابل ذکر است که این مکتب در حال حاضر از نگاه کمبود معلم مشکلی ندارد و تنها چالش اساسی آن، نبود یک فضای آموزشی امن و دارای سقف می‌باشد. حل مشکلات ساختمانی این مکتب، کمک بزرگی به این اطفال معصوم می‌نماید تا صاحب یک سقف مطمئن شده و از گرمی طاقت‌فرسا و مریضی‌های ناشی از تابش آفتاب نجات یابند. بناً از آن مقام/مؤسسه محترم تقاضا داریم تا در این امر خیر و حیاتی با ما همکاری همه‌جانبه نمایید. با احترام و سپاس، از طرف اهالی و شورای اجتماعی روستای خارقول داله مالستان. اگر هر یک شما توانایی کمک به این مکتب را دارید. و یا دوستانی دارید، کانالی دارید و یا صفحه های مجازی لطفا این متن را به آنها فوارود کنید تا همه دست به دست هم داده و این مکتب نیمه کاره را بسازیم. برای سوالات و کمک به ایدی من پیام بگذارید. 0744566307 @Shadfam

photo content
+7

ما چند سال پیش یک دانه آخوند بی رمق داشتیم نوبتش«نان خوردن » که در هرخانه بود سر بام همان خانه بلند میشد وازان می گفت انرژی مسجد رفتن را نداشت برایش فرقی نمی کرد همه شنیدند یا نه او به خیال اینکه واجبش را ادا کرده با خیال راحت بر می گشت به مهمان خانه صاحب خانه؛ امروز حکایت بزرگان کشور ما حکایت همین آخوند ما است در انتحار، انفجار وقتل وغارتگری واکنش تقبیح وتکفیر را از اوجب واجباتش می داند واز کنج وکنار جهان یک متن تسلیت وتکفیر می نویسد وبه خیال خودشان ادای دین کردند فرقی هم نمی کند این متن ها گره گشای امروز وفردای مردم ویا التیام زخم های زخمیان یا تشفی بارماندگان قربانیان است یا خیر؟ چند روز که گذشت دوباره روز ازنو روزی ازنو، یخن کشک وگروه گرایی از سر گرفته میشود. نه خبری از یک استراتژی ای است نه خبری از وحدت سیاسی قومی نهایتن سرنوشت ما همین است مخته وناله واز خود زنی وخود فریبی.

در افغانستان بعد از آمدن طالبا در تمام مکاتب و دانشگاها به روی دختران بالاتر از صنف شش بسته شده. و بعضی کورس های که یک و نیمی باز است آنها نیز از قوانین طالبان که بالایشان پیاده کردن جا نماندن. مثلا وقتی دختران در یک کورس حضوری در اینجا بروند و آنجا یک استاد مرد تدریس کند باید پیش روی آن استاد را پرده بگیرید که استاد به دختران فهمیده نشود. چون نامحرم است به دختران. از این گذشته اینکه چطور آن استاد به شاگردان پشت پرده شان درس را بفهماند باید خدا خودش کدام معجزه کند در غیر او آدم چیزی ره که نبیند از کجا باید یاد بگیرد؟ یا شاید هم طالبان کدام سوره و آیه را یاد داشته باشد که به گوش آن دختران بخوانند که یاد بگیرند در غیر آن امکان پذیر نیست. این درحالی است که در دارالعلوم های های که خود طالبان جور کردن چنین قوانین وجود ندارند و مولوی ها راحت و بدون کدام ترس و هراسی و بدون پرده به دختران به قول خودیشان درس دین و مذهب و خانه داری می دهد. هیچ دکانداری زنی حق ندارد که مردی از او خرید کند و یا در دکانشان بیایند.و یا زنی باشد که لوازم مردانه بفروشد.در غیر آن زن است و قوانین سخت گیرانه طالبان. و نباید هم مردان در دکان های زنان رفت آمد کنند در حالیکه خود امر به معروف طالبا هر روز میروند به دکان همان زنان و برایشان توصیه می کنند مبادا مردی داخل دکان های آنها شوند به نظرتان خودیشان مرد نیستن؟ ☹️ این ها همه در حالی است که تمام مردان لوازم زنانه از جمله لباس زیر و لوازم بهداشتی و آرایشی دارند. و انها می توانند راحت و آزادانه کار کنند. و حتی لوازم زنانه در پیش دکان های مردان نیز آویزان است و هیچ مشکیلی برایشان نیست. اگر مسئله دین اسلام را در نظر بگیریم حجاب هم برای زن است و هم برای مرد ولی خودیشان حجاب نمی کنند که هیچ، بر عکس شلوار هایشان را تا زانو می پوشند. و هزار مسایل دیگر... باور کنید ده قرن بوغ گیر کردیم با این قسم آدمها... همه تان دسته جمعی یک دعا کنید که از شر شان هر چه زودتر خلاص شویم.

اینجا تمام دختران و همسایه های مان به جز من میروند و دارالعلوم میخوانند. گاهی که از شان میپرسم چطور است خوب یاد میگیرید؟ میگوند نه تمام کتابهای مان عربی است و ما را مولوی ها طالب تدریس می کند. بعضی اوقات هم به من میگویند که بیایم و با آنها به همان حوزه علمیه بروم.مادرم که پافشاری و حجاب آن دختران را می بیند می گوید ها ها برو و با اونا در دارالعلوم درس بخان... خدای من یعنی جدی جدی ازم میخایند داعش شوم😂😅🫩

شاید به این همه کتاب دینی بخندین، ولی کجایش را دیدید. باور کنید ما انقدر کتاب دینی در خانه زیاد داریم که نپرسید.تنها پنج دانه توضیح المسایل در خانه داریم فعلا.مادرم هر بار که می رود بازار و یا جای دیگه حتما از هر جای برایم کتاب دینی می آورد. و توصیه می کند آنها را خوب بخوانم که مسایل دینی ام را بفهمم. تا وقتی فردا به جامعه بروم دچار مشکل نشوم. منم که حوصیله خواندن آن کتاب ها را ندارم. میگوم به چشم حتما میخوانم. و بعد از رفتنش شروع میکنم به رومان خواندن و کتاب های دیگر جدا از دین. حالا شما پیش خود شاید فکر می کنید زینب حتما آدم بی دین است. نه نه اینطور نیست. فقط آن کتابها برایم دلچسپ نیست.بعضی اوقات هم به صد زاری و زحمت یک مسایل و توصیه هایشان را به ذهنم جا میکنم. در غیر آن همه شان ده گیرد و گوشه ذهنم تیت پرگ موشه به گفته هزارگی خودیمان.حال شما شاید فکر کنید ذهن مه مثل یک بوجی برنج است😁😅

مجموع کتاب های که پارسال خواندم. به جز این نزاع رنگ ها خیلی جالب نیست. حالا هم نخواندم اصلا هر وقت میخایم بخوانم یک کاری میشه
مجموع کتاب های که پارسال خواندم. به جز این نزاع رنگ ها خیلی جالب نیست. حالا هم نخواندم اصلا هر وقت میخایم بخوانم یک کاری میشه🤦‍♀

اینجا عصر ذهن های کوچک و دهن های بزرگ است اینجا جنگ، جنگ مجازی است اینجا شهری است که پُرو، پُرو بصورت ات میبیندد و نقشه تباهی برایت ترسیم می‌کنند اینجا میشود دید چه نابالغ اند آنانیکه قد کشیده اند و سنی از شان گذشته اینجا موضوع فهم نیست اینجا حتی کتاب خواندنش فقط صفحه زدن است نه فهمیدن ما اینجا را چنین ساختیم بعد ادعای آبادی داریم و خودکامگی.

می گوید از کشورت بگو..؟ می گویم؛ کشور من همه ساله به عنوان غمگین ترین کشور ، فاسد ترین کشور و همچنان بدترین کشور برای زنان شناخته می‌شود ، و ما مردمانی هستیم که با آغاز برگشت مهاجرین مان کرایه خانه هارا سه چند و چهار چند برابر می کنیم و عنان زندگی را بر آنها تنگ تر . پنج سال است دختران مان از سواد و آزادی و زندگی محروم اند. فقر و بیکاری تا به اندازه آخر خود رسیده... چند میلیون انسان از کشور من در کمپ ها بی سرنوشت خواب هستند.خودکشی، ازدواج های اجباری و افسردگی هر روز بین دختران ما بیشتر و بیشتر می شود و... بازم هم بگویم یا بس است؟ آه عمیقی می کشد و گوشی را قطع می کند.

گاهی هم فکر میکنم کشور من و صلح شاید آن دو خط موازی هست که هیچ گاه به هم نمی رسد.😞

چندتا کتاب سیاسی خواندم و بلاخره فهمیدم که سیاست عبارت از: مثلث سه ضلعی است که بالای این سه بیچاره و بدبخت حکومت می کنند.قانونگذاری، مجری قانون و قضاوت. حالا شما بیایین و به تعریف من بخندین😁

بلیبورِ چیمای تنگِ آزره صدای "داوده" آهنگ آزره ده پالویی سبق‌خاندو الیگو تلاش و کوشِشَه، فرهنگ آزره #جویا نوری

روز فرهنگ هزارگی بخشی بیخی شمو مبارگ❤️😍

ولی جدی بعضی‌ها واقعا دورو دارند. برایم سوال است وقتی بیدار می‌شوند اول کدام صورت‌شان را می‌شویند؟

کسانی که به من میگویند من تو را درک میکنم انگار به من فحش می دهد... اوضاع از درک کردن گذشته، باید کلمه جدیدی به این همه بدبختی مان خلق کنیم.

باور کنید اگر حضرت ابراهیم پسرش را قربانی میکرد و آن رسم حفظ میشد همین اکنون در افغانستان و دیگر کشورهای اسلامی قربانی اول فرزندان دختر بود بازهم دست خدای مان درد نکند گوسفند فرستاد .☺️

مه‌چیز را نمی‌توان و نباید در محوریت «خود» تعریف کرد.! نوشتن این متن شجاعت می‌ خواهد و اندکی دیوانگی و شاید هم برای من پر هزینه باشد . نوشتن این متن نه برای قهرمان‌سازی از خودم است و نه برای جلب ترحم؛ تلاشی است برای گفتن حقیقتی که این روزها از سوی مردان کتاب بدست ما انکار و تحریف می شود. من در میان دختران کاکا، خاله، ماما و دیگر خویشاوندانی که همگی در یک محل و در چارچوبی بسته زندگی می‌کردیم، تنها دختری بودم که خود را به کلپ ها و صالون های ورزشی رساندم،هر چند حالا دیگر عاقبت یا آینده درخشانی ندارم. اما این رسیدن، یک مسیر طبیعی و بی‌هزینه نبود. بهایش شکستن شانه‌ی راستم بود؛ شکستی که فقط جسمی نبود، بلکه نشانه‌ای از فشار ممتدی و زن ستیزانه ی بود که بر یک خواست ساده تحمیل شد. جز خواهرم، تقریباً همه تمام‌قد در برابر این خواسته ام ایستادند. امروز، هر زمستان و در فصل‌های سرد، و هنگام کارهای فزیکی درد همان شانه به من یادآوری می‌کند که در این جامعه، زنان چه هزاره باشد چه غیر هزاره از ابتدایی‌ترین حقوق، محروم اند کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند، به‌خوبی می‌دانند که من تحت چه شرایطی به کلپ می‌رفتم و چه بار سنگینی، هم‌زمان با کتاب‌ها و مکتب، بر دوشم بود و حالا تحت چه شرایطی هنوز خودم سرپا نگه داشتم . شاید بگویید این روایت صرفاً تجربه‌ی شخصی تو است و قرار نیست به‌عنوان قاعده‌ای کلی یا نسخه‌ای همگانی عرضه شود. اما تجربه‌ی شخصی، زمانی که در بستر اجتماعی تکرارپذیر باشد، دیگر فقط «شخصی» نیست؛ نشانه‌ای است از یک ساختار معیوب که خود را در زندگی‌های مختلف بازتولید می‌کند. این تجربه نه مرا از مردان متنفر کرده و نه مرا به تقلیل مسئله به تقابل زن و مرد رسانده است. مردسالاری یک سیستم است؛ سیستمی تاریخی و نهادینه که هم از زنان قربانی می‌گیرد و هم از مردان. همان‌قدر که زنان در این ساختار سرکوب می‌شوند، مردان نیز در قالب‌هایی زندانی می‌شوند که خشونت، سلطه و انکار احساس را به‌عنوان «هنجار» به آنان تحمیل می‌کند. افزون بر این، نمی‌توان انکار کرد که زنانی نیز وجود دارند که در بازتولید خشونت، زن‌ستیزی و تثبیت همین ساختار، نقش فعال دارند و دست‌شان کمتر از مردان آلوده نیست. در این‌جا لازم می‌دانم صریح بگویم من مردان خوبی را می‌شناسم، با برخی از آنان دوستم و به انسانیت، اخلاق و آگاهی‌شان احترام می‌گذارم. طبیعت انسانی من نیز چنین اقتضایی دارد و بعید نیست که روزی با یک مرد ازدواج کنم. اما حتی اگر آن مرد انسانی آگاه و «خوب» باشد، هرگز او را معیار تشخیص و داوری درباره‌ی همه‌ی مردان افغانستان قرار نخواهم داد. تجربه‌ی فردیِ مثبت، نه مجوزِ انکار یک ساختار نابرابر است و نه دلیلی برای نادیده‌گرفتن رنج سیستماتیکی که زنان بی‌شماری هر روز آن را تجربه می‌کنند. با این توضیح، وقتی از «برخی مردان قوماً» سخن می‌گویم که آستین بالا زده‌اند تا اعلام کنند دختران هزاره حق فمینیست شدن ندارند، سخنم نه از سر تعمیم کور است و نه دشمن‌تراشی جنسیتی. این مردان، غالباً با تکیه بر موقعیت‌های نسبیِ بهتر، چنین وانمود می‌کنند که گویا زنان هزاره در رفاه و آسایش زندگی می‌کنند و بنابراین حق اعتراض ندارند. این ادعا، بیش از آن‌که تحلیلی اجتماعی باشد، ابزاری است برای خاموش‌کردن صدایی که از مرزهای قومیت و قبیله‌گرایی عبور کرده است. ما در دل جامعه زندگی می‌کنیم، نه در توهم؛ می‌دانیم چه به چه است و چه کسانی از سکوت سود می‌برند. اگر منصف باشیم، باید اذعان کنیم که زنان فمینیست، شاید تنها گروه اجتماعی در افغانستان‌اند که مبارزه‌شان به‌طور جدی پا را از مرزهای قومیت، زبان و تبار فراتر گذاشته است. نقطه‌ی اشتراک آنان نه قومیت است و نه جغرافیا، بلکه «زن بودن» در ساختاری است که زن را به‌صورت سیستماتیک به حاشیه می‌راند. درد آنان، درد مشترک است و همین اشتراکِ درد، امکان همبستگی‌ای را فراهم کرده که برای بسیاری نگران‌کننده است، زیرا نظم‌های کهنه را به چالش می‌کشد. چه شما بپذیرید و چه نپذیرید هر زنی که امروز برای خودش تصمیم میگیرد و زندگی آزادانه دارد مبارزه اش را از درون خانه شروع کرده تا اینکه به جامعه رسانده. پ ن :- به جای من نکردم، من نمی کنم بیاییم این سیستم را ریشه کن کنیم .